----نه!!! یه روز ظهر میام تو حیاط میشینیم که هواش آزاده!!!! مامان خودم 2 متر فاصله داره!!! بیدار شدن ساعت 7 تبدیل شد به 7:15,7:15 به 7:30 و اخرم شد 7:40! فردا باید لابی و تحویل بدم.پلانش حاضره ولی حوصله با مقیاس کشیدن و مقطع و پرسپکتیو ندارمو بعدش هم راندو... s-: مثلا خوبم!(به قول خودم مواظب باش به مانیتور نخوره!!)
کلاس روستا شد 6/8 .خیلی خوبه.
.
.
.
هوا عجیب سرد شده.رنگ آسمون و باد و بارون...من و فقط یاد یه چیز میندازه..........
مهسا رو که میرسونم نمیدونم چرا یدفعه انقدر دلم میگیره.
چند روزه همینم!
یاد کلی حرف و خاطره میافتم.حرفها و خاطره هایی که چند روزه تمام مدت تو ذهنمه.
میرم پارک نیلوفر میشینم.میدونم سرده و سردمه.مرور میکنم حرفهای دکتر و ولی دوس دارم بشینم و یاد خیلی چیزا باشم...یاد تمام خاطراتم...شاید به خاطر آبان بودنه که انقدر دلم گرفته...
کم میارم!میرم تو ماشین و بخاری و روشن میکنم...شهرام ناظری میذارم و ...
امشب دوست ندارم برم خونه.میدونم شب باید برم دکتر و البته کلی کار دارم برای طرح.
میرم تو وکیل آباد..آخرای هاشمیه...همون کوههایی که دوسشون دارم.جایی بین زمین و هوا که تمام شهر و میبینی...پارک میکنم ماشین و صدای شهرام ناظری و بلند میکنم...درهای ماشین و باز میزارم و میرم زیر بارون روی کاپوت ماشین میشینم...
.
.
.
من برای تو ...تو برای من...من اینجام...اما تو...!!
پ.ن1:حتی یه ذره هم فایده نداشت!
پ.ن2:بماند.
2.کار خیلی خیلی خیلی دارم.18 واحد تخصصی برداشتن همینه!
3.چند روزه اصلا حوصله نوشتن ندارم.....بماند....بماند...بماند........
4.کجایی تو؟3شنبه,4شنبه,5شنبه و اینم از جمعه...خوبی؟سالمی؟
چقدر دوس داشتنی بود همه چیز...چقدر چسبید این همه عکس فامیلی ای که گرفتیم..(خانواده شمعدانی تبدیل شد به فامیل شمعدانی!!! )
دوسشون دارم...
از بزرگترینشون که شوهر خاله س تا کوچکترینشون که الینا و پارسا و البته امیرسام!
هوارتا خوبم.
پ.ن1:خوب شو لطفا.
تفکراتت عوض شدنی نیست همینطور کارت و حرفهات و رفتارت...! اه !
تو همه چیزو تو این جماعت میبینی!حتی خودتو!خوشحالم از نبودن و ندیدنت!
دور شو لطفا از من که اصلا دوست ندارم ذره ایم مثله تو بشه...
چی شد یه دفعه ای انقدر هوس احوالپرسی کردی؟هان؟فهمیدی همه ازت ناراحت شدن به خاطر حرفت؟
فعلا فایده ای نداره...
فک کنم برنامه کیش با بچه ها داره جدی میشه.
من,مهسا,اسما و احمد,فرانک,نگار و شاید بهروز,احتمالا شیرین و حمید,دختر خاله مهسا و شاید افروز.
یا تو آذر یا تعطیلات بین 2 ترم...
پروژه روستا هر روز داره سخت تر میشه.یه پام آرشیو دانشگاس یه پام بنیاد مسکن یه پای دیگه م! جهاد کشاورزی برای مورفولوژی تازه اگر بازم پا داشتم باید برم گراخک!!
بعد از اون طرح! پروژه آخر ترم کم بود که حالا باید لابی طراحی کنیم و بعد هم پارک!
عناصر و جزییات هم که پروژه خودش و داره! در به در دنبال پلان و مقطع و اطلاعات کامل پله چوبی م.
قوز بالا قوز پروژه تحلیل فضای شهری...گودال باغچه بین 2 ساختمون معماری و تحلیل کنیم و بعد هم طراحی یه گودال باغچه جدید و بی عیب و نقص با اطلاعات کامل...
زبان تخصصی و سازه و معماری معاصر و مبانی هم که واسه خودشون پروژه ای شدن!!!!
الان از دانشگاه اومدم,خسته و کوفته,الانم باید برم بیرون...!فردا 8 صبح هم کلاس دارم!
اووم
والبته 5 کیلو شکلات وحید.هنوز بعد از این همه سال نفهمیدم این نذر چند ساله وحید,روز تولد امام رضا فلسفه ش چیه.خب البته احتمالا هم نباید بفهمم وگرنه تا الان فهمیده بودم!!!
از صحنی رفتیم که ا.ن دیروز اونجا سخنرانی داشت.یاده عکساش افتادم و استقبال گرم مردم مشهد!!!که صحنی که 80000 نفر میتونن توش باشن حتی 1/4 هم پر نشده بود!!!بعد اخبار میگه سیل چمعیت!
خنده م گرفت از حرفهایی کسی که صداش تو صحن داشت پخش میشد,روضه میخوند و گریه میکرد!!! حتی روز عید هم دست بردار نیستن!!
تو صحن جمهوری بودم که یاد مرهم و جودی افتادم و 2 تا اس ام اس...
برگشتن از جاهایی رفتیم که تا حالا نرفته بودم...بازار سرشور!باحال بود.یه روز باید برم بافت قدیم مشهد و ببینم تا به لطف شهرداری و میراث فرهنگی و پروژه میدون شهدا نابود نشده!
امروز صبح عقد نازنین و علیرضا بود...برای هزارمین دفعه خوشحالم...و البته برای هزارمین دفعه آرزوی خوشبختی شون و میکنم...
پ.ن1:تو آشپزخونه نشستم.با آهنگ مرا ببوس ویگن و البته همخوانیه من و مامان, پروژه روستا رو تایپ میکنم!
با بابا دکتر بودم.دکتر چشم...
2 هفته دیگه عمل...این شد نتیجه ش..خیلی راحت گفت 50% ممکنه خوب بشه و 50% همینطوری بمونه...همینطوری یعنی چشم چپ تقریبا بی چشم چپ.
والسلام.
تا رسیدیم دانشگاه رفتیم تا ببینیم تلاش چند روز پیشمون به کجا رسیده بود که وقتی دیدیم شدیم این! :-oooo!
واقعا تحسین برانگیز بود.هیچ اثری باقی نمونده بود.هیچی...!
ولی خوشحالیم که انقدر ترسیدین!
ایول به هر سه تامون...
از مزایای اسباب کشی و اسباب جمع کردن همینه.
رفتم تو اتاقی که تمامش خاطرات بچگیم بود.تمام کارتن ها رو باز میکردم و میخندیدم...دفترهای اول دبستان من و علی و وحید و امیر...دفترهای نقاشی مون...تمام برگه های امتحانی من و علی ...دفتر خاطرات دبستان و راهنمایی با حرفهای خنده دار و احمقانه!!!چقدر کوچولو بودم!چقدر خوش بودم! مخصوصا قضیه کیش و گروه آریان که مربوطه به سال 79!!سوم راهنمایی...
دست خط دفترای دبستان و که نگاه میکردم خنده م گرفته بود...کج و کوله...رنگ و وارنگ!!با یه عالمه عکس برگردون کلاه قرمزی و زیزیگولو!!!
دفتر دیکته و امضاهای مامان و بابا...
چه حس خوبی بود امروز و دیروز...
| Design By : Night Skin |


