امروز صبح بعد از سحری و نماز قرآنی که خاله م بهم داده بود رو باز کردم...رسیده بودم به جز 12 سوره یوسف... می خواستم مثله همیشه اول عربیش رو بخونم بعد فارسی... ولی دیدم این کار هیچ فایده ای نداره.وقتی چیزی از عربی نمی فهمم خوندنش چه فایده ای داره؟ خیلی ها ماه رمضون قرآن رو کامل می خونن ولی چیزی هم ازش فهمیدن؟ 92 آیه رو فقط فارسی خوندم...به عربی هم هیچ کار نداشتم یاد مکه افتادم که هرکس اهل هر کشوری بود به زبان مادری خودش حرف می زد... چه ترک و چه اندونزیایی و چه ... همه به زبان خودشون دعاهاشون رو می خوندن...ولی اونجا فقط ایرانیا بودن که همه چیزو عربی می خوندن و اصلا توجه نداشتن که چی می خونن؟ فقط می خوندن...فقط بگن خوندیم... پس فهمیدنش...عمل کردنش...اینا چی می شه؟؟ مکه... حج... دکتر شریعتی... هر وقت یاد مکه می افتم باید یه سر به حج دکتر شریعتی بزنم... تنها چیزی که آرومم می کنه... چند روز اول مکه رو مثله همه تو مسجدالحرام قرآن خوندم ولی چون ترجمه نداشت هیچی نفهمیدم و اینطوری بیشتر حرص می خوردم...! روزای بعد هر وقت حرم می رفتم کتاب حج رو هم با خودم می بردم...فکر کنم بهترین زمان و بهترین مکان برای خوندن اون کتاب همون جاست... چون همه چیز جلوی چشماته... وقتی حرف از محرمات می زنه...تازه می فهمی که چرا نباید به آینه نگاه کنی... حرف از کعبه می زنه... از حجر اسماعیل و دفن هاجر کنار کعبه... همه چیز یه جور دیگه می شه... باب ملک فهد... کنار پله ها... بعد از نماز مغرب... همیشه اونجا کتاب بدست نشسته بودم...یادمه کنارم یه خانوم لبنانی نشسته بود و ازم پرسید که این چه کتابیه که می خونم؟کلی براش توضیح دادم که این چیه...نمی دونم فهمید یا نه...! چقدر اون رفت و آمدها قشنگ بود... چقدر حضور همه برای نماز قشنگ بود... هیچکس کاره دیگه ای جز پرستش نمی کرد... فکر همه به یه چیز بود... خدا... چقدر اون نماز ها آرومم می کرد... نماز های صبح و مغرب... آمین گفتناشون که آدم بی اختیار با اونا می گفت... اون سوره های طولانی تو اون حال و هوا... نماز صبح همه می اومدن... حتی عربای اونجا...با ماشین...کوچیک و بزرگ... ولی ما... ما که ادعای مسلمون بودن می کنیم ما که ادعای شیعه بودن رو می کنیم...چند بار صبح برای نماز رفتیم حرم یا مسجد؟ چند بار شده وقتی تو خیابون صدای اذان رو می شنویم دست از کار بکشیم...کار رو تعطیل کنیم...رو جنس های مغازمون یه پارچه بندازیم و بریم نماز بخونیم؟ چقدر شبه آخر رفتنش سخت بود... ساعت 2 شب... خلوت... تنها... چقدر اون شب رو دوست دارم... جلوی کعبه...رو اون فرشا نشستم... چقدر حرف زدم... حرفایی که 20 سال تو وجودم مونده بود... حالا مطمئن بودم که خدا حرفام رو می شنوه... چقدر اشک ریختم... و چقدر آروم شدم... آرامشی که دیگه حالا حالا ها پیداش نمی کنم... انقدر برای این پست فکر کردم که خوابم برد...! و باز هم چیزی به ذهنم نرسید... این چند روز کلی کار داشتم اتاقم کلی تغییر کرد... وسایل رو عوض کردم.خیلی هارو دور انداختم... با رفتن اون وسایل یه چیز دیگه هم رفت... خاطراتم... خیلی از خاطراتم با رفتن اون وسایل از پیشم رفتن... خاطراتی که زمانی برام با ارزش بودن... خاطره از کسایی که زمانی همه وجودم بودن...کسایی که تمام زندگیم بودن... و الان... دیگه نیستن... رفتن... راحت تر از اون چیزی که فکرشو می کردم رفتن... دنیا بی رحم تر از اون چیزیه که فکرشو می کردم... و من مقاوم تر از اون چیزیم که دنیا فکرشو می کنه... اتاق جدیدم... خاطرات تازه ام... سلام... گفتم: خدایا من دقایقی در زندگیم بود که هوس می کردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغه دیروز و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم.آرام برایت بگویم و بگریم.در آن دقایق شانه هایت کجا بود؟ گفت: ای عزیزترین تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای.من همچون عاشقی که به معشوق خود می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه بگریم؟ گفت: ای عزیزترین اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود عروج می کند.اشک هایت به من رسید و من آن را یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان.چرا که تنها اینگونه است که می توان تا همیشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشتی؟ گفت: بارها صدایت کردم.آرام گفتمت از این راه نرو که به جایی نمی رسی.تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نمی رسی. گفتم: پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟ روزیت دادم تا صدایم کنی.چیزی نگفتی.پناهت دادم تا صدایم کنی.چیزی نگفتی.بارها گل برایت فرستادم گلهای زیبا از همه رنگ کلامی نگفتی.بهترین هدایا را به تو دادم ولی نفهمیدی.می خواستم برایم بگویی.آخر تو بنده من بودی و چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم.تو باز گفتی خــدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر.من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم. گفتم: ای مهربان ترین دوستت دارم. گفت: ای عزیزترین من دوست تر دارمت... سلام.خوبین؟ خیلی وقته برای وبلاگم چیزی ننوشتم.راستش این چند وقت خیلی قاطی بودم...هیچ چیز درست پیش نمی رفت که اون هم به خاطر یه موضوع بود. می دونم که این سختی ها هم جزئی از زندگیه ولی نمی شد چون اصلا انتظار نداشتم... از یکی از دوستام خیلی ناراحت بودم و هستم... به خاطر کاراش.. حرفاش... دروغش... صاف و صادق نبودنش... و چیزی که بیشتر از همه عذایم می داد این بود که ظاهرش با باطنش کلی فرق داره... و من اینو خیلی دیر فهمیدم... وقتی که با هم خیلی صمیمی شده بودیم... وقتی که من به خاطر شباهتامون (البته به خیال خودم) خیلی از حرفام رو قبل از اینکه به کسی دیگه بگم به اون می گفتم... و الان نمی دونم چی کار کنم... دیگه نمی تونم حرفای دلم رو بهش بزنم... دیگه نمی تونم باهاش حرف بزنم... دیگه نمی تونم باهاش رو راست باشم... همه چیزش دیگه برام غیر قابل تحمله... با هم غریبه شدیم... با یکی از دوستام مشورت کردم و گفت : عوضش کن...قبل از اینکه بیشتر اذیتت کنه عوضش کن... نمی دونم چی کار کنم...واقعا نمی دونم... نمـیــــــدونـــــــــــــــم... همچون شهاب میگذرم در زلال شب فریدون مشیری مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر, سایه ای ز امروزها, دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار, گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود , من تهی خواهم شد از فریاد درد میخزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک میخواند مرا هر دم به خویش, میرسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب , گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو میروند, پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی میخزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا مینهند بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آینه میماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای می رهم از خویش و میمانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران میشود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود میشتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند به چشم راهها لیک دیگر پیک سرد مرا , میفشارد خاک دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار خاک گور من گمنام میماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ فروغ فرخزاد خدایا... کجایی؟ صدامو می شنوی؟ می بینی به چه روزی افتادم؟ می دونی تو وجودم چی می گذره؟ خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــا... تا کی؟ این چندمیش بود؟ تا حالا شمردی؟
2.. 3... 4.... 14.............. 20..................... چند تا دیگه مونده؟ چند روز دیگه باید این وضع رو تحمل کنم؟ فکر کردی که شاید تحمل این وضع یه کم برام سخت باشه؟ چند روز دیگه باید اشک بریزم؟ چند تا دیگه باید از اون قرص های لعنتی بخورم؟ چرا از الان؟ چند روز دیگه باید به ظاهر بخندم در حالیکه تو وجودم یه چیز دیگست؟ خستم... از خیلی چیزا... احساس می کنم دیگه هیچی ازم نمونده... دارم له می شم... دارم محو می شم... خستــــــــــــــه ام... به خـــــــــــدا خـــســتـــــــــــه ام... چقدر سخته تو چشم های کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جایی که لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری... چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده... چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی... چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری... چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگـی: " گل من باغچه نو مبارک!"



گفت:


از دشت های خالی و خاموش
از پیچ و تاب گردنه ها قعر دره ها
نور چراغها چون خوشه های آتش
در بوته های دود
راهی میان ظلمت شب باز میکند
همراه من ستاره غمگین و خسته ای
در دور دست ها
پرواز میکند
نور غریب ماه
نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها
تن میکند رها
بازوی لخت گردنه پیچیده کامجو
بر دور سینه هوس انگیزه تپه ها
باد از شکاف دامنه فریاد میزند
من همچون باد می گذرم روی بال شب
در هر سوی راه
غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست
با برگ های سوخته با شاخه های خشک
سر مکشند در پی هم خارهای گیج
گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها
مبهوت می درخشد و محسور می شود
گاهی صدای وای کسی از فراز کوه
در های و هوی همهمه ها دور می شود
ای روشنایی سحر ای آفتاب پک
ای مرز جاودانه نیکی
من بامید وصل تو شب را شکسته ام
من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه
سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب


| Design By : Night Skin |


