تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

           

یک ساله دیگه هم گذشت...البته برای من..!

درست ۲۰ سال پیش همچین روزی بود که بدنیا  اومدم...۳۰ مرداد ۶۶

چقدر زود می گذره...زودتر از یک چشم به هم زدن...باورم نمی شه که ۲۰ سال گذشته...

ولی تا الان که خوب گذشته...به جز بعضی قسمت هاش که...

خلاصه         

               " تولـــــــــــــــــــــــــــــــــدم مـــــــبــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک"

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:5 توسط لیــلی| |

 

         

امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

 

این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجاگوش می کنی

 

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی

 

در ساغر تو چیست که با جرعه نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

 

می جوش می زند به دل خم بیاببین

یادی اگر زخون سیاووش می کنی

 

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

 

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

 

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 11:9 توسط لیــلی| |

 

همیشه این روزا پر از انرژی بودم...پر از شور و شوق...فقط آرزو می کردم که این ۲ یا ۳ روز زودتر بگذر و ببینم چی می شه...!!!ببینم چه خبر می شه...؟و ببینم وفادار ها کیا هستن؟
بیست بار این روز رو دیدم و این هم بیست و یکمیش...!و نمی دونم که چند دفعه دیگه می بینمش...طلوعش...غروبش...و رفتنش...نمیدونم چند دفعه دیگه تو این روز می خندم...!؟

می یاد...می ره...و خیلی راحت از کنارش عبور می کنیم...

ولی امسال...

نمی دونم چرا هر چی نزدیک تر می شم دلم بیشتر می گیره...اصلا برای رسیدنش روز شماری نمی کنم...اصلا بهش فکر نمی کنم...و از اون شور و شوق سالهای پیش هیچ خبری نیست...و اصلا نمی خوام بدونم که کی یادشه و کی یادش نیست...

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:35 توسط لیــلی| |

 

           

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات
ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
 دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
 
دوست و دوستدارت:خدا
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:35 توسط لیــلی| |

   

                       

خدایا !

چندیست که زمان برایم به سختی می گذرد

از همه رنجهایم با غم و اندوه به تو پناه بردم.

و حال با تمام وجود به تو پناه می برم مرا از رنج چه غم که تو را دارم

مرا همین بس که توفیق یاد تو و همنشینی تو و بندگی تو را یابم ...

مهربانم!

لحظاتی بود که خنده و گریه را به هم پیوستم ...

خندان گریستم !

لحظاتی که تنهایی بر وجودم چنگ انداخته بود و رنج توان از قدمهایم می گرفت

زمین خوردم، با یادت برخاستم و ادامه دادم !

لحظاتی که هیچ پناهی را نمی یافتم و هیچ همراهی نبود

خدایا به تو پناه بردم !

لحظاتی که دلم را مملو مهرت و ذهنم را سرشار یادت کردم

و آن زمان آرامش یافتم !

 و تو چه مهربانی خدا که در همه لحظاتی که حتی من نمی دانستم همراهم بودی

دستان نوازشگرت بر سرم، مرا تنگ در آغوش خویش گرفتی مبادا که از تاریکی زمانه بترسم

و تاب نیاورم همه بی قراری هایم را...

خدایا تو چه مهربانی که مرا به حریم دوستی خودت پذیرا شدی...

و همه اشک هایی که از سر فراق و جدایی فرو می ریخت را نوری گرداندی برای جلای روانم

و تو چه بزرگی خدا که کوچکی من را ندیده گرفتی

و چه بخشنده و مهربانی که از خطایم گذشتی و مهربانانه راه را نشانم دادی

خدایا دوستت دارم ! که دوست داشتن را از تو آموختم که دوستم داری ...

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 18:54 توسط لیــلی| |

 

       

امشب از اون شبای عجیبه زندگیم بود...

نا الان تو اکثر روزای زندگیم از این حرفا شنیدم...از این تحقیر ها...از این مقایسه شدن ها...

امشب باز هم از همون فکرای عجیب به سرم زد...از اون فکرایی که می دونم آخرش چیه؟

ولی باز هم نتونستم...

نمی دونم چرا؟نمی دونم تا کی؟

خسته شدم...

خدایا...من رو به جرم کدوم گناه نکردم اینگونه محکوم کردی؟

تو این همه سال تو این همه روز هیچوقت نشده بود که کل راهو اشک بریزم...این دفعه دیگه ماه هم تو آسمون نبود... نه ستاره...حتی حضور خدا رو هم حس نمی کردم...

سیاوش می خوند و من اشک می ریختم...آرومو بی صدا...

هیچ کس نفهمید که امشب به من چی گذشت...حتی خدا

       

                           حتــــــــــــــــــــــــــــی خـــــــــــــــــــــــــــــدا...

 

نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:13 توسط لیــلی| |

 

ســـــــــــــــلام...خوبین؟

بالاخره ماکت تموم شد...انقدر عالی شده....البته به نظر ما 3 تا...!!(من.مهسا و مهدیه)

نمی دونم چرا چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم....

الان همه چیز مرتبه...

و دلم هم از هیچ چیز نگرفته..!!!؟

البته بماند که دلم بدجور برای داداشم تنگیده و تابستون هم نمی یاد ولی خب...ترجیح می دم بهش فکر نکنم چون می دونم که اون بیشتر دلش تنگه...

می مونه ترم تابستون...!!!

وای که چه اشتباهی کردم که تابستون ترم برداشتم....

خیلی خسته کننده بود...فکر کن...8 صبح تو عالم خواب مجبور باشی بری سر کلاس آشنایی با معماری جهــــــــــــــــــــــــــــان...

خلاصه تابستون امسال داره با این وضعیت می گذره...!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:5 توسط لیــلی| |

 

فعلا مشغوله ساخت ماکتم با دوستــــــــــــــام...اونم چه ماکتی...!

آپ کردن و وبلاگ گردی ممنوع...!!

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:9 توسط لیــلی| |

 

 

 

            در جوابه یکی از کامنت ها...!!

            

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:22 توسط لیــلی| |

       

برای امروز هیچی ندارم...!نه می تونم چیزی بنویسم نه می تونم متناسب با حال و هوام متنی پیدا کنم...!!

برای همین یه عکسه کاملا ... گذاشتم...حالا بگرد و پیدا کن که این عکس چه ربطی به من یا به وبلاگم داره؟؟؟

                     

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:12 توسط لیــلی| |

 

          

دیشب چشمام همش به آسمون بود...یه آسمون صاف و پر ستاره با یه دونه ماه...نمی دونم از آسمون چی می خواستم که اینطور بهش نگاه می کردم...

با چی حرف می زدم...؟ با کی...؟با ماه و ستاره یا با خدا؟

دلم باز هوای کویر کرده بود...یه کویر با یه عالمه آسمون و ستاره که همشون به خاطر تو اونجان...

جایی که خودتی و خدای خودت...خودتی و یه دل پر از...؟درد؟گناه؟غم؟و یا عشق؟

تنهای تنها...هر چی دلت بخواد می تونی بگی...حرف بزنی...از اعماق وجودت فریاد بزنی...اشک هایی رو که نمی خواستی کسی ببینه و تو وجودت مونده بود رو قطره قطره بریزی...

دیشب تو جاده تو خودم غرق شده بودم...تو افکار خودم...تو وجود خودم...

نمی دونم به چی فکر می کردم  یا شاید هم به کی؟

چشمام باز هم به ماه افتاد...بعضی وقتا ماه گم می شد...می رفت پشت درختا...پشت کوه ها...گاهی نور خودش بود...گاهی سایه اش...و گاهی هم اصلا نبود...

زندگی هم همینه...بعضی وقتا خدا خودش دستمون رو می گیره...گاهی فرشته ها...و گاهی هم هیچ کدوم...یا شیطان...

خودمون جاده رو می سازیم...خودمون مسیر جاده رو مشخص می کنیم...می تونیم از جایی بریم که همیشه نور ماه باشه...

و...

خودمون زندگی رو می سازیم...خودمون کاری می کنیم که حضور خدا رو کمتر احساس کنیم...

 

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:29 توسط لیــلی| |

 

       

در آستانه مسجدالحرامی.اینک کعبه در برابرت!یک صحن وسیع و در وسط یک مکعب خالی و دگر هیچ!ناگهان بر خود می لرزی!حیرت شگفتی!این جا...هیچکس نیست این جا...هیچ چیز نیست...حتی چیزی برای تماشا!

یک اطاق خالی!همین!

احساست بر روی پلی قرار می گیرد از مو باریک تر از لبه شمشیر برنده تر!قبله ایمان ما عشق ما نماز ما حیات ما و مرگ ما همین است؟

سنگ های سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم چیده و جرزش رابا گچ ناهموار و ناشیانه بندکشی کرده و دگر هیچ!

ناگهان تردید یک سقوط در جانت می دود!

این جا کجا است؟به کجا آمده ایم؟قصر را می فهمم:زیبایی یک معماری هنرمندانه!معبد را می فهمم:شکوه قدسی وسکوت روحانی در زیر سقف های بلند و پر جلال و سراپا زیبایی و هنر!آرامگاه را می فهمم:مدفن یک شخصیت بزرگ یک قهرمان نابغه پیامبر امام...!

اما این...؟

در وسط میدانی سر باز یک اطاق خالی!نه معماری نه هنر نه زیبایی نه کتیبه نه کاشی نه گچ بری نه...حتی ضریح پیامبری امامی مرقد مطهری مدفن بزرگی...که زیارت کنم که او را به یاد آرم که به سراغ او آمده باشم که احساسم به نقطه ای چهرهای واقیعیتی بالاخره کسی چیزی جایی تعلق گیرد بنشیند پیوند گیرد این جا هیچ چیز نیست هیچ کس نیست.

ناگهان می فهمی که چه خوب!

چه خوب که هیچ کس نیست هیچ چیز نیست هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد ناگهان احساس می کنی که کعبه یک بام است بام پرواز احساست. ناگهان کعبه را رها می کند و در فضا پر می گشاید و آن گاه مطلق را حس می کنی!ابدیت را حس می کنی!

آنچه را که هرگز در زندگی تکه تکه ات در جهان نسبی ات نمی توانی پیدا کنی.نمی توانی احساس کنی فقط می توانی فلسفه ببافی این جاست که می توانی ببینی مطلق را ابدیت را بی سویی را او را!

و چه خوب که در اینج هیچکس نیست و چه خوب که کعبه خالی است!

و کم کم می فهمی که تو به زیارت نیامده ای تو حج کرده ای.اینجا سر منزل تو نیست کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود.این تنها یک علامت بود یک فلش فقط به تو جهت را می نمود تو حج کرده ای.آهنگ کرده ای آهنگ مطلق حرکت به سوی ابدیت.حرکت ابدی رو به او نه تا کعبه.کعبه آخر راه نیست آغاز است!

در اینجا نهایت تنها توانستن تو است مرگ و توقف تو است این جا هر چه هست حرکت است و جهت و دگر هیچ!

                                                                  حج ـ دکتر شریعتی

نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 15:25 توسط لیــلی| |

                   

 

آسمان را دیده ام که چگونه در انتظار سپیده دم میلرزد.ستارگان یکایک می پژمرند.چمن زارها به شبنم آغشته است و هوا جز نوازشی سرد ندارد.مدتی به نظر می رسید که حیات گنگ مانده از فرط سستی می خواست دیر بپاید.تا کناره جنگل رفتم.انجا نشستم هر چارپایی کار خود و شادی خود را با یقین با اینکه صبح در شرف آمدن است از سر گرفته است و راز حیات با هر بریدگی برگی در شرف فاش شدن بود.آنوقت روز در می رسید.

سپیده دمهای دیگری را نیز دیده ام...و نیز انتظار شب را...

ناتانائیل کاش در تو هیچ انتظاری حتی میل هم نباشد و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد.آنچه را که به سویت می آید منتطر باش اما جز آنچه را که بسویت می آید خواستار مباش...جز آنچه داری آرزو مکن...بفهم که در هر لحظه ای از روز می توانی مالک خدا با همه ملکوتش باشی...آؤزوی تو از عشق باشد و مالک شدنت عاشقانه...زیرا آرزوئی که موثر نباشد به چه کار آید؟

آخر چه! ناتانائیل تو خدا را داری و او را نمی بینی!

خدا را داشتن دیدن اوست اما مردم به او نمی نگرند.

اما ناتانائیل تنها خداست که نمی توان به انتظارش ماند.در انتظار خدا به سر بردن یعنی در نیافتن این که خدا در توست.خدا را به خوشبختی مسنج و همه خوشبختیت را در لحظه گذرابنه.

 

نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 9:46 توسط لیــلی| |

 

می دونم که خیلی ها این داستان رو خوندن ولی چون من خیلی دوسش دارم بازم به عنوان یک پست می نویسمش...

                      

دو فرشته مسافر برای گذراندن شب در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند.این خانواده رفتار  نامناسبی داشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته پیرتر در دیوار زیرزمین شکافی دید و تعمیر کرد.وقتی که فرشته جوانتر از او پرسید چرا چنین کاری کردی او پاسخ داد:"همه امور بدانگونه که می نمایند نیستند"

شب بعداین دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند زن و مرد فقیر تخت خود را برای استراحت در اختیار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعدفرشتگان زن و مرد فقیر را در حالیکه گریه می کردند دیدند.گاو آن دو که شیرش تنها وسیله امرار معاششان بود در مزرعه مرده بود.

فرشته جوانتر عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:"چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟"

"

آن خانواده اولی همه چیز داشتند . با این حال تو کمکشان کردی اما این خانواده دارایی اندکی داشتند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد"

فرشته پیرتر پاسخ داد:"وقتی که در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد.از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم.دیشب وقتی همه در خواب بودند فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم."

همه امور بدان گونه که می نماید نیستند و ما گاهی خیلی دیر به این نکته پی  می   بریم.  

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:48 توسط لیــلی| |

 

تو پست سقوط گفتم که مدت هاست منتظره شنیدن یه خبره خوبم...

و بالاخره این خبره ... رسید.قطعا خبره خوبی برای هیچکس نیست...نه برای خودم و نه برای  کس دیگه...ولی اگر می دونستم این خبره خوب چیه هیچوقت در انتظارش نمی موندم...

انتظار...

این همه انتظار برای چی بود؟

                                پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوچ...

                                            پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوچ...

                                                        پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوچ...

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:3 توسط لیــلی| |

 

                             

خسته

      شکسته

               و دلبسته

من هستم

من هستم

من هستم

از این فریاد

            تا آن فریاد

سکوتی نشسته است.

 

لب بسته در دره های سکوت

                                    سرگردانم.

من می دانم

من می دانم

من می دانم

جنبش شاخه ای

                   از جنگل خبر می دهد

و رقص لرزان شمعی ناتوان

از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش

 

    

         در خاموشی نشسته ام

         خسته ام

         در هم شکسته ام

         من

         دلبسته ام

  

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:46 توسط لیــلی| |

 

با چشم ها

ز حیرت این صبح نا به جای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چارتاق

بر تارک سپیده ی این روز پا به زای

دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیر های خواب

فریاد برکشیدم:

-اینک

        چراغ معجزه-

              مردم!

تشحیص نیم شب را از فجر

 در چشمهای کوردلی تان

 سوئی به جای اگر

مانده است آن قدر

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب پرواز آفتاب را

با گوش های نا شنوایی تان

 این طرفه بشنوید

 در نیم پرده ی شب

آواز آفتاب را

-دیدیم -

گفتند خلق نیمی پرواز روشنش را آری

نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدند:

 با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را

باری

من با دهان حیرت

گفتم ای یاوه یاوه یاوه

خلائق مستید و منگ؟

یا به تظاهر تزویر می کنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور تائبید و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی

هر گاوگند چاله دهانی آتش فشان روشن خشمی شد

این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبد

-طوفان خنده ها-

خورشید را گذاشته

می خواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش

 بیچاره خلق را متقاعد کند که شب

 از نیمه نیز بر نگذشته است

-طوفان خنده ها-

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظر آتش در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا گوئی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای به تفتگی خورشید

جوشید

از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنها ترین حقیقتشان بود

احساس واقعیتشان بود

با نور و گرمی اش مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان

حتی با نان خشکشان

و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند

افسوس!

آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتاب گونه ای

آنان را

این گونه

دل فریفته بودند

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را من

     قطره

     قطره

     قطره

          بگریم

تا باورم کنند

ای کاش می توانستم

-یک لحظه می توانستم ای کاش-

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را گرد حباب خاک بگردانم

تا با دوچشم خویش ببینند

 که خورشیدشان کجاست و باورم کنند

ای کاش می توانستم...

                                                     احمد شاملو ـ ۱۳۴۶

                                             

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:53 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin