کفش ساناز هـــــــانـچ!!! مشتری حرف کیمیا و کیان بازی هــــــانـچ!!! حرف بغض بازی حرف حرف و . . . من,الهام و ساناز... باز هم با همون گروه قدیمی کلاس شیمی مشاورنیا... دلم براشون تنگ شده بود... این چند وقت الهام و به خاطر پروژه هاش زیاد دیدم ولی اون الهام همیشگی نبود...پر استرس...از تمام نشدن پروژه ها...از نرسیدن برای راندو کردن کارها... با ساناز زیاد صحبت کرده بودم ولی اون ساناز خندون همیشه نبود...حرفایی می گفت که... بماند... شنبه خوبی بود.به قول خودم به پروما گردی گذشت... ساعت 6:30 کمی دیر رسیدم. اهااان دیدمتون. باز با همون چهره های خندون همیشگیشون.... ساناز واقعا این همه دلت برام تنگ شده بود که اونقدر محکم بغلم کردی؟ الهام باز هم منتظر مشکی پوش بودنت بودم ... . . . لیلا بالاخره از اون کفشا گرفتی؟ علی کی میاد؟ من تشنمه!بریم بالا آبمیوه! من مانتو سورمه ای می خوام! من هر چی قشنگ باشه می خوام!! من میز تحریر هم می خوام!!! . . . شام چی بخوریم؟ میکس! کجا بشینیم؟ اینجا... نه نه بالای سرم می خوام آسمون باشه . . . شماره 991 . . . اولین حرم... و اولین خادر..!! بالاخره پروژه ها تموم شد! مدتها بود برای اومدنش روز شماری کردیم! اینم از آخرین پروژه. این بار اتاق مهسا... زود شروع کردیم.تقریبا 3 هفته قبل.با تمام بیدار خوابی ها و خستگی هاش خیلی خوش گذشت...عالی بود خواب های 2,3 ساعته... نگرانی ها... خنده های ناتموم برای برنامه ریزی های غلط و غلوط! و شب آخر رفتن خونه یکی از بچه ها ساعت 3 صبح برای کمک... باز همون جمع 4 نفره و خنده و خنده ... و کار همونی شد که می خواستیم... و در آخر کمبود خواب 30 ساعته! . . . 4شنبه هفته پیش بالاخره پامون رسید به موج آبی!!!! باز هم با همون گروه 4 نفره بالا!!
من هیچی نمی خوام.همه چیز خریدم!!!!
بالاخره 9 مرداد اومد...
| Design By : Night Skin |


