تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

این اولین عیدیه که 6 ساعت مونده به سال تحویل سفره هفت سین هنوز نه ماهی داشت,نه تخم مرغ رنگی و نه قرآن...ولی همش درست شد!D:

امسال هم مثله پارسال حال و هوای عید و تو خودم نمی بینم.

اینجاس که میگن:سالی که نکوست از بهارش پیداست...چه شود امسال!

دلم آرامش بعد از سال تحویل و میخواد.

آرامش مامان بعد از این خونه تکونی!

همیشه دوس دارم سال تحویل نصفه شب باشه تا بعد از بیدار شدن!سال تحویل شدن!خوردن کمی باقلوای خلیفه رهبر یزد! و قبل از اینکه 6 تا شبکه تلویزیون تعطیل بشه!! والبته بعد از چند تا عطسه برم با آرامش بخوابم!!!


و اما از امسال...

یه سال خوب با چند تا تصمیم و انتخاب درست...

از اولیش که فکر نمیکردم انقدر تو زندگیم تاثیر داشته باشه...

از تصمیم قطعی من و مهسا...

و...

و از آخریش...

14 اسفند...

.

.

.

بهت اعتماد دارم...


پ.ن1:یه دعای خوب...

پ.ن2(بعد از سال تحویل):چه حس خوبی بود وقتی موقع خوندن دعای سال تحویل قرآن و گرفته بودم و همون دعایی که گفته بودی و تو دلم میخوندم...


نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:36 توسط لیــلی|

.

.

.

برنامه امشب و من خراب کردم ولی بازم امشب و دوس داشتم,چون کلی حرف زدیم...

از آینده و امید...

من پر از امیدم 

.

چه ایده جالبی دادی امشب...پس سکوت اینجا کم کم شروع میشه...


نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:27 توسط لیــلی|

چرا امروز آخه خدا؟

این همه روز بود...!!!!

.

.

.

همین.


پ.ن1:در پی تغییراتم!

پ.ن2:تا چند روز دیگه شاید شاید شاید آدرس وبلاگ عوض بشه.

پ.ن3:ایرانسلم رفت! و به دنیال اون خط ثابتم...واگذار شدند و میشوند...

باشد که پند گیری لیلی خانوم.

پ.ن4:مرهم عزیز و جودی گلم شماره جدیدم و sms میزنم.

پ.ن5:همینجوری!برای رفع مشکلات!!!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 19:49 توسط لیــلی|

من

نمیخوام

عید

برم

دبی

.

من

میخوام

تو

همین

شهر

بمونم.


یکی این و بفهمه لطفا!


پ.ن:چند ساعت دیگه مونده تا یه ربع به 8 شب؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:37 توسط لیــلی|

گهگاه پارتی مون به بهترین شکل برگزار شد!

اسما سنگ تموم گذاشت.

دلم برای این جمع 5 نفره تنگ شده بود.

همون خنده های تموم نشدنی...همون جینگولک بازی ها ولی با آهنگهای جدید!!!...همون داستانها...

ولی اینبار با حرفهای جدید از من و مهسا...و با خیااااال راحت..............!

.

.

.

نمیدونم اسما چی از من و تو گفت...!؟


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:0 توسط لیــلی|

امروز هم عالمزاده

امروز هم همون ساعت

امروز هم جای همیشه

امروز هم جویس پرتقال ولی با کیک!

امروز هم سکوت من

امروز هم یه قول دیگه

و از همه شیرین تر برنامه مسافرت...

.

.

.

و الان...

باز هم دلتنگی...

درس سحر-گل صد برگ-شهرام ناظری...

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم...محصول دعا در ره جانانه نهادیم...

اندک اندک... نیستان رفتند و هستان می رسند...

.

.

.

کاش میتونستم از همه چیز بگم ولی اینجا هم دیگه باید سکوت کنم...



پ.ن1:من میتونم...ما میتونیم...

پ.ن2:سکوت تلخ با کمی بغض!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:45 توسط لیــلی|

شام خوردم با حرص.

بی بی سی پرشین نگاه میکردم با حرص.

زیرنویساش و میخوندم با حرص.

حرص میخوردم که موسوی تشکر کرده با نامه از خاتمی به خاطر رفتنش!!!

اصلا فکرشم نمیکردم بره...

گریه م گرفت وقتی گفت:آقای خاتمی از کاندیداتوری خود انصراف داد.

به قول جودی:دلم میخواد بی بی سی پرشین و خفه کنم!


پ.ن:در اوج رفت؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:0 توسط لیــلی|

چه دلیلی داشت تو,من و برای چهارشنبه سوری دعوت کنی؟؟!!

من دیگه نه میخوام از تو خبری داشته باشم نه از اون آدم پر غم و غصه.

بیزارم از آدمای همیشه غمگین و آماده برای گریه...!

محکم باش!

نمیدونم چرا دیگه هیچ حسی نسبت بهت ندارم.

واقعا خوشحالم از این تصمیمی که گرفتم.

.

.

.

داره یک سال میگذره...


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:38 توسط لیــلی|

خاتمی عزیز!!!
با اینکه به عنوان یه بابابزرگ و یه رئیس جمهور ظاهرا محبوب دوست دارم ولی دیگه ماجرای اومدن و نیومدنت خیلی داره لوس میشه!!

اولش که نمیومدی, با خواهش و امضا کلی آدم تو کمپین دعوت از جنابعالی,نوشتن تو فیس بوک و شعر طنز نیما دهقانی و... (یه عالمه دیگه) اومدی گفتی:کاندیداتوری خودم و با جدیت اعلام میکنم!!!

خب!

حالا چی شد؟

چرا اومدی که حالا بخوای انصراف بدی!؟که حالا همه جا بنویسن خاتمی انصراف میدهد یا نه؟

الان با این حرکت محبوب تر شدی؟؟

به قول آوا "زهی خیال باطل!!"

با اینکه اومدنت و نیومدنت فرقی به حال این مملکت نمیکنه ولی بازم بودنت و به نبودنت ترجیح میدم!


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:40 توسط لیــلی|

اهای داداش کوچیکه! میدونم که میدونی دلم چقدر برات تنگ شده پس خواهشا امریکا رفتن و بیخیال شو.چون نمیتونم 3 سال نبینمت...!!!

.

پاشو بیا اینجا دیگه خواهری.فقط دانشگات بیرمنگهام نیس!

(یکی نیس بهش بگه آخه وقتی خودت دیگه نمیخوای بیرمنگهام بمونی واسه من چه فرقی میکنه که دانشگام کدوم شهره!!؟؟؟این شهر نشد یه شهر بالاتر یا پایینتر!چه فرقی میکنه؟بالاخره تنهایی....)

آخ که چقدر آهنگ sona از آلبوم dawn of the new century گروه secret garden تو این آشفته بازار می چسبه.

.

اگر بعد از تلفن 40 دقیقه ای با داداش کوچیکه باهات حرف نمیزدم رسما امشب شب بدی بود برام...

اولش بغض بود...کمی اشک شد...و بعد نمیتونستم از خنده نفس بکشم!!!!

.

سخته...فکر میکنیم...راه حل پیدا میکنیم و درست میشه...هوم؟

بریم ببینیم چی میشه!!؟؟!!؟

.

.

.

من حاضرم n جور سختی بکشم جز دوری و دلتنگی!

که خدا واقعا کم نذاشته و حسابی داره با این نقطه ضعف من حال گیری می کنه!!!!



پ.ن1:گاه پارتی تبدیل شد به گهگاه پارتی!!! و گهگاه پارتی امروز افتاد به 4شنبه!


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:19 توسط لیــلی|

چقدر سخته تصمیم گرفتن در مورد آینده...

بازم فکر میکنیم...بازم حرف میزنیم...

به فکرات و حرفات اعتماد دارم,واسه همین وقتی حرف میزنی همش سکوت میکنم...

چه خوب که هردومون به قانون جذب اعتماد داریم...

.

.

.

امروز,روز گاه پارتی مونه!! با اسما,مهسا,مریم و هدیه!



پ.ن:چقدر این آهنگ وبلاگ و دوس دارم...

آرومت میکنه,غمگین نیست و از همه مهم تر نمی دونم چرا وقتی میشنومش پر از امید میشم...


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:45 توسط لیــلی|

الان حس ت چه جوری؟

یا بهتر بگم حس هر دوتون چه جوریه؟خوشحال؟ناراحت؟شایدم براتون فرقی نمیکنه که مطمئنم این یکی نیس.

اگر اینجا بودین خب چی میشد؟دیگه تو اون خونه دود نیست؟دیگه بالای خونه هاله دود نیس؟همه چیز خوبه دیگه؟

هر وقت از اونجا رد میشم کلی دلم میگیره.دلم دیگه نمیخواد از اونجا رد بشم.خیابونی که هر دفعه که از توش رد میشدیم صدای بوق ماشین بلند میشد تا بیاین تو تراس آشپزخونه تا با همون چند دقیقه تا چند روز شاد باشیم...

نمی دونم لیلی چرا انقد دلت و خوش کرده بودی.به اینکه هر وقت دلت گرفت کسی هس که بری پیشش تا باهاش کمی حرف بزنی...

اصلا فکر نکنی که ممکنه چقدر دلمون براتون تنگ بشه ها.نه!

امشب با خودمون عهد بستیم که دیگه دلمون براتون تنگ نشه با اینکه مطمئنم هممون به خودمون دروغ میگیم...

نمیشه دلتنگتون نبود...با اینکه...

یادش بخیر چقد دلم و خوش کرده بودم...

هندزفری تو گوشم,لپ لپ تو کوله م و با یه عالمه امید به اینکه وقتی چند ساعت دیگه این مسیرو برمیگردم حالم کلی با الانم فرق داره...

تموم شد...

فرمت کردن کامپیوتر همین بدی و داره...کلی عکس میبینی که نباید ببینی...

دلم برات تنگ شده...

نه به خاطر دل خودتون...نه به خاطر دل من...فقط به خاطر دل مامان و بابای من...

نمیای اینجا؟؟؟

اخه چه کینه ای از من به دل داری بشر که وقتی می خوام بعد از 1 ماه 7,8 روز بیام اونجا میذاری میری؟؟؟

باز بگو نمیای اینجا؟

ولی من انقد خرم! که بازم دلم براتون تنگه...

دست خودم نیس خب...دلم براتون تنگ شده...

اخه چی شده مگه که ما هیچی ازش نمیدونیم؟؟

کجا کم گذاشتیم,هوم؟

.

.

.

تو دیگه چرا یهو هوس امریکا زده به سرت؟بری هر چند وقت یه بار میشه دیدت؟هان؟

یه سال یه بار کم نیس که حالا بازم باید به روزای ندیدنت اضافه کنم؟

چند سال رفتی از خونه؟از 77 تا الان...10 سال...

10 سال دارم با خاطرات روزای بودنت زندگی میکنم...

از شهریور تا الان خیلی دلم برات تنگ نشده بود ولی امشب یدفعه دلم گرفت...خیلی...

حالا بذار برو امریکا!

برو دیگه!برو...

چرا اینجوری شده همه چی؟

یعنی میشه یه روز بیاد که همه چیز بشه مثه چند سال پیش؟

که وقتی هممون دور هم جمع میشدیم بگیم:سعید و رضا,سلماز و سارا؟؟؟؟یادته کجا دیدیم اینارو؟

آخ که چقد دلم تنگ شد برات...برای مسخره بازیات...برای خنده هامون...برای کلمه هایی که فقط و فقط من و تو میفهمیدیم یعنی چی؟

چی شد که همه انقدر از هم دور شدیم؟

باورت میشه هنوز ندیدش؟؟؟

.

.

.

با اینکه خودخواهیه ولی هیچوقت دلم نمی خواد کارت برای آلمان یا دبی درس بشه...

.

.

.

و تو...!

نمیدونم برای تو چی بگم...دلم میخواس همین جا بمونی...چون دیگه خودم و کاملا شناختم...تحمل دوری برام سخته...

فعلا براش حرفی ندارم...دارم سعی میکنم که الان با بودنت خوش باشم و غم و غصه رو بذارم برای همون موقع...



پ.ن 1:تقریبا 2,3 ماهی هس که این حرفا تو دلم مونده بود...بالاخره امشب همشو بالا آوردم...

راس میگفتی.حالم بهتر شد ولی برای همین امشب...چون هیچکدومش درس نشده...

پ.ن2: استثنا تو این پست برام مهم نیس که یه سری از کسایی که میشناسمم این پست و میخونن...البته امیدوارم که نخونن!!!!!کاش اونایی که باید میخوندن,میخوندن!

پ.ن3:این از اون پست هایی بود که مطمئنم دیگه نمیخونمش و همین جا خاکش کردم...


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:13 توسط لیــلی|

بازم هوس بستنی توت فرنگی کردم ! شایدم آیس پک!

ذرت هم می خوام از نوع رسگت.شایدم بشقاب داغ!

هوسایی که هیچوقت ازش سیر نمیشم!!


چرا امسال هوا سرد نبود تا من و مهسا یه پامون دانشگاه باشه یه پامون رسگت؟


من امروز تبدیل شدم به نه نه غر غرو!


بعد از تلفنت کلی انرژی گرفتم...5 تا گل


نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:18 توسط لیــلی|

مدتی بود به این وضع نرسیده بودم.

.

.

.

یه عالمه کاغذ ریز ریز و تیکه تیکه شد و بعد هم روونه سطل آشغال...

کاش اتاقم تمیز و مرتب نبود تا میتونستم مثه همیشه همش و پخش زمین کنم

.

.

.

حس انزجار داره بیداد میکنه...!!!!!

من میخوام فرار کنم کسی با من میاد!!؟؟ D:



پ.ن:ایندفعه داریم!

تو رو می دونم که میای,جز تو؟! البته یه چیزی هس...اگر تو باشی فک نمی کنم دیگه کسی لازم باشه بیاد,نه؟

اووووووومممم!پس ظرفیت تکمیل است!


نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:28 توسط لیــلی|

به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .

-

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن


پ.ن: نخوابیدم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:17 توسط لیــلی|

10 مارچ...

.

نه!!

.

به نتیجه خوبی میرسیم...

هم من مطمئنم هم تو...


نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:0 توسط لیــلی|

آی آی لیلی!

با تو ام...با خود خودت...گوش کن ببین چی میگم!

کمی با عقل و منطقت پیش برو بچه!

تو 2 راهی قرارش نده...

هر چی صلاحه پیش میاد...

مثه همیشه به خدا اعتماد کن. (:


نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:37 توسط لیــلی|

دو شب گذشته به بچه داری گذشت!!

یه فینگیلی با دو وجب و نیم قد(یا بیشتر یا کمتر!) , یه صورت اندازه نقطه, 2 تا چشم مثه o که همه اینارو بذاری رو هم میشه اندازه یه نخودفرنگی چه انرژی میبره!

تجربه جالبی بود...


شنبه شب,همون چند دقیقه آشی چقدر چسبید...چه خوب که دوستت دیر اومد...چه خوب که برگشتم خونه...


و امروز... 9 مارچ...

فردا...همه چیز مشخص میشه..........2009/3/10

...

اووووووممممممات داره تبدیل میشه به ناله...!!!

.

لیلی یه چیز دیگه یادت باشه,هر چی پیش بیاد با همیم.


نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:27 توسط لیــلی|

کاش میتونستم تک تک حرفای دیشب و اینجا بگم...

کاش میتونستم از قولی که به هم دادیم بگم...

کاش میتونستم ...

.

.

.

من تا آخر آخرش هستم...


نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:14 توسط لیــلی|

من یک مافیای موفقم!!!!

.

.

.

کلا ویژگی خوبیه!

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:54 توسط لیــلی|

چقدر اولین sms ت بهم چسبید!

چقدر اعتراف امروزم شیرین بود واسم! خوب چی کار کنم دلم اینجوری میگفت؟؟!!


چه خونه تکونی کردی و چه اتاق تکونی کردم!

صبر پیشه کن!!!!


واقعا شد 2 تا؟اگر اینجوری باشه که می دونم هس من منتظرم که به خودت بگی:من یک .....ام!!! (بقیه ش و خودت بگو)


فک کنم الان داری سومین برنامه امروزت و اجرا می کنی,نه؟


تا شب... (:


پ.ن:بازم ندارم!


نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 19:4 توسط لیــلی|

چرا 14 اسفند انقد خوب بود؟

از صبح خوب شروع شد و تا آخر آخرش هم عالی بود.صبح جودی و دیدم.

الماس شرق...31341(یا یه چیزی تو همین مایه ها)

اولین جمله ت و یادم نمیره.پس اون لیلی تویی!!

یه جودی با همون روحیه ای که حدس میزدم...پر انرژی...شیطون و فوق العاده راحت...

دوست دارم دختر...

.

.

.

هر چه به آخرای 14 اسفند نزدیک می شدم بهتر میشد...

و حتی اولین sms ها در 15 اسفند...


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:11 توسط لیــلی|

14 اسفند 87

ساعت 6:30... 6:45 ......یه شب آروم و خیلی خوب

چرا انقدر استرس داشتی؟

چقدر سکوت امشبم آرومم کرد...نیازی به حرفای من نبود.هیچ حرف نا گفته ای برام نمونده بود که

بخوام بگم...اونایی که برام مهم بود و خودت صادقانه گفته بودی...

مثه خودت آروم و خوشحالم (:


پ.ن:ندارم!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:59 توسط لیــلی|

چند تا موضوع هس:


1.بین خودمون بمونه چقدر حرفاشو دوس داشتم.

نمی دونم چی میشه ولی حداقل خوشحالم که براش مهمه.

2.من به این زودی همچین حرکت احمقانه ای(البته از نظر من ممکنه احمقانه باشه) ازم سر

نمی زنه......اینم لطفا به مامان اینا بگین!


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:14 توسط لیــلی|

حذف و اضافه چطور بود؟

شد 19 واحد!تبریک می گم به خودم!

ولی

.

.

امروز من,مهسا و اسما رسما سند بدبختیمون و امضا کردیم!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:3 توسط لیــلی|

به چه روزای شیرینی!!

کلی این روزارو دوس دارم و به هیچ وجه حاضر نیستم از دستشون بدم.

فقط یکی به مامان اینا بگه من عید نمی خوااااام برم مسافرت!!

من می دونم که اینجا بیشتر به من خوش میگذره!


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:51 توسط لیــلی|

از اولین پست وبلاگم شروع کردم به خوندن.

کاش می تونستم اونارو حذف کنم.عجیب از اون خاطرات متنفرم.از اون حال و وضع.از اون روزای مزخرف...

"نمیدونم چی کار کنم تا زندگیم همون زندگی قبلی بشه" (پست 58)

ولی من الان تونستم کلی اون زندگیه وحشتناک و تغییر بدم...یه عالمه  الانم و دوس دارم!!عجیب!

چه شادم که با اون موقع فرق کرده.

.

.

.

تبریک میگم به خودم!

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 21:47 توسط لیــلی|

امروز و دوس داشتم.

به قول مهسا تو اول هر مقطع جدید باید عمه بشی!

یه موش کوچولوی برفی به جمعمون اضافه شد...

انقد بود

.

اندازه یه نقطه!!

اینم از کوچیکترین عضو بهاری ها!



نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 21:37 توسط لیــلی|

اسفند اومد....!

فقط 3 روز دیگه مونده!

.

.


چه خوشی بگذرونیم من و بازم افروز امشب!!

.

.

.

استقبال می کنم از تشکیل نشدن کلاسا!

استثنا خوشحالم از قبول شدن تو شهر خودم!!!


نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:9 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin