یه نگاه به مامان میکنم.میدونم این دفعه حسابی با من هست فقط به خاطر همون جمله تاریخی! تاریخ پست قبل و که نگاه میکنم باورم نمیشه که از اون اتفاق فقط و فقط 10 روز گذشته.نمیدونم چرا انتظار بیشتر از اینارو داشتم...بماند که این 10 روز چه گذشت.
مثه هر سال خودمون ۳ تا نشستیم دوره میز آشپزخونه.مثه هر شب میگردم تو کانال های باقی مونده ماهواره تا شاید یه برنامه به درد بخور پیدا کنم که نشد!که شاید بی بی سی وصل بشه!
زهی خیال راحت!
تفاوت دیگه امشب با شبای دیگه م اینه که هندونه هم بود!
هوس مامان بزرگ کردم بـــــــا اس ام اسی از یه دوست.همون هوس همیشگی شبای سرد.
یه مامان بزرگ کپلی مهربون که بپرم بغلش و بوس محکم بکنمش.که بافتنی هم ببافه!که شبای یلدا بریم پیشش.همه بچه ها و نوه ها.بیرون برف بیاد و شاید کرسی هم باشه!!با یه قابلمه بزرگ آش که بوش تموم محل و پر کرده.
چقدر دور از واقعیت شده برام این حرفا!
هر چه بیشتر پیش میرم دورتر میشم.
یهو دلم گرفت عجیب!کاش اینجا بودین تربچه ها!هر چند تضمینی نیست که اگر اینجا بودین مثه الان بودین یا نه!!؟؟یا همون داستان دوری و دوستیه؟؟
شب یلداتون بخیر.
خیلی وقت بود که نخورده بودم.رفتم تو مغازه و با خوشحالی ۵ تا آدامس خرسی خریدم!!
بسته شو که باز کردم واای که چه همه حرف و خاطره با همین یه ذره آدامس پرید تو ذهنم.
از آدمایی که یا دورن و یا نیستن.
بوش مثه قبل بود و مزه ش مثه همیشه!
باهاش بادکنک!!(یادش بخیر) که درست کردم یادم افتاد که علی چقدر تلاش کرد که منم تونستم یاد بگیرم چه جوری باید بادش کنم!! :))))
هی!یادش بخیر!
چه نوستالوژی خوشمزه ای بود.;)
رفتم مسافرت و اومدم.مثله همیشه دوست داشتم همونجا بمونم.فقط و فقط به خاطر ساحل و دریاش.
اتفاق چندانی نیافتاد تو این ۳ هفته.فقط رفتم دانشگاه و برگشتم خونه و درس و پروژه و بالاترین و فیس بوک!
همین!!!البته به اضافه کمی شیطنت!
امروز کمی برنامه های پروژه هام و مرتب کردم.آنچنان کاری ندارم!!
پروژه روستاس که هم باید power point تحویل بدیم و هم دفترچه A3.
پروژه عناصر که ۲ تاس.یکی عکس و پلان و مقطع و یکی هم کنفرانس پله.
طرح هم که پروژه آموزشی و بدبختی های مخصوص خودشو داره.
زبان تخصصی ۸ دی کنفرانس دارم.
تحلیل فضای شهری هم ۲ تا پروژه داره.یکی اقبال و یکی هم کنفرانس میدان و خیابان.
معماری معاصر هم که پروژه ش در مورد سانتیاگو کالاتراواس.
مبانی نظری معماری هم که هنوز نگفته پروژه ش در مورد چی یا کیه!؟
میمونه سازه فلزی و تاریخ تحلیل صدر اسلام!!
که تاریخ هم پس فردا کنفرانس دارم!!
فقط همیناس!!!فقط!
هیچی بهتر از جمع کردن وسایل و لباس و بستن چمدون برای مسافرت هفته دیگه نیست!
+آقا یا خانومِ خدا جون!همون دعا و اینا !حواست به هر دومون باشه لطفا.
یه آقای داماد کمپلکی که شبیه خرسیه مهربون بود!
با اینکه کلی هماهنگی شده بود از قبل که سبد گل و امیر از دستش بگیره ولی باز یادش رفت!!طفلکی اون وسط وایساده بود و نیگا میکرد!!
منم که نیشم باز!
.
امیر حرف زد و زد و زد...از همه چیز! از بچه دار شدنش و سیاست و کارای معماری و عمران و ...!
تا امیر یه لحظه ساکت شد مامان طفلکش گف اگر میشه صحبت و شروع کنیم و دو نفری با هم صحبت کنن!!!
مامان به من نیگا کرد...من به امیر...امیر به مامان...حالا برعکس!
بعدم رفتیم تو نشیمن و شروع کردیم به چرت و پرت گفتن!!
نمیدونم چرا بر خلاف تصورم انقدر حرف زدن راحت بود...بدون هیچ تعارفی!کلی هم چیزی گفتیم خندیدیم!!! |:
اهل کتاب بودنش برام جالب بود...همینطور حرف زدنش در مورد اعتقادات و ...
همینطور که کلی برای خودش و اینده ش برنامه داره.
میوه خوردنمون هم داستانی داشت!!
.
کلا اولین ِجالبی بود...
+خوشحال نشین...هیچ خبری نیست.دنیا امن و امان...انقدرا بیکار نشدم!!فقط محض تفریح و خنده بود!
.
میرم ساختمون یک.برای چک کردن هزارم سمعی و بصری...طبقه دوم که میرسم اول از همه چشمم میافته به تابلوی اتاق-زنده یاد مهندس ناصر باقرزاده- کمی نالون تر میشم و میرم طبقه بالا.هیچ ساعت روز 5شنبه خالی نیست.ای گند بزنه به این دانشکده هنر و معماری که با شهریه 1 میلیونیش 2 تا سمعی و بصری داره که یکیشم شده کلاس!!
.
دم در فرهاد و میبینم.مثله همیشه پرانرژی و خوش برخورد.
من و مهسا رو که میبینه میگه:اَ اَ اَ....شماها چقدر شبیهین!!!من و مهسا چشامون شد اینقدر!
بهش میگم فک کنم فقط تو نگفته بودی که شبیهیم!!آخه اکثر استادا ما دو تا رو اشتباه میگیرن!!!
حالا مهسا چشماش سبزه و پوستش سفید من چشام مشکی و کمی سبزه!!
.
بحث سال باباش و میکنه و گرفتن مراسم تو آمفی تأتر دانشگاه..من میشم |:
سکوتم و میشکنم و شروع میکنم به چرت و پرت گفتن!
از فرهاد که جدا میشم قیافه مهسا رو که میبینم نالون تر میشم.میگه هیچوقت اس ام اس اون شبی رو که زدی یادم نمیره...همون شب سرد زمستون که با رفتن پسر خالم سرماش با تمام وجود تو پوست و استخونمون موند و موند...
داره میشه 2 سال...
.
تو راه خونه یاد مامان بزرگ میافتم.4 اسفند امسال میشه 13 سال از رفتنش.
هنوز تک تک اون لحظه هارو یادمه.یه دختر کوچولوی شاد چهارم دبستانی بودم.مثله همیشه 6 صبح بیدار بودم و صبحونه میخوردم.برعکس روزای قبل اون روز مامان و بابا و حتی علی و وحید بیدار بودن.همه لباساشون سیاه بود و چشما قرمز.هیچکس بهم هیچی نمیگفت.تا مامان گفت:مامان بزرگ رفته پیشه خدا...
اولین عزیزی بود که از دست میدادم...چقدر هضم همه چیز سخت بود...الانم سخته.
.
انقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کی ماشین جلویی ترمز گرفت و ... شانس آوردم!استثناً !
.
میام خونه.بابا نیست.از حرف مامان شوکه میشم.
بابای زن عموم امروز ظهر فوت شد!
.
.
+ فردا 1:30 باید برم برای کارای کنفرانس طرح و کرکسیون با یک استاد ماهِ تازه کشف شده!
+ ناهار هم برم باغ سالار!!بعد ساعت 7 هم از اون مهمونهای پر درد سر داریم!!! یعنی از اونایی که علی خط و نشون میکشه میگه طرف جرات داره از 2 کیلومتری نیلوفر 5 رد شه!!! :))))
+کلی درس و پروژه و امتحان!
+همه چی آرومه من چقدر خوشحالم!!!!! عجب خواننده سرخوشی!
صدای آقای X داره از پایین میاد. مامان و بابا مثله قبل باهاش حرف نمیزنن...خودش هم همینطور...اون از من ناراحته و ما از اونا !!!
دلم میگیره یهو!ظاهرا قیافم تابلو میشه!!
تا تلفن قطع میشه مامان میگه:لیلون!چرا ناراحتی؟؟
مثله همیشه سکوت میکنم و میگم:نــه!خوبم! (:
میشینم جلوی بی بی سی پرشین که چند شبه بدون پارازیت شده.صادق صبا میگه از جایزه ای که شبکه ش گرفته...از مجسمه الهه زمین که سبزه!
چند دقیقه بعد بابا میاد و میگه:دخترم چشه رفته تو خودش؟
مثلا میخندم تا بناگوش!!!بعدم مثله همیشه میپرم از پشت بغلشون میکنم و میگم خوبــــــــم!
کمی به خودم فحش میدم که چرا انقدر قیافم تابلو ِ بعضی وقتا!
بابا میگه:باهاش صحبت کردی؟میگم نه!بعید هم میدونم صحبت کنم,تا خانوم X زنگ بزنه و به خاطر حرفاش عذرخواهی کنه.
مامان که همیشه میگفتن کوتاه بیا و خوب باش و آروم این دفعه دیگه این حرف
و نمیزنه.خیلی ناراحته از این ماجرا و حرفها.چیزی که تا حالا اتفاق
نیفتاده بود.حرفهایی که تا حالا زده نشده بود.
من ایندفعه کوتاه نمیام!شرمنده!!
ممکنه یه روزی که آدرس اینجا رو وارد میکنین,بلاگفا بهتون این پیغام رو بده که این وبلاگ
بسته شده !! به همین راحتی ...!
من
اینجا برای هیچ کس نمینویسم...فقط و فقط برای خودم.برای یک عدد لیلی ِ آبی!
سعی کردم اصلا بهش فکر نکنم...حتی اسمش و نیارم ...تا امروز که دیگه طاقت نیاوردم.عکس ها و فیلم هاشو نگاه میکردم با یه عالمه بغض...چاره ای نیست.
امشب تمام مسیر خونه دخترعمه مامان تا خونه رو حرف زدم...دلم هوس حرف داشت...از هر چیزی...
پ.ن1:دلم برات تنگ شده *: (زودی بزرگ نشیااا)
پ.ن2: 5تایی ناهار رفتیم بیرون.خوش گذشت.بعد هم خونه اسما.
پ.ن3: اینم از برنامه کیش امسال.دوازدهم.خودمون اینا و مهسا اینا و خاله ش اینا!!!
| Design By : Night Skin |



