الهی ... تودوست می داری که من تورادوست دارم با آن که بی نیازی ازمن . پس من چگونه دوست ندارم که تومرادوست داری بااین همه احتیاج که به تودارم. الهی... من غریبم وذکر توغریب . ومن باذکر توالف گرفته ام.زیرا که غریب باغریب الف گیرد. تذکره الاولیای عطار به همین آرومی... بی هیچ صدایی... بی هیچ ناله ای... هیچکس صداشو نشنید... هیچکس گریشو ندید... و هیچکس نفهمید که تو دلش چی می گذره... پرواز کرد... سقوط کرد... و افتاد... و هیچکس نفهمید که چرا اینگونه شد... شاید کمکش کنیم که دوباره جون بگیره... دوباره پرواز کنه...برگرده به همون بالاها... کاش میشد همیشه با خبرای خوب برگرده... مدت هاست در آرزوی شنیدن یک خبر خوب موندم... کاملا بدون شرحه...!! ولی می خوام ببینم شماها چطور شرح می دین... منتظره حرفاتون هستم... هیچ وقت این جمله رو با لحن گفتنش...با برق چشماشو فراموش نمی کنم... امکان نداشت شبا صفر عاشقیو یادم نندازه.... لیلی...بازم صفر عاشقیو یادت رفت...!! ولی الان کجاست تا ببینه که دیگه لیلی صفر عاشقیو یادش نمیره... چندروز پیش یه سری اتفاق ها تو دانشگاه افتاده بود که سر این مسائل یکی از دوستام حسابی ازم ناراحت شد و ... باورم نمی شد که بتونیم به این راحتی از کنار هم بگذریم...چشامون تو چشم هم بیوفته و بی توجه از کنار هم رد بشیم... چند روز گذشت... تا امروز که برام off گذاشته بود که بیا همه چیزو فراموش کنیم...گفته بود که بازم می خوام باهات راه برم و حرف بزنم...چون دیشب بهش گفته بودم که دلم برات تنگ شده...برای حرفامون.خنده هامون.بستنی خوردنامون.کلاس دودر کردنا... بله...امروز روز خوبیه...چون با هم آشتی کردیم...!! فرشته ها از خدا می پرسن : اگه انقدر بنده هات رو دوست داری واسه چی غم رو آفریدی.می دونین خدا چی جواب می ده؟خدا جواب می ده: من بنده هامو می شناسم، تا وقتی غم به سراغشون نیاد به سراغ من نمیان." امشب شب آرزوهاست...شبی که خیلی از آرزوها براورده می شه... شبی که خیلی ها بعد از مدت ها سفره دلشونو واسه خدا باز می کنن...یه دل پر از غم...گناه...و شاید هم شادی… امشب باید آرزو کنیم...ولی چه آرزویی؟ همون آرزوهای کوچیک و قشنگ روزای کودکیمون... ولی چرا فقط امشب...؟؟چرا فقط امشب باید بیدار موند,گریه کرد,نماز خوند و با خدا حرف بزنیمو درد و دل کنیم؟یعنی فردا شب خدا به حرفامون گوش نمی کنه؟ بیاین کاری کنیم که هر شب,شب آرزوها باشه... تکرار... دیروز تکرار... امروز تکرار... فردا تکرار... و فرداها هم... تکرار چی؟تکرار کی؟چرا تکرار؟ تا به کی تکرار؟ هر روز خنده...هر روز گریه...هر روز خسته...و هر روز تکرار... چرا خنده؟چرا گریه؟چرا خسته؟ هر روز طلوع...هر روز غروب...هر شب ستاره...هر شب نگاه به آسمون و انتظار... انتظار چی...؟ و شاید هم کی...؟؟؟ انتظـــــــار... انتظـــــــــــــار... و باز هم تکرار انتظــــــــــــــــــار... ثانیه ها می گذره... تیـــک تاک... تیــــــــــک تاک... و باز هم تیــــــــــــــــــــــک تاک... ثانیه ها پی چه هستند که اینگونه در گذرند؟ خدایا... چه فرقی است میان بودن و نبودن,وقتی نداشتن همه بودن ها با داشتن نبودن ها یکی است؟ چه فرقی است میان شنیدن یا نشنیدن,وقتی پژواک وضوح یک طنین با آوای محو یک صدا یکی است؟ چه فرقی است میان آرامش و اضطراب,وقتی آرامش دوست داشتن با اضطراب تنفر یکی است؟ خدایا... عشق را "هستی در بودن" و تنفر را"نبودن در هستی" نامیدم... و آنگاه فاصله بودن و نبودن,با دو هستی پر شد... پس چه فرقی است میان بودن یا نبودن؟ مهدیه از مرز خوابم می گذشتم حج کن! و حج نشانه ای از این رجعت به سوی او,او که ابدیت مطلق است,او که لایتناهی است,او که نهایت ندارد,حد ندارد,تا ندارد. و بازگشت به سوی او,یعنی حرکت به سوی کمال مطلق,خیر مطلق,زیبایی مطلق,قدرت,علم,ارزش و حقیقت مطلق,یعنی حرکت به سوی مطلق,حرکت مطلق به سوی کمال مطلق,یعنی حرکتی ابدی.یعنی تو,یک شدن ابدی ای,یک حرکت لایتناهی.و خدا سر منزل تو نیست.مقصد تو است.مقصدی که همواره مقصد می ماند.خدا,آخرین نقطه خط تو نیست سفر تو,هجرت ابدی تو,به روی جاده ای است, صراطی است که نقطه آخرین ندارد.راهی است که هرگز ختم نمی شود.رفتن مطلق است,خدا در این حرکت تو در هستی جهان و در هستی خویش : صیرورت و هجرت ابدی,نشان دهنده جهت است,نه منزل. نه تصوف!مردن در خدا,ماندن در خدا,که اسلام! رفتن به سوی خدا. حج-دکتر شریعتی بالاخره تموم شد... اینم از اولین پروژه...ترســ یم فنی ...25 نقشه راپیدی با جزئیات کامل تحویل استاد دادم...این چندروز واقعا خسته کننده بود.هر روز خم بودم رو میز نقشه کشی تا ساعت 4:15 صبح امروز...امیدوارم این همه زحمت نتیجه ای برام داشته باشه... الان یادم اومد که برای افزایش نمره دقیقا مثله بچه خود شیرینا ماکت فونداسیون درست کرده بودم و یه عالمه عکس از ساختمون تیرچه بلوک و فونداسیون گرفتم...اگر نمره نده خودم خفش می کنم... خیلی خستم...تا پست بعدی... به اندازه تمام خستگی های عمرم... خسته ام... خسته از زندگی... خسته از عشق... و خسته از... همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ روی این آبی آرام بلند چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ من به این جمله نمی اندیشم رقص عطر گل یخ را با باد صحبت چلچله ها را با صبح همه را می بینم من به این جمله نمی اندیشم تک و تنها به تو می اندیشم... من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تو بیا تو بمان با من صدای توست. صدایت سنگین و سخت است چیزی اما در آن هست که بی تابم می کند و هیجان زده. چیزی در صدایت ... در میان همین چند کلام بی مزه ی سلام و احوال پرسی هست که می تواند بعد از این همه سال ناآرامم کند. بعد از تحویل پروژه ها می خوام دوباره استخر رفتنمو شروع کنم...و اگر بتونم اتوکد هم دوباره برم...هیچی ازش یادم نمونده... فکر کنم حدود ۱ ماه دیگه عـ لی و مریـ ـم میان... برم پلان بکشم... فعلا بعد از این همه ماه بهش یه نگاه انداختم...برای ۲۱ فروردین نوشته بود: من سالی یکبار هم که شده از طلوع خورشید انرژی می گیرم... چرا باید تو این روز انرژی بگیرم؟؟؟؟؟ روزی که نیلو اون عمله قلب مسخره رو انجام داد... نمی تونم...





![]()
نیلوفر
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویاها
در مرداب بی ته ایینه ها
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگهایش من بودم که می دویدم
هستی اش درمن ریشه داشت
همه من بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
![]()
اینم از امروز...![]()

فکر می کنم: «دلدادگی باز؟» ... دلدادگی نیست ... شاید ... دلبستگی ... چرا... من دلبسته ی خیلی چیزهای دیگر هستم ...ولی...
ولی چاره ای نیست...
![]()
| Design By : Night Skin |



