تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

 

 

حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود...

افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند...

 

                                                         دکتر شریعتی

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:19 توسط لیــلی| |

  

برام سخت بود

و غیر قابل باور...

چی کار کرده بودم که خودم بی خبر بودم؟

از چی سو استفاده کرده بودم؟

گناهم چی بود که اینطور باهام رفتار شد؟

جواب سلامم چی شد؟جواب لبخندم...؟

لبخندی که به زور رو لبهام آورده بودم تا نفهمی در چه وضعی هستم...

تا ناراحت نشی...

تا غصه نخوری...

امروز و دیشب... چی شده بود که اینطور با من رفتار کردی؟

انقدر حرفات و رفتارت عجیب بود که بقیه هم تعجب کردن...

چرا انقدر عصبانی بودی؟

تو حرف می زدی و من اشک می ریختم...

کاش می دونستی دیشب کجا بودم...

کاش انقدر سنگدل بودم و مراعات حالتو نمی کردم و همه چیزو می گفتم...

ولی من بازم سکــــــــوت کردم...

کاش می دونستی که دیشب داشتیم به آرزوهامون می رسیدیم...آرزوی دیرینه من و آرزوی امروز تو...

کاش کمی دیرتر رسیده بودم...

تا امروز و حرفاتو...

نمی دیدم و نمی شنیدم...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:3 توسط لیــلی| |

 

همین...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:50 توسط لیــلی|

 

     فردا دوشنبه مراسم گراميداشت ياد استاد مهربانمان مهندس ناصر باقرزاده
     در نمازخانه دانشكده فني و مهندسي...

          این ایمیل یکی از دوستام بود که همین الان برام اومد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 1:35 توسط لیــلی|

 

چقدر خوشحالم که باهات حرف زدم...

کاش بودی تا می تونستم ببینمت...

صدات آرامش بخش بود...حرفات آرومم می کرد...

خوشحالم از کاری که کردم...از اولین تماس ...از اینکه برای انجام دادنش کوچکترین فکری نکردم...

شماره هارو سریع گرفتم...

و خوشحالم که تونستم نظرتو در مورد خودم عوض کنم...

 

کاش اینجا بودی...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:34 توسط لیــلی|

 

"هر جا و هر کار و هر شرایط بهترین بودنشون ارزشمند و قابل احترامه.

تو باید بهترین باشی..."

این sms تو اون موقعیت و با افکار قاطی پاتیه من بهترین چیزی بود که تونست کمکم کنه...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:20 توسط لیــلی|

 

3 روز گذشت...

مسجد قبا...

سومین روز درگذشت استاد مهندس ناصر باقرزاده...

وقتی اینارو می گفت اشکام می ریخت...

به چهره خاله م و الهه جون که نگاه می کردم ...

به دیوارای مسجد که نگاه می کردم و می دیدم رو پرده ها نوشتن ناصر باقرزاده باورم نمی شد!

فکر می کردم یعنی چی!!؟

عکسش رو میز بود با یک نوار مشکی کنارش...و شمع.اونا هم می سوختن و اشک می ریختن...

از پله های مسجد که اومدم پایین عکساشو دیدم...عکسایی که دانشجوها باهاش گرفته بودن...با اون لبخند همیشگی ش...

یاد روزایی افتادم که می رفتیم باغ...

بازی با بادبادکهایی که پسر خاله م برای فرهاد و فرزاد درست می کرد...

روزایی که همه دور هم می شستیم و می خندیدیم...

یاد روزی بخیر که خاله م یک دیگ بزرگ آش درست کرد و پسر خاله م کلی شوخی می کرد...

صداش تو گوشمه وقتی در مورد معماری ازش سوال می کردم و با چه اشتیاقی توضیح می داد...

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:13 توسط لیــلی| |

 


ساعت 21:30 وحید زنگ زد و گفت باید بریم خونه خاله.

همین کافی بود.نیاز به هیچ توضیحی نبود.پسر خالم فوت شد...

و ...

...

..

.

23:00

تمام فضای خونه صدای قرآن بود و  گریه.به هیچکس نتونستم تسلیت بگم.فقط می گفتم سلام!

می ترسیدم.شاید هم هنوز نفهمیده بودم که چه اتفاقی افتاده. .

همه پریشون بودن...

فقط سکوت کردم...

 

قرآن...

نماز...

گریه...

سردخونه...

جیغ...

بهشت رضا...

غسل...

 کفن...

دفن...

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 7:18 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin