عجب روزی بود امروز.فقط یاد خاطره ها و بازی های بچگی م افتادم... بازی های 10 نفره مون...گاهی کمتر و گاهی بیشتر... همه چیز چه زود گذشت و خاطره شد... و شاید چه زود بزرگ شدیم . . . برای پروژه تعمیر و نگهداری ساختمان باید یک خونه قدیمی پیدا می کردیم و عکس ,پلان... و کجا بهتر از خونه آقا جون(بابابزرگم) با عمر تقریبا 60 سال که الان تبدیل شده به دانشگاه بینالود...!! 3 نفری رفتیم و کلی خندیدیم و طبق معمول مسخره بازی و خنده!!! حرفهای من از بازی هامون... ترس از آب انبار...و روح! در کوچیکه کلاس... نمازخونه برادران!!! بالا رفتن از نرده... شیب... استخر و سلف! . . بستنی کثیف! و در آخر هم 26 و خونه... کمی دودر کردن کلاس طراحی معماری خوندن 3 نفره مدیریت تشکیلات کارگاهی و کلی خنده گل سرخ 5 نفره سر میزهای 3 نفره! کلاس تشکیلات کارگاهی با نیم ساعت تاخیر نشریه دانشگاه!!! دودر کردن گروهی و کنسل کردن کلاس تعمیر و نگهداری ساختمان (البته فکر کنم) خونه یکی از بچه ها و باز هم کلی خنده و خنده و خنده...!! . . . یک گروه یک دست و باحال که وقتی باهاشون باشی فقط می خندی... روز خیلی خوبی بود!!!! J
روی تاب حیاط نشسته بودم... ستاره ها رو می شمردم و به ابرا نگاه می کردم... نمی دونم چی شد که یاد مرهم افتادم... و …Smsیک . . . زنگ زد...با همون صدای پر از انرژی...دلم کلی براش تنگ شده بود.از همه چیز حرف زدیم... از وبلاگم که چرا غم اندوهناک!؟ و یا به قول مرهم جالب انگیزناک!؟ شده... از اینکه چرا نمی شه نظر داد و نگرانیش... از سرفه هام... از نیلو و ناصر باقرزاده... از مکه و حرم امام رضا... از قرارمون برای با هم رفتن مکه...! از امتحانای من و نتیجه پروژه ها... از انرژی مثبت و منفی... از ذرت مکزیکی و آیس پک...!!! از مرجان عزیز... از احساساتم… . . . و یک دعای از ته دل... و باز هم همون آرامش قبلی… گفت:ولش کن.بیشتر از این اعصابتو خط خطی نکن.من و تو نمی تونیم عوضش کنیم. ولی من بازم نتونستم بیخیال بشم. . . . بیرون از ماشین بودم و نگاهش می کردم.دلم کمی برای هردومون سوخت... . . . داد می زدیم و هر دو عصبانی.با اینکه می دونستیم نبود هر کدوممون چقدر سخته... و در آخر باز هم قول و باز هم خنده... . . . و امروز هر دو یک برنامه مشترک داشتیم ولی من برای بزرگ شدن تحملمون باز هم گفتم نه!! عکس و آزمایشو که دید کمی سکوت کرد و گفت: عفونت ریه ست... باید خیلی مواظب باشی... تند راه رفتن... هوای سرد... دود سیگار... اسپری... گریه... و... حرف می زد ولی من هیچی نمی فهمیدم... نمی خواستم اشکام بریزه... حالا می فهمیدم که سرفه های چند ماه پیشم چرا تمومی نداشت... و همینطور سرفه های این چند روز... قرص... شربت... و اسپری کرم قهوه ای که همیشه ازش می ترسیدم... اگر خودمو بزنم به بیخیالی و اندکی نفهمی همه چیز خوبه! پس منم خوبم!!!! نه؟؟! گاهی (مثله این چند روز) با تمام وجود سنگینی غم عالم را حس می کنم! فقط نمی دونم از کجا می یاد؟یا کی می یاد؟ یا چه جوری می یاد؟ حالا به همه اینا ترس هم اضافه شده ! ترس از تصمیم گیری ! ترس از تصمیم گیری اشتباه ! ترس از آینده و چیزایی که ممکنه پیش بیاد ! و ترس از چیزایی که در قلبم میگذره و نمی تونم بروز بدم ! ترس از این سکوت و ترس از آزمایش خدا و اینکه تا کجا می تونم تحمل کنم ! و ترس از... من در نهایت باید یک جا,جا بزنم...!!!

| Design By : Night Skin |



