تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

 

عجب روزی بود!

پلان.کروکی.مقطع.پرسپکتیو...از یک آشپزخونه خیالی که هر کار می کنی باز هم فانی ایراد می گیره.زاده شده برای ضدحال!!!آرزو به دل موندم یک بار از کسی تعریف کنه!!!همش هم که می گه می افتین!!!برین حذف کنین!!!

یک ساعت زودتر تعطیل کرد.سرد بود..حالم بد بود...مغزم داشت سوراخ می شد...حتی نمی خواستم برم پارک.دلم می خواست برم خونه.تو اتاقم بشینم ببعیمو تو بغلم بگیرمو و کلی فکر کنم. ببینم حالا با این اتفاقا چه جوری باید کنار بیام...از کجا شروع کنم...یا از کی؟ ولی باید تا ۳ ساعت دیگه صبر می کردم تا کلاس عکاسیم هم تموم می شد...

آخ که چقدر دلم می خواست ساعت ۵ جلسه برم.دقیقا همون چیزی بود که من بهش احتیاج داشتم...و احتمالا جواب این همه سئوالی که داشتم...ولی نشد! رفتم تو نماز خونه خوابیدم...حسابی اوضای جسمیم به هم ریختس!از هرگونه دکتر رفتن بیــــــــــزارم! از همشون می ترسم!!! از حرفاشون!!! احساس می کنم می خوان همه رو بکشن!!!

فکر می کنم دارم به داشتن مشکلات عادت می کنم...!!!احتمالا اگر مشکلات نباشه قراره زندگیم پیش نره!

یاده sms دیشبم به یکی از بچه های دانشگاه افتادم.  "اگر مشکلات نباشن زندگیم زندگی نمی شه.مشکلات میان و میرن"   و اونم گفت  "دید قشنگیه"   !!!!

نمی دونم چی کار کنم تا زندگیم همون زندگیه قبلیم بشه...

 

 


پ.ن:باز هم آپ بی خبر...!!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:30 توسط لیــلی|

 

روز عجیبی بود... عجیب تر از اون چیزی که فکرشو می کردم..

امروز کلی حالم گرفته بود...

 

ماکت...

 نتونستم سر کلاسش بشینم...حالم بد بود...صداش تو سرم می پیچید...مثله وقتی با پتک تو سرت بزنن!!!

دستم.پشتمنفسم...

یاد نیلو افتادم که این موقع ها می گفت:نفسی کوشی؟

 

و با این حالی که داشتم انتظار شنیدن چنین خبری رو از داداشم نداشتم.خبری که فقط چند دقیقه باعث سکوتم شد...هیچی نمی تونستم بگم...این جور وقتا نمی دونم چی باید بگم...

فقط گفتم شب می بینمت.

 

همین.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 17:12 توسط لیــلی|

 

            درد...

                    درد...

                           و باز هم درد...

                                     همون درد کهنه و قدیمی...

                                              دردی که مدت هاست بهش عادت کردم...

                  

                      دردی که با اون یاد یک نفر برام زنده می شه...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 0:37 توسط لیــلی|

 

 

    

   در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد

         و می تراشد...

 


         پ.ن:آپ تقریبا بی خبر...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:40 توسط لیــلی| |

 

     به یاد نیلوفر عزیز در اولین سالگرد رفتنش...

         

صبورانه با سرنوشت کنار آمده ام ! به سختی !! فکر تو برایم درد آور است ! میخواهمت ولی نمیخواهمت ! فاصله ام با تو کم است خیلی کم ولی

ولی نمیخواهم ٬ دستم پیش نمیرود تا کاری بکنم ! خسته میشوم از بیشتر دوست داشتنت ! نمیخواهم باز با سر در آن گرداب پر استرس و پر ترس بیفتم .یاد گرفته ام در اوج خوشی با یاد تو غم دار شوم ! یاد گرفته ام نفسم را در سینه حبس کنم و اشکم را پس بزنم.تو را نمیخواهم ولی...

ولی هر جا را که نگاه میکنم تو را میبینم

چقدر دلم برایت تنگ است...

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:53 توسط لیــلی| |

 

خسته شدم...

این هم نتیجه علاقه به رشته معماری...

چقدر این ترم همه چیز قاطی پاتیه.

دیروز سر کلاس عناصر جزییات با یکی از دوستام مثلا داشتیم به حرفای استاد گوش می کردیم و جزوه می نوشتیم ولی حواس هیچ کدوممون به درس نبود.خیلی خسته شده بودیم...

اون که داشت اندیشه می خوند منم که حواسم به ماجراهای اون روز بود...

وقتی که اندیشه خوندن اون تموم شد و منم دیگه حوصله جزوه نوشتن نداشتم شروع کردیم به نوشتن برنامه این ترم...

به این نتیجه رسیدیم که عجب ترمی پیش رو داریم...

درسا یه طرف جلسه ها هم یه طرف...

روستا.تمرین معماری.عکاسی.دیتیل های عناصر.نقد فضا و راندو.ماکت سازی و نقشه برداری...

هر دو دچار دلشوره وحشتناک شدیم.خدا رو شکر کردیم که حداقل این 2روز از جلسه خبری نیست.یه مقدار به درسامون می رسیم.و به قول دوستم اشک شوق تو چشام جمع شد وقتی مطرح شد که جلسه نیست!!!!شوخی کرد هااا

ولی واقعا وقت انجام هیچ کاری رو ندارم...


 پ.ن:کامنت گزاران محترم!برای درج نظرات خودتون برای این پست به قسمت نظرات پست قبل   (puzzle) مراجعه بفرمایید!!!چراشو هم نمی دونم!!

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 19:0 توسط لیــلی|

 

 

یه پازل هزار تیکه ای عجیب و غریب گرفتم.

برای وقتای سردرگمی خیلی خوبه.

وقتایی که در آشفتگی کامل به سر می بری.

وقتایی که نمی دونی چی کار کنی یا به کی چی بگی؟

وقتی یه دوست برای بار دوم ازت کمک و یه راه حلی می خواد که خودت یه ساله هنوز نتونستی پیداش کنی...

وقتی حرفای عجیبی از یه دوست می شنوی و کلی بهم می ریزی...

حرفایی که مدت هاست می دونی ولی هنوز هم برات عجیبه...

وقتی کم کم  به ۱۷ آبان نزدیک می شی و داری می ری تو خاطرات...

وقتی ازتو انتظار دارن حرف بزنی.نظر بدی و گفتگو کنی و تو فعلا کاری جز تائید کردن نمی تونی انجام بدی... 

وقتی ازتو می خوان جلسه رو بگردونی ولی تو فقط نگاه می کنی...یه عذاب...!!

وقتی می دونی تمام فامیل و خیلی های دیگه دارن واسه سلامتی یه نفر دعا می کنن ولی خدا...

وقتی یادت می یاد یه عالمه درس و پروژه و ماکت داره رو هم جمع می شه و تو هیچ کار نکردی...

وقتی از شروع سرماخوردگیت ۱۴ روز می گذره و هنوز داری سرفه می کنی و برای همین نمی ذارن روز تولد میکی کنارش باشی و باید ۳ روز بعد بری بگی تولدت مبارک...!! 

فقط و فقط این پازله که می تونه کمکم کنه.

به قدری ذهنم رو مشغول می کنه که همه چیز یادم می ره...

و یه نفر باید بهم بگه ساعت 1. در حالیکه تو ساعت 1:30 تو دانشگاه جلسه داری و هنوز هم ناهار نخوردی...!!!

 

نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 18:15 توسط لیــلی| |

 

 

 

انگار همین دیروز بود :

کلاس ساخت و ارائه.ساعت 12:5۰.ساخت احجام با یونولیت!

وحید زنگ زد و گفت بدنیا اومد...چقدر خوشحال بود

وای که چه روزی بود

بالاخره عمه شدم!!

فرشته کوچولوی من بدنیا اومد

اون نی نی کوچولویی که از مدت ها پیش آرزوشو داشتم بالاخره اومد

اون نی نی کوچولویی که تو اون 9 ماه شیطنتش رو زیر دستم حس کرده بودم...

وقتی رفتم بیمارستان قبل از اینکه ببینمش همه می گفتن شبیه وحید داداشمه.

رفتم تو اتاق..یه تخت کوچولو کنار تخت سارا بود.

کنار تختش که رفتم از خوشحالی گریه م گرفته بود.

چقدر دوسش داشتم.سفید و تپلی وبدون مو و بی نمک!!!زل زده بود به چشام

دلم می خواست بغلش کنم و کلی بوسش کنم ولی می ترسیدم.

حالا همه به من می گفتن عمه.حتی بچه های کلاس!

 

و الان...

یک سال از اون روز می گذره...

اون نی نی کوچولوی ما حالا یک ساله شده.

یه کم حرف می زنه.یه کم می رقصه و می خنده و کلی شیطنت...

وقتی می یاد 4دست و پا می ره سراغ ماشینش بعد هم اتاق عمه لیلی...

کلی باهاش بازی می کنم.خـــیــــلـــــــــــــــــی دوسش دارم...

باورم نمیشه که اون فینگیل کوچولوی من 1 ساله شده.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:33 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------