روزای خوبیه... همه چیز داره مرتب می شه که علیرضا بیاد. به چشم های مامان و بابا که نگاه کنی فقط و فقط خوشحالی می بینی.خوشحالی که به من آرامش می ده. مثله زندانیا خط می کشم تا ببینم این چند روز کی قراره تموم بشه تا من بعد از یک سال و یک ماه و 2۶ روز! ببینمش.کلی دلم براش تنگ شده.روزی که داشت می رفت می گفتم : نمی تونم یک سال نبینمت ولی الان می بینم که تونستم!!! جالبه!تحمل این چند روز سخت تر از اون یک ساله!!! پ.ن : خانوما و آقایون <علیرضا داداشمه !!!!!! > ۹ سال پیش بود... امروز وقتی بهش تبریک گفتم جوابش این بود : آره عزیزم.لیلا اون موقع ها خجالت می کشید...یادته چقدر اون لباس بهت می اومد؟ یاد اون لباس سفید بخیر.چقدر خوشحال بودم اون روزا... کوچولو و با آرزوهای قشنگ... یاد نوروزی بخیر که بعد از مدت ها دیدمت... خنده ها و شوخی هایی که می کردی... عمو احمد هم امشب رفت... روحش شاد روزهای عجیبی بود... 5روز... 5روزی که دقایقش به کندی می گذشت... 5روز پر استرس 5 روز خط خطی و مملو از دعا و التمـــاس و در آخر... رفت... و تمام شد و رها... رهایی از درد... و نامیدی... وبه آرامشی که مدتها در جست و جویش بود رسید... روحش شاد کلی خوش گذشت! صدام گرفته!!از بس داد زدم و شعر خوندم! آخه من موندم.وقتی خاتمی جلسه داره دوستان عزیز بسیجی چرا می یان؟؟چرا همچین حرفایی رو پلاکارداشون می نویسن آخه؟به جز اینکه تفکر همه رو نسبت به خودشون خراب کنن هیچ فایده دیگه ای نداشت!!! تازه یک چیزه جالب تو روزنامه خراسان امروز دیدم.نوشته بود: در قسمتی که پسرا نشسته بودن فضاهای خالی دیده میشد!!!! یه جای دیگه هم نوشته بود جمعیت چند هزار نفری! واقعا جالب بود.من نمی دونم این فضاهای خالی که گفته شد کجا بود؟؟؟اگر فضای خالی بود پس چرا این همه آدم وایساده بودن؟؟؟یا با این چند هزار نفر جمعیت دیگه تو اون سالن فضای خای می مونه؟؟؟؟



![]()
!![]()
| Design By : Night Skin |


