تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی



شاید فردا
شاید بهمن...
فعلا!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 17:21 توسط لیــلی| |

تا اینجاس فقط می خندم ولی تا از خونه می ره دیگه حوصله ندارم.

 

این چند روز کارم شده برم تو تراس اتاقم بشینم , اهنگ گوش کنم,کتاب بخونم و زل بزنم به آسمون...

شجریان و نامجو مخصوصا زلف بر باد!

حتی حوصله سریال های ماه رمضون و هم ندارم.

 

دیشب تو تراس نشسته بودم.دلم گرفته بود.

به خاطر یه چیزایی ناراحتم که می گذره...........•

تو دلم داد میزدم..........................دلم برات تنگ شده,میفهمی؟

می گن می فهمی!

فهمیدی خبرم کن!

 

به جز اون دلتنگی بالا ! دلم برای خیلی های دیگه تنگ شده ولی حوصله شون و ندارم!!! اینم یه نوع دلتنگیه دیگه!

فعلا می خوام تنها باشم!!!


نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 9:50 توسط لیــلی|

فقط برای مشورت رفته بود ولی نمی دونم چرا حالش بد شد.فشارش 21 بود.بستری شد تو اورژانس بیمارستان جوادالائمه و بدون نوبت آنژیو ...

شب پیشش موندم.نمی تونستم بخوابم.
آروم بودن اون شب و مدیون کتاب دفترچه ممنوعه م.147 صفحه ش خونده شد.
شاید روزی من هم یک دفترچه ممنوعه داشته باشم...
.
.
.


 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:47 توسط لیــلی|

حوصله فکر کردن برای این پست و نداشتم

باز هم کتابای درسی که لازم داشتم از قفسه بیرون آوردم و گذاشتم رو میز تا شاید بخونمشون!

فرم,فضا,نظم...حوصله خوندنش و ندارم.

باید برم کتابخونه نظام مهندسی با کارت بابای الهام!
حوصله ندارم.

به کتابای تو قفسه م نگاه می کنم..چه همه کتاب نخونده!
بینایی
, همه نام ها (ژوزه ساراماگو)

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد(اوریانا فالاچی)

درخت تلخ , دفترچه ممنوعه (آلبا دسس په دس)

سعی می کنم با کتاب خوندن حواسم و پرت کنم ولی نمی شه

 

شجریان می زارم...

 

علی امروز رفت.شاید سال دیگه برگرده.خودش که می گه نمی تونه بیاد.

زنگ می زنم به مریم

از همه چیز براش می گم.

از جشن فارغ التحصیلی الهه,از مهمونی دیشب ,از عمل مونا و نتیجه ش,از دکتر و از بابا...

بغض..........

بیخیال!

تنها جمله ای که این چند روز به خودم می تونم بگم!

البته بعد از به خدا توکل کن...

 

 این چند روز همه ش تو فکر نیلو ام.

.

.

همین.

 

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 11:41 توسط لیــلی|

مثله همیشه چند روز قبل از اومدنشون* هیچی نمی فهمیدم.فقط می خواستم این روزها هم زودتر بگذره تا بیان.

ولی نمی دونستم که روزهای بودنشون هم به این سرعت می گذره...

شبها تا صبح بیدار موندن...شبهامون گذشت با خنده ها و شوخی های مخصوص خودمون...با تخته بازی کردنها...با لواشک آلوده خوردن!...با کتاب خوندن های 3 نفری...کافه پیانو...مردی که گورش را گم کرد...

و چقدر مزه داشت اذیت کردنشون...خنده های من برای نگاه های مریم ...و خواب های 5 دقیقه ای

.

.

.

15 شعبان

سالگرد ازدواجشون بود

و باز هم عطر...

و 30 مرداد

بهترین تولدی بود که داشتم...

بعد از مدت ها همه با هم بودیم

امیر و لیلی و ...!

وحید و سارا و میکی

علی و مریم

چقدر خندیدن وقتی قیافه من و دیدن!

از نگرانی خودم خنده م گرفت که مریم به بهانه دکتر رفته بود برام کادو گرفته بود!

حتی میکی هم همدست اونا شده بود!

چقدر اون شب و دوست داشتم...

.

.

.

حرف...حرف..حرف.

کمی دلم برای خودم سوخت که چرا اینجام و تو همچین موقعیتی

"لیسانس...زبان...بعد میای پیش خودمون"

کتاب...کتاب..کتاب.

.

موج آبی!

.

" لیلا وقت گرفتی از دکتر؟

جواب آزمایشت چی شد؟

عکسات حاضره؟"

.

.

.

 

بالاخره رفت دکتر...رگش بسته شده...دریچه خوب کار نمی کنه...باید عمل بشه...

.

.

.

و شب آخر دیگه نتونستم

تو بغل مریم اشکهام می ریخت

باز هم طعم تلخ دلتنگی و دوری

باز هم تنهایی

و باز هم گذروندن شبها و روزهام با خاطرات

.

.

.


*علی و مریم!
پ.ن1:چرا بلاگفا اینجوری شده؟؟اصلا نمیشه نظر داد!!

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:42 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin