هیچ کلمه ای تو ذهنم نمیاد! امتحانام تموم شد! نمی دونم چرا نتیجه امتحانام اصلا برام مهم نبود البته بجز مدیریت! وای <...>* چقدر صدات خوشحال بود وقتی از بابا شدنت می گفتی... روزهای آخر... ذره ای استرس نداشتم یا نداشتیم! من که تو چشم های هیچ کدوم استرس نمی دیدم فقط خنده خنده و خنده......... مخصوصا روزایی که به بهانه رفع اشکال دور هم جمع می شدیم! و جمعه اصلا نتیجه ش برام مهم نیست!اینم برام عجیبه...و کمی جالب!! چقدر خادر خوش گذشت با دایی! و باز هم خنده ...! و چه همه خبر!!؟ و امروز شنبه کلافه م... دلم می خواد هر چه زودتر این 2 هفته تموم بشه... دلم می خواد 9 مرداد بیاد... *شرمنده!
این روزها با تمام خوشی ها و خنده هاش! با گروه ریاضی <هاشمی> گذشت...
| Design By : Night Skin |


