پنجره که باز شد بوی باران فضای اتاق را پر کرد...یاد تمام حرفهایش و تمام خاطرات کودکیمان می افتم... حالم بدتر شد و او باز هم نگران تر... حرف می زند... یاد دعایی می افتم که همیشه آرامم می کرد... با خودم زمزمه کردم و ... و اکنون... می دانم که روزی دلم برای آن استرسها...برای شب بیداری ها و خواب های یک ساعته اش...برای به پایان نرسیدن پروژه تمرین معماری...برای ناراحت شدن ها...برای خنده های سه نفره مان که تمامی نداشت...و برای دیدن آن فیلم ها...و حتی برای اشک های آن شبم تنگ خواهد شد... امشب فهمیدم دوست داشتن توقع زیادیه... امشب فهمیدم دیدن یک نفر توقع زیادیه...کسی که همه می دونن عاشقانه دوسش داری...کسی که برای خوشحال کردنش هر کاری می کنم... امشب نتیجه 1 سال و 3 ماه (شایدم 2 سال!!!) دوست داشتنشو گرفتم... این حقم نبود... خیلی هوس مکه کردم...! چه آرامشی داشت اذانش... دلم می خواد بازم رو پله هاش بشینم و نگاه کنم...فقط نگاه کنم... دلم می خواد فقط بشینم به نمازهاش گوش کنم... شریعتی بخونم! تنها جایی که من آرومه آروم شدم. قبل از اینکه بری همش تو فکر این هستی که چی به خدا بگی!همش فکر می کنی چقدر حرف برای خدا داری ولی وقتی رفتی هیچی نمی تونی بگی...فقط نگاه می کنی...غرق می شی...هیچ شکایتی نمی تونی بکنی...تنها چیزی که یادت می یاد اینه که بگی خدایا شکرت...
| Design By : Night Skin |



