تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

  

  

 

 بهار را باور کن...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:22 توسط لیــلی| |

 

 

عجب روزی بود امروز.فقط یاد خاطره ها و بازی های بچگی م افتادم...

بازی های 10 نفره مون...گاهی کمتر و گاهی بیشتر...سر و صداهامون....

همه چیز چه زود گذشت و خاطره شد...

و شاید چه زود بزرگ شدیم

.

.

.

برای پروژه تعمیر و نگهداری ساختمان باید یک خونه قدیمی پیدا می کردیم و عکس

,پلان...

و کجا بهتر از خونه آقا جون(بابابزرگم) با عمر تقریبا 60 سال که الان تبدیل شده به

دانشگاه بینالود...!!

3 نفری رفتیم و کلی خندیدیم و طبق معمول مسخره بازی و خنده!!!

حرفهای من از بازی هامون...

ترس از آب انبار...و روح!

در کوچیکه کلاس...

نمازخونه برادران!!!

بالا رفتن از نرده...

شیب...

استخر و سلف!

.

.

بستنی کثیف!

و در آخر هم  26 و خونه...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:37 توسط لیــلی| |

الان از اون وقتایی که می خوام یه چوب بردارم بزنم تو سرم!!
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:32 توسط لیــلی|

 

کمی دودر کردن کلاس طراحی معماری

خوندن 3 نفره مدیریت تشکیلات کارگاهی و کلی خنده

گل سرخ 5 نفره سر میزهای 3 نفره!

کلاس تشکیلات کارگاهی با نیم ساعت تاخیر

نشریه دانشگاه!!!

دودر کردن گروهی و کنسل کردن کلاس تعمیر و نگهداری ساختمان (البته فکر کنم)

خونه یکی از بچه ها و باز هم کلی خنده و خنده و خنده...!!

.

.

.

یک گروه یک دست و باحال که وقتی باهاشون باشی فقط می خندی...

روز خیلی خوبی بود!!!! J

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:10 توسط لیــلی|

 

روی تاب حیاط نشسته بودم...

ستاره ها رو می شمردم و به ابرا نگاه می کردم...

نمی دونم چی شد که یاد مرهم افتادم...

 و …Smsیک  

.

.

.

زنگ زد...با همون صدای پر از انرژی...دلم کلی براش تنگ شده بود.از همه چیز حرف زدیم...

از وبلاگم که چرا غم اندوهناک!؟ و یا به قول مرهم جالب انگیزناک!؟ شده...

از اینکه چرا نمی شه نظر داد و نگرانیش...

از سرفه هام...

از نیلو و ناصر باقرزاده...

از مکه و حرم امام رضا...

از قرارمون برای با هم رفتن مکه...!

از امتحانای من و نتیجه پروژه ها...

از انرژی مثبت و منفی...

از ذرت مکزیکی و آیس پک...!!!

از مرجان عزیز...

از احساساتم…

.

.

.

و یک دعای از ته دل...

 

و باز هم همون آرامش قبلی…

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:32 توسط لیــلی| |

 

گفت:ولش کن.بیشتر از این اعصابتو خط خطی نکن.من و تو نمی تونیم عوضش کنیم.

ولی من بازم نتونستم بیخیال بشم.

.

.

.

بیرون از ماشین بودم و نگاهش می کردم.دلم کمی برای هردومون سوخت...

.

.

.

داد می زدیم و هر دو عصبانی.با اینکه می دونستیم نبود هر کدوممون چقدر سخته...

و در آخر باز هم قول و باز هم خنده...

.

.

.

و امروز هر دو یک برنامه مشترک داشتیم ولی من برای بزرگ شدن تحملمون باز هم گفتم نه!!

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:27 توسط لیــلی|

 

عکس و آزمایشو که دید کمی سکوت کرد و گفت:

عفونت ریه ست...

باید خیلی مواظب باشی...

تند راه رفتن...

هوای سرد...

دود سیگار...

اسپری...

گریه...

و...

 

حرف می زد ولی من هیچی نمی فهمیدم...

نمی خواستم اشکام بریزه...

حالا می فهمیدم که سرفه های چند ماه پیشم چرا تمومی نداشت...

و همینطور سرفه های این چند روز...

قرص...

شربت...

و اسپری کرم قهوه ای که همیشه ازش می ترسیدم...

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:17 توسط لیــلی|

 

اگر خودمو  بزنم به بیخیالی و اندکی نفهمی همه چیز خوبه!

پس منم خوبم!!!!

 

نه؟؟!

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:27 توسط لیــلی|

 

گاهی (مثله این چند روز) با تمام وجود سنگینی غم عالم را حس می کنم!

فقط نمی دونم از کجا می یاد؟یا کی می یاد؟ یا چه جوری می یاد؟

حالا به همه اینا ترس هم اضافه شده !

 ترس از تصمیم گیری ! ترس از تصمیم گیری اشتباه !

ترس از آینده و چیزایی که ممکنه پیش بیاد !

 و ترس از چیزایی که در قلبم میگذره و نمی تونم بروز بدم !

 ترس از این سکوت و ترس از آزمایش خدا و اینکه تا کجا می تونم تحمل کنم !

و ترس از...

 

من در نهایت باید یک جا,جا بزنم...!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:37 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin