تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

یه شب عالی با یه اکیپ 4 نفره باحال!(با اون اکیپ قبلی فرق داره!!!)

آشنا شدیم

خندیدیم

و یه محصول جدید برای کافی شاپ ترنج ساختیم!!

.

.

.

خوش گذشت!


نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 21:33 توسط لیــلی|

8 صب عمل...

.

5:30 شب هنوز بیهوش...

.

چه خوب که نرفتم!

.

.

.

چقدر امروز برنامه ها خوب پیش رفت!!

چقدر طرح روی جلد 40چراغ این هفته بهم چسبید...

.

.

.

بازم چه خوب که نرفتم!!


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:22 توسط لیــلی|

بالاخره فردای کذایی (!!) داره میاد...

بیمارستان...بخش قلب...

.

.

.

نمیرم!


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 21:21 توسط لیــلی|

عاشقتم بچه.

دارم کیف می کنم با بزرگ شدنت.

کیف می کنم با حرفای بامزه ای که می گی,با شعر خوندنات,با شیطنت هایی که همه میگن مخصوص من بوده و تو الان داری همشون و مو به مو انجام می دی,با بغلای محکمت!!! با جمله بندی های غلط و غلوط ت,با عمه لیلا گفتنت,با تلفن حرف زدنت با عمو علی,با ددک (شرک)خوبه و ددک (شرک)بده!!,از حرفات در مورد نی نی ها و اینکه خودت دیده بزززگ شدی!!!حتی کیف میکنم با اون موهای فرفریت!!!

و اوج همه اینا وقتی بود که می خواستی با الینا کوچولوی 15 روزه بازی کنی...و صداش می زدی:نی نی جون نی نی جون بیا با هم بازی کنیم!!!


دوست دارم فینگیلیه شیطون من...


IMG-5059.JPG


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:11 توسط لیــلی|

Another problem is that you don't say your opinion when it's right and important to say it

.

You are always there for people in trouble. Ready for any emergency

.

You are uniqe and rare


جالب بود!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:54 توسط لیــلی|

عجب انتخاب واحدی!

فقط 16 واحد بدون هیچ درس عمومی!یه انتخاب واحد پر استرس با کمی خنده با مهسا,اسما,نگار و مهری!

و البته در تماس با الهه و فرانک!!!

قضیه با اتوبوس دنبال ماشین رفتن هم پیوست به خاطرات!

.

.

.

4 اسفند نزدیک بود امروز اتفاق بیفته!

I'm counting each day

دقیقا مثله همه!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 20:49 توسط لیــلی|

اینم از ثبت نام.چه روزایی بود این یه هفته.

واسه گرفتن یه تیکه کاغذ که زیرش یه امضا داره از دکتر(جون عمه ش) نقیب زاده بیچاره شدم.

کرباسچی هم که آخرین نیش های خودشو زد خدا رو شکر!!تو که راس می گی!دیگه همه پی بردن

به میزان خالی بندیات!

.

.

.

خلاص شدم!


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:7 توسط لیــلی|

17 روز دیگه.شایدم کمتر!

به قول امیر مسافر کوچولو الان تو سیارشه و با گل رزش تنها نیس و بعدش هم که بیاد تا آخرش دنبال سیارش می گرده!

قربوون مسافر کوچولو برم من که چقد دوس دارم زودتر بیاد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 16:26 توسط لیــلی|

آخ که چقدر 18 رو دوس می کنم.......!!!

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:1 توسط لیــلی|

خوشحالم

خوشحالم

خوشحالم

اخرین دفعه ای که انقدر خوشحال بودم نمی دونم کی بود.خدا تو یادته؟؟

نتیجه این 3 ماه و گرفتیم.هم من و هم مهسا و هم اسما البته!

خدایا یه عالمه دوست دارم........

چه آرامشی داشت وقتی به همه خبر میدادم...

چقدر بغل مامان و بابا دیشب گرم بود!


نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:43 توسط لیــلی|

چقدر شاد شدم از دیدنش بعد از این همه روز...چند روز؟نمی دونم. بعد از 2 سال و نیم!
مثله همیشه خندون بود.همون مهرناز همیشگی...با این همه مشکل که اگر من جای اون بودم تا الان له شده بودم ولی هنوز پر انرژی بود...

و چقدر تو خودم شکستم از رفتن بی موقع ش.باز همون جنگ همیشگی که از دوران کودکی با منه...به خاطره مسائلی که هیچ نقشی من توش ندارم...نسل قبل...

ولی مثله همیشه سکوت! فقط تونستم در آخر بگم:خیلی خری!دلم برات کلی تنگ شده.یه شب دیگه برو.........ولی رفت!

از هیاهوی اون مهمونی پناه بردم به اتاق سامان...

آخ که چقدر دلم می خواست هنوز مثله سامان کوچولو بودیم و تو اون حیاط بزرگ بدون هیچ مزاحمی با هم بازی می کردیم.مزاحمایی از یک نسل بعدتر!شاید!

کسایی که هم نسل های منو دارن ازم میگیرن!!

.

.

.

حرفاشون برای بار هزارم منو رنجوند...عادت کردم به این جمله که هر دفعه بعد از سلام کردن ازشون می شنوم!

چقدر دلم می خواس تو اون جمع جوابی که مدت هاست تو دلم مونده رو بدم ولی....

بازم سکوت و بازم احترام به نسل قبل!

.

.

.

چرا من هنوزم همشون و دوس دارم؟!


پ.ن1:اسمها همه عوض شده.به علت داشتن مزاحم!!!!


نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:14 توسط لیــلی|

چقدر دوس داشتم کسی و داشتم تا می تونستم تموم حرفام حتی حرفای ته تهای دلم و بهش بگم...

کسی که حرفام فقط و فقط برای خودش می موند....

خسته شدم از بس حرفام و روی کاغذ نوشتم و بعد شروع کردم به ریز کردن کاغذ و در نهایت روونه

سطل آشغال کردنش


نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:25 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin