پست قبل حذف شد.مرسی از اونایی که برام نظر گذاشتن. شاید دیگه مطلبی نذاشتم.شاید هم فردا اومدم!!! اصلا معلوم نیست ولی با این وضعی که من دارم احتمالا چند وقت نیستم. همین. پ.ن۱:خوشحالم که نیستی.خوشحالتر از اون چیزی که فکرشو می کنی. پ.ن۲:همین بود؟؟........عالی بود!!! با اینکه 3 یا 4 دفعه بیشتر ندیدمش ولی مثله مامان بزرگه خودم خیلی دوسش داشتم. مریم و علی هنوز خبر ندارن...و ما هم بعد از 8 روز امروز فهمیدیم... مونا و مرجان... میدونم چی میگذره بهشون چون تک تک این دقایق برام آشناس... به مونا چی بگم؟ ... و من باز هم ناتوان در حرف زدن... . . . روحش شاد چرا انقدر بعضی ها خوشحالن؟؟؟؟ . . از های و هوی کردن بیزارم... از همه چیز را همه کس دانستن بیزارم... . . زندگیم را اینگونه دوست می دارم... آرام... بی سر و صدا... به دور از هیاهو... به دور از نیرنگ... با دوستانی ساده و پاک...بی آلایش دوستانی که مانند من از های و هوی بیزارند . . . دلتنگم… برای خیلی چیزا. شاید برای 8 ماهگیم که شروع کردم به راه رفتن و دوئیدن!!! برای مهدکودک خاطره!!! برای دبستان شمس توس و بچه ها نیلوفر.گلناز.نشاط.پریرخ و خیلی های دیگه که اصلا باهاشون دوست نبودم…!! برای اون یک هفته تعطیلی زمستونی که با افروز می رفتیم خونه مامان بزرگ. برای تموم کردن قبل از عید پیک بهاری! برای حیاط بزرگ راهنمایی و دبیرستان امام رضا! بسکتبال بازی کردنامون با مریم و عاطفه. برای 3 امتیاز ها… برای دوست داشتن ها… برای زنگ های ریاضی خانوم صدر!! برای زنگ های تفریحی که با افروز گذشت… برای اول دبیرستان و واکسن! برای کلاس فیزیک 1 آقای عبدالرحیمی برای اون مسافرت شمال با معلم ریاضی! برای المپیاد ریاضی با عاطفه برای مسابقات شنا برای واکسن سرخچه و سرخک سوم دبیرستان!!! برای کلاس های وحشتناک فیزیک 3 خانوم حداد و فیزیک پیش آقای یوسف پور برای دیفرانسیل آقای معتمدیان و خنده های تموم نشدنیمون…برای حرفای خنده دارش…برای شوخی هاش…برای کاریکاتوری که ازش کشیدم و شیما گذاشت زیر برف پاک کن ماشینش! برای استرس کنکور! برای کلاس های شیمی آقای مشاورنیا با ساناز و الهام و سیما.چقدر این مرد دوست داشتنیه. حرفاشو دوست دارم.برای روزی که کنکور دادم و رفتیم خونه ش. برای قرارمون تو سال 90! برای شیطنت هامون با نیلوفر برای خرابکاری های 2 نفره مون! برای اون گروه 12 نفره مون…برای اون بحث کردن ها… برای 21 فروردین 85 برای 17 آبان 85 برای 14 فروردین 86 برای 21 فروردین 86 برای… برای… … .. . یک سال گذشت... 14 فروردین 8۶ ...مکه... امسال هم می تونستم برم با اینکه خیلی دلم می خواست ولی اینجا بودنو بنا به دلایلی ترجیح دادم. از این انتخابم واقعا خوشحالم. . . . خوشحالم که گفتم" نه.امسال نه" تمام مدت یاد علی و مریم بودم!!! (: ولی اینبار سهیل و سارا. می دونستم که ساناز حریق سبز ابی هم تو این همه آهنگ گذاشته...و می دونستم که اونا هم می خواستن رقص هماهنگ داشته باشن! وقتی ساناز از ۵شنبه می گفت و بغض کرده بود تمام حسشو می فهمیدم.تمام بغض هاش.تمام حرفاش و تمام اشکهایی که ریخته بود و می ریخت... و دلتنگی هاش.. چه زود قرارم یادم رفت... هنوز 3 روز گذشته و من . . . 2 فروردین خالی موند
برای خانوم گرایلی حتی! برای تک تک معلم هام…

| Design By : Night Skin |



