آشنا شدیم خندیدیم و یه محصول جدید برای کافی شاپ ترنج ساختیم!! . . . خوش گذشت! . 5:30 شب هنوز بیهوش... . چه خوب که نرفتم! . . . چقدر امروز برنامه ها خوب پیش رفت!! چقدر طرح روی جلد 40چراغ این هفته بهم چسبید... . . . بازم چه خوب که نرفتم!! بیمارستان...بخش قلب... . . . نمیرم! دارم کیف می کنم با بزرگ شدنت. کیف می کنم با حرفای بامزه ای که می گی,با شعر خوندنات,با شیطنت هایی که همه میگن مخصوص من بوده و تو الان داری همشون و مو به مو انجام می دی,با بغلای محکمت!!! با جمله بندی های غلط و غلوط ت,با عمه لیلا گفتنت,با تلفن حرف زدنت با عمو علی,با ددک (شرک)خوبه و ددک (شرک)بده!!,از حرفات در مورد نی نی ها و اینکه خودت دیده بزززگ شدی!!!حتی کیف میکنم با اون موهای فرفریت!!! و اوج همه اینا وقتی بود که می خواستی با الینا کوچولوی 15 روزه بازی کنی...و صداش می زدی:نی نی جون نی نی جون بیا با هم بازی کنیم!!! دوست دارم فینگیلیه شیطون من... Another problem is that you don't say your opinion when it's right and important to say it . . فقط 16 واحد بدون هیچ درس عمومی!یه انتخاب واحد پر استرس با کمی خنده با مهسا,اسما,نگار و مهری! و البته در تماس با الهه و فرانک!!! قضیه با اتوبوس دنبال ماشین رفتن هم پیوست به خاطرات! . . . 4 اسفند نزدیک بود امروز اتفاق بیفته! I'm counting each day دقیقا مثله همه! واسه گرفتن یه تیکه کاغذ که زیرش یه امضا داره از دکتر(جون عمه ش) نقیب زاده بیچاره شدم. کرباسچی هم که آخرین نیش های خودشو زد خدا رو شکر!!تو که راس می گی!دیگه همه پی بردن به میزان خالی بندیات! . . . خلاص شدم! به قول امیر مسافر کوچولو الان تو سیارشه و با گل رزش تنها نیس و بعدش هم که بیاد تا آخرش دنبال سیارش می گرده! قربوون مسافر کوچولو برم من که چقد دوس دارم زودتر بیاد خوشحالم خوشحالم اخرین دفعه ای که انقدر خوشحال بودم نمی دونم کی بود.خدا تو یادته؟؟ نتیجه این 3 ماه و گرفتیم.هم من و هم مهسا و هم اسما البته! خدایا یه عالمه دوست دارم........ چه آرامشی داشت وقتی به همه خبر میدادم... چقدر بغل مامان و بابا دیشب گرم بود! چقدر شاد شدم از دیدنش بعد از این همه
روز...چند روز؟نمی دونم. بعد از 2 سال و نیم! و چقدر تو خودم شکستم از رفتن بی موقع ش.باز
همون جنگ همیشگی که از دوران کودکی با منه...به خاطره مسائلی که هیچ نقشی من توش
ندارم...نسل قبل... ولی مثله همیشه سکوت! فقط تونستم در آخر
بگم:خیلی خری!دلم برات کلی تنگ شده.یه شب دیگه برو.........ولی رفت! از هیاهوی اون مهمونی پناه بردم به اتاق
سامان... آخ که چقدر دلم می خواست هنوز مثله سامان کوچولو
بودیم و تو اون حیاط بزرگ بدون هیچ مزاحمی با هم بازی می کردیم.مزاحمایی از یک نسل
بعدتر!شاید! کسایی که هم نسل های منو دارن ازم میگیرن!! . . . حرفاشون برای بار هزارم منو رنجوند...عادت
کردم به این جمله که هر دفعه بعد از سلام کردن ازشون می شنوم! چقدر دلم می خواس تو اون جمع جوابی که مدت
هاست تو دلم مونده رو بدم ولی.... بازم سکوت و بازم احترام به نسل قبل! . . . چرا من هنوزم همشون و دوس دارم؟! کسی که حرفام فقط و فقط برای خودش می موند.... خسته شدم از بس حرفام و روی کاغذ نوشتم و بعد شروع کردم به ریز کردن کاغذ و در نهایت روونه سطل آشغال کردنش
You are uniqe and rare
مثله همیشه خندون بود.همون مهرناز همیشگی...با این همه مشکل که اگر من جای اون
بودم تا الان له شده بودم ولی هنوز پر انرژی بود...
پ.ن1:اسمها همه عوض شده.به علت داشتن مزاحم!!!!
| Design By : Night Skin |


