تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

 

امروز   ۵شنبه   ۸۷.۳.۲۳

ساعت:حدودا 10 صبح!!

عالی بود.مدت ها بود که اینطوری ذوق زده نشده بودم!!!

بسی شادمانم!!!

 

 

مهسااا   ...   ایول!

هدیه  ...  دیدی گفتم عمه میکی

فرزانه شبانی  ...  منتظرتم!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 13:14 توسط لیــلی|

   

جمعه

خادر و به خاطر سکوتش دوست دارم.

می تونی ساعتها تنها باشی بدون اینکه کسی نگرانت بشه!می شه به جیلی و آهنگهایی که برام می فرسته فکر کرد!

می تونی بری رو خاکها بشینی و بخوابی و به ماه نگاه کنی! بدون اینکه کسی بگه زشته این کارا !!!

می تونی بری بالای درخت توت!

می تونی از نرده ها آویزون بشی و گوجه سبز بخوری!

می شه هر وقت دلت خواست به تنهایی خودت پناه ببری و هر وقت که از خودت خسته شدی بری کنار بقیه رو تخت های چوبی بشینی و تخمه بخوری! و شاید هم حرف بزنی!!

.

.

.

شنبه

بالاخره این اتاق خاک گرفته تمیز شد!

روی میز نور می شد خاطره نوشت!

به هر گوشه اتاق که نگاه می کردم گریه م می گرفت!!

حجم کتابهای خونده شده و خونده نشده کنار تخت با فنجون های نسکافه و بسته های نیک نک که مخصوص ساعتهای بی خوابیه!

میز کامپیوتر که پر بود از کاغذ های تحقیق...و عکس

و روی زمین که فرش شده بود با نقشه و کتاب و جزوه...و البته ظرفهای میوه!

و کاغذهایی که موقع فکر کردن تیکه تیکه کرده بودم و میکی پخشش کرده بود!

و اسباب بازی های میکی که هر گوشهای نگاه می کردی دیده می شد!

چشمم افتاد به تخته وایت برد روی دیوار که معمولا کارهام روی اون لیست می شه. کارهایی که چند ماه پیش باید انجام می دادم .

دیگه الان همش تموم شده بود. چه حس خوبی بود وقتی کنار همشون یک تیک بزرگ قرمز می زدم!وقتی تونستم راحت همشون و خط خطی کنم...

آخیش!

.

.

.

.

و چقدر چت امروز عصر چسبید!! آبیه آبی بود و کمی هم صورتی!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:41 توسط لیــلی| |

 

              آخ که چقدر زندگی کردن با آدمای دیوونه سخته!!!؟

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:27 توسط لیــلی|

چه جالب!

دیگه می دونه که به شما نباید چیزی بگه!
به من نباید چیزی بگه !

و به ... هم نباید چیزی بگه!

.

.

.

   -نمی خوام در موردش حرف بزنم

منم!!

و برای عوض کردن حرفم می گم: می دونین مسجد شیخ لطف الله مناره نداره؟؟؟!!!

راستی کتابای خالد حسینی و بخونین!!!

.

.

.

بعد از رفتنش برای ناهار کتاب بناهای تاریخی و پرت می کنم! می خوره به صندلی! فصل 9 باز می شه!دقیقا همون فصلی که داشتم می خوندم!

یه دفعه یاد دیروزم با مهسا می افتم.یاد حرفهایی که زدیم...

و لیست کردن کارامون...

باز همون دلشوره قدیمی یهو افتاد تو دلم!

با لعن و نفرین به هر چی درسه !!! (اصلا فکر نکنین من عاشق معماریما !! اصلا!!) می رم کتاب و برمی دارم و دوباره شروع می کنم به خوندنش!!!

 

 

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:42 توسط لیــلی|

 

دیروز و دوست داشتم.

پریروز و هم همینطور...

کلا این روزا رو دوست دارم.خیلی.با تمام خستگی و استرسش ولی خوشم!آرامش دارم بســـــی!!


کنفرانس...

شیر موزها با مهسا...

پارک هایی که با مهسا,اسما,مریم و هدیه می رم...

همایش های شنبه...!!!

حرف های استاد طرح...

سیب ترش ها...

صبح هایی که با نازنینم می گذره...

حرف هایی که به مهسا می گم...چون فقط اون می فهمه...

.

.

.

و گردش با سارا,میکی و هدیه! خرید کادو برای خواهر زاده های هدیه...

.

.

.

عجیب آرومم!!!

.

.

.


پ.ن:دیروز دیگه همه چیز تموم شد! راحت شدم!

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 7:22 توسط لیــلی| |

 

بس است...

تمام زندگیت را میدانم

تمام دروغ هایت را

تمام دردهایت را

تمام اداهایت برای جلب توجه را نیز می دانم

تک تک حرفها و مزخرف گویی هایت را می دانم

بس است

من دگر خسته ام

.

.

.

ولی تو...

 همچنان ادامه می دهی

 .

.

.

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:56 توسط لیــلی|

 

5شنبه . ۱۰صبح

از اتوبوس که پیاده شدم یکدفعه هوس پفک کردم!

رفتم تو سوپر و به بسته های رنگی چیپس و پفک خیره شدم.دلم از همون پفک نمکی های مینو می خواست ولی دیگه خبری از اون بسته های نارنجی ساده نبود!

مثله همیشه چند تا میمونک موتور سوار!!! خریدم و راه افتادم به سمت خونه.تا رسیدم بسته شو باز کردم و تند تند برای جبران قدیما خوردم!!!

 

4شنبه شب

و من امروز باز هم حوصله کلاس نداشتم و نرفتم.

به بهـــ .... بگین بره حذف کنه! اینم نتیجه کلاس نرفتن.

کلاس مدیریت هم تو نمازخونه بودم و آهنگهای مخصوص حال و هوای خودم...

و کلاس شیرین تعمیر و نگهداری...امتحان شفـــــــــــاهی و تحویل پروژه!

که از هیچکدوم خبری نشد!

 

3شنبه صبح

آخخ.چقدر هوس بستنی کردم! از همونایی که موقع دوچرخه سواری با افروز می خوردم! آلبالویی!

.

الهــام: لیلی حوصله نداشتم.کلاس بیان نرفتم!کلا هم نمی خوام امروز کلاس برم.الان هم پرومام!!!قرار بذاریم بریم بیرون؟

-5 شنبه خوبه؟

آره

-پس به ساناز هم بگو!

 

3شنبه عصر.کلاس متره

لیلی؟

-هوم؟

فردا امتحان!

-خوب؟

خوب نداره!

-پس چی داره؟؟

هیچی بابا ! نقاشیتو بکش.

.

-بچه ها شنبه بریم همایش؟؟؟

جدیده؟

-آره!

پس بریـــــم!

 

3شنبه شب

-مـ... جونی شما پس کی میاین مشهد؟

رزرو بود.این هفته وقت نداشتم.اگر بتونم تعطیلات خرداد! نمی خوام تو امتحانات باشه.

-چقدر هم که برای من امتحانام مهمه!!! (چرا انقدر بیخیال شدم من؟؟؟)

لیلی تو خیلی شبیه خودمی!! بیام پیشت برات تعریف می کنم!!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:48 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin