تبليغاتX
گاه گویه های لیلی


گاه گویه های لیلی


خانوم خدا ... درسته مامان و بابا رو سپردمشون به خودت اما بیا با هم دوست شیم , با هم هواشونو داشته باشیم

+ تنم میلرزه , هنگ میکنم , بغض میکنم گاهی ,از فکر کردن به یه سری موضوعا

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 1:12 توسط لیـلی|

به نام خدا

اگر هزار بار ِ دیگر هم اینجا بیایم و این بلاگفا جان ِ شما نخواهد بگذارد من بنویسم، من می آیم و یادم می آید که داشتم از هیجان ِ اینکه چه خوب است که بعضی "اتفاق" ها، می افتند و داشتم از پاییز و برگ و شال گردن ِ آبی و داشتم از.. شعر هایم، از عکس، از تویی که داری توی کمد را نگاه می کنی یا حتی از میخ ِ کوچکی که توی خانه ی ما نیست، می نوشتم و من یادم می آید که داشتم می نوشتم هیچوقت فکرش را هم نمی کردم که یک روز، یک روز ِ پاییز حتی، اینجا باشم و بنویسم و بعد که سه پاراگراف نوشتم، یک کنترل+سی ِ احمقانه، همه ی نوشته هایم را، ... بومب! بترکاند..

بعد اینکه فکر کن حتی یادم هست که داشتم از اینکه این زندگی مثل ِ یک خیابان است که وقتی با کسی در آن راه می روی باید سمت ِ چپت خالی باشد می نوشتم و حالا دارم فکر می کنم تو از توی آن قرص ها، چه می خواهی و دارم فکر می کنم "خانوم" شدن ِ من یعنی این لباس ِ سبز ِ من و آن لباس ِ مشکی ِ تن ِ تو و "خانوم" شدن ِ من یعنی موهای احمقانه ی من و این تِل و آن "ت ج" ِ خاطره دار و یعنی کودک ِ چهارساله ی درون ِ من و یعنی آن آقایی که به ما می خندید و یعنی همه ی خوبی های دنیا که من همین حالا، کنارم دارم و اخ که لیلا باز یاد ِ آن پاییز و آن آذر ی که می خواستی بروی کیش و رفته بودیم ایرانسل می خریدیم و ذرت مکزیکی می خوردیم و آن روزی که رفتیم شاندیز و پدیده و خادر و تاب بازی و روی برگها خوابیدن، افتادم و فکر می کنم حتما چیزی کمتر از چهار سال گذشته که تو هنوز اینجایی و می شود همه ی اینها را با تو، تجربه کرد..





امروز را، می سپارم برای همیشه به این سکوت و فکر می کنم، حتما یک روز ِ دیگر، جایی دیگر، وقتی دیگر، دوباره، عاشقت خواهم شد.. به همین پاکی!

امضا: من

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 15:33 توسط لیـلی|

تو این یه هفته امشب دومین دفعه ای بود که از دلتنگی گریه م گرفت...
دلم برات تنگ شده فینگیلی 

+ :(
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 21:35 توسط لیـلی|

بعضی وقتها انقدر خووبم و همه چیو دوس دارم که اصلا نمیفهمم کِی لبخند اومده رو لبام :)

خدایا شکرت برای این روزای خوب
همین جوری نگهش دار لطفا

+ :)
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 21:32 توسط لیـلی|

خدایا بیا و یه کاری کن ....

+ :|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 10:32 توسط لیـلی|

یک سالگیمون مبارک 

+ :)
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 0:0 توسط لیـلی|


بعضی آدمها را، می شود زندگی کرد.. می شود ثانیه به ثانیه، نفس کشید، می شود در تاریکی ِ یک اتاق، در کنارشان نشست و تمام ِ زندگی را اعتراف کرد.. می شود تمام ِ خیابان ها را، در سرما با آنها راه رفت و حرف زد و خندید و گریست و آواز خواند و سکوت کرد..
بعضی آدمها را، می شود پرستید آنقدر که خوبند و آنقدر که ساده، اگر نبودند، می شود باور کرد که این زندگی، کم دارد.. چیزی، آدمی، دستی، لبخندی، آغوشی.. 
لیلا، از همین آدم هاست.. از همین ها که وقتی هست، همه ی زندگی هست و وقتی نیست، این زندگی ِ لعنتی، گم کرده دارد.. از همین آدم هایی که سکوتش، وقتی دارد گوش می کند به اعترافاتت و تو اشک میریزی، یعنی "رفیق، من هستم". از همین آدمها که یک نان و پنیر و خیار ِ ساده را با او خوردن، یا شاید قیمه پلوی مامان ِ من را با او خوردن، یعنی همه ی دلخوشی های زندگی..

لیلا، قاب ِ زندگی ِ من، همه ی این ماهها، با حضور ِ تو، کامل می شود.. برای همه ی بودنت، ممنون زیبا.. :)
 

+ :)
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 23:35 توسط لیـلی|

30 مهر سال 85 ...یادمه یک شنبه  حوالی یک ظهر , ترم یک و ساخت و ارائه یک داشتیم!
موش کوچولوی کچلمون به دنیا اومد و من شدم عمه لیلا.
امسال هم مثه همیشه از اول مهر یادت بودم فینگیل خان.همش تو فکر این بودم که چی برات بگیرم که خوشحالت کنه و کلی ذوق کنی :)
یادته پارسال چقد بازی کردی با اون پازلا و لگوها؟
امسال همش تو فکر این بودم که برای مهدکودک یا همون پیش دبستانی که میری کیف و مداد رنگی و آب رنگ بگیرم با یه دفتر نقاشی بامزه که عکس بن تن روشه ! و باز هم یه کیف سی دی ِ دیگه !! :))
گفتم مهدکودک !
یاد آرزوهام افتادم که با تو عملی میتونست بشه که نشد...
همیشه دوست داشتم روز اولی که میری مهدکودک ببینمت , دوس داشتم ببینم روز اول چیکار میکنی و چقد می خندی با دوستات... دوس داشتم و دارم که وقتی میخوای برگردی خونه بیام دنبالت... دستتو بگیرم پیاده برگردیم خونه و تو راه بریم برات از عمو یُز (رز) ! هله هوله بخرم ! و قبل از همه اینا دوس داشتم وقتی خیلی کوچولوتر از الانت بودی , با کالسکه راهت ببرم....
همه , این آرزوی منو میدونستن و میدونن
همه , حتی میدونستن و میدونن که عاشق بچه هام... چه برسه به تو :)
همه میدونن عاشقانه دوست دارم و برات میمیرم فینگیلی خان عمه
همیشه فکر میکردم خیلی آرزوی دوری نیست و دست یافتنیه!
اما ظاهرا نبود و نیست...
هیچوقت فکر نمیکردم که انقدر این آرزوم هم مثه بقیه آرزوهام دور باشه و نرسیدنی و ندیدنی !!
قبلنا فک میکردم...
بسه !! قبلنا خیلی فکرا میکردم ! دیگه فقط نگاه میکنم ببینم تا کجا قراره پیش بره...
امروز فک کنم بشه حدود 2 ماه که ندیدمت ...خیلی زیاده میکی.خیلی
دلم لک زده برای عمه لیلا گفتنت...
برای اینکه بشینیم با هم مدیر بازی کنیم...تو بشی مدیر استخر و منم بشم شاگرد... 
برای اینکه بگی " بَشِه شه شاله تو اشتخه بژگا گم میشه"
آخ میکی ... آخ میکی
چه بده داری بزرگ میشی و میای کم کم تو دنیای سیاه و مزخرف ما آدم بزرگا
دنیایی که حتما باید مُرد تا عزیز شد !
قدر بچگیتو بدون و از داشتن مامان بزرگ و بابا بزرگ لذت ببر...!
لذتی که من نتونستم خیلی داشته باشمش...

فینگیلیه عمه,بدون همیشه برای عمه لیلا عزیزی
هر چی میخواد بشه , بشه ... تو یه دونه ای واسه من
تولدت هزار بار مبارک و همیشه مثه الانت شاد و خندون و بی غم و غصه باشی و البته به همه آرزوهات برسی :)

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 0:0 توسط لیـلی|

به فال از هیچ نوعیش اعتقاد ندارم اما نمیدونم چی شد این دفعه رو امتحان کردم...
فال نبود...نوشته بود استخاره ! 

برای 2 تا موضوع مختلف امتحان کردم اما واسه یکیش , یه دفعه و برای اون موضوع دیگه 2 دفعه.
جواباش کاملا مربوط بود به سوالم !!
و جالبتر یا عجیبتر اینکه برای اون موضوعی که 2 دفعه استخاره گرفتم , هر 2 دفعه ش یه جواب اومد ...

" اول این کار سختی و عاقبت آن شادی و گشایش است "

چی بگم والا !!؟
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 23:3 توسط لیـلی|



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:38 توسط لیـلی|


آخرين مطالب
»
» ترسم که اشک، در غم ِ ما..
» 623.
» 622.
» 621.
» 620.
» 619.
» 618.
» 617.
» 616.

Design By : RoozGozar.com

Others