امروز,روز نشد بود! 1.صبح دستم بریدم با کاتر و دکتر حریف من نشد برای بخیه زدن! 2.ظاهرا دکتر معین سخنرانی داشته تو دانشگاهمون که به اون هم نرسیدم به خاطر دست و بیمارستان و ...! 3.حراست گیر داد به مانتوم!!!!فک کن!!هر چی میگم بابااا 2,3هفته س همین و میپوشم به خرجش نرفت! اینجاس که یاد حرف مهسا افتادم و تو دلم کلی خندیدم!!! 4.از ظهر سرم در حالت انفجاره! 5.تو هم که بی حوصله ای!!! 6.به قول نگار: 7.اردیبهشت رسما تموم شد! ولی امروز یه چیز خوب داشت!!!دلم برای آوا تنگیده بود و بالاخره پیداش کردم.خدا کنه قرارمون سر جاش باشه خاله!هر 2 تاش! چه خبر خوبی دادی. . . . پ.ن1:منابع چیه!؟چی خوندی؟!؟!؟چقدر ریاضی خوندی!؟ پ.ن2:من یاد گرفته م که همه رو نباید تو فیس بوک accept کنم.چراش هم به خودم ربط داره! پ.ن3:چقدر دوس دارم اینجارو از وقتی که جزئیات روزام و مینویسم!!! شایدم خوب. شایدم دارم سعی میکنم خوب باشم. شاید دارم سعی میکنم چشمام و رو تلخی ها ببندم. شاید دارم به خودم میقبولونم که تلخی هم مزه خوبی داره!!شیرینه!!! بات!(همون اما خودمون!!!) نمیدونم چقدر موفقم! سعی میکنم خودم و گم کنم تو کارام و پروژه ها... برم تو کارای فجیع یکشنبه و یکی یکی به همشون گند بزنم!به معنای واقعی!!!!و بعد پارشون کنم! به تحویل موقت عناصر که شنبه س! به امتحان ریاضی که اونم همون شنبه س! به کنفرانس چهارشنبه! از ساعت 6 امروز به بعد و دوس نداشتم. با سردرد ار خواب پریدم و بعد ادامه ماجرا که آخریاش ختم شد به فیلم مزخرف شبکه 3 که نمیدونم چرا نگاه کردم و بعد کامنت تلخ مرهم... . مرهم عزیزم نمیدونم کی و کجا ولی یادمه این و یه دفعه دیگه هم بهتون گفتم. اینجور وقتا که باید حرف بزنم سکوت میکنم. چون واقعا نمیدونم چی باید بگم. حتی الان هم نمیتونم در موردش بنویسم. فقط میدونم تلخه وسخت... چون دوس ندارم بهتون بگم متاسفم.دوس ندارم تسلیت بگم. چون هیچ دردی و دوا نمیکنه. تسکین قلب هست؟؟؟ نیست.حداقل برای من نیست.حتی دردم و بیشتر میکنه. تنها کاری که میتونم بکنم دعا برای آرامش شماس هیچی نمیتونم بگم... .......... دوستون دارم. همین. چقدر خوب میشه همونی بشه که میخوایم. . . دیروز رفتم پیش اساتید قبل! ناصری,بختیاری,خراسانیان... به شدت دلم تنگ شده بود.چقدر چسبید.چقدر بچه های ورودی 86 بامزه شده بودن!!! حتی بختیاری یادش بود که چقدر شاکی بودم از داغونی!!! خندید و گف دیگه راحت شدی از اینجا!منم داد زدم:بلــــــــــــــــــــــه! . . یه سفر یه روزه شاید.ما 5 تا(من,مهسا,اسما,مریم,هدیه)!با اون 4 تا(نگار,مهری,الناز,پریسا)و 3 یا 4 نفر دیگه(افروز,لیلا,سیما)! زیادیم اگر همه بیان.البته + احمد! دارم سعی میکنم بفهمم موضوع چیه! فکرم و تقسیم کردم به هزار!هر قسمت مربوط به یه چیزی میشه! درسا و دانشگاه,کلاسی که قراره 5 تایی با هم بریم,تابستون و کلاسایی که میخوام برم یا میخوایم بریم,کتابخونه,افروز,مرداد و رفتن تو!(کی دقیقا!!!!)یه عالمه کتابی که لیست کردم بگیرم,ستاد انتخابات موسوی!!!,کروبی یا موسوی؟؟!!...... چند وقتی بود هیچ بحث سیاسی نکرده بودم ولی وقتی دنبال کتابی از حسن نراقی بودم با آقای کتابفروشی صدرا حرف زدیم و زدیم و زدیم...تا 2 که دیگه میخواس تعطیل کنه!!! . یکی از قدیمی ترین و صمیمی ترین دوستام و پیدا کردم اونم تو فیس بوک...اول دبستان با هم بودیم!تقریبا 15 سال ازش بی خبر بودم!!!! . چرا امیرسام انقد موش موشیه!!؟؟ . چرا میکی انقد شر و پر انرژیه؟؟ دوستون دارم یه عالمه. پ.ن1:اقای برادر کوچیکه و خانوم زن داداش کوچیکه دلم براتون به شدت تنگیده.یه سال داره میشه ها!!! امشب از نوشتن سیر نمیشم چون حرف دارم و کسی نیس. میگم.نه برای تو.برای خودم. اعصابم بیشتر از هر لحظه امروز خط خطیه. فکرم داره میترکه.همه چیز عذابم میده فعلا. خدایا! میشه به من بگی چی کار کنم؟ آره یا نه؟ فقط همین و بگو.تو که خب بهتر از من میدونی!! . دلم نمیخواس محیط شاد وبلاگم خراب بشه ولی شد. اشکال نداره.همه چیز باید در کنار هم باشه لیلی! اعصابم خط خطیه.چون در بلاتکلیفیم.چون هم اره هم نه. چون نمیتونم با کسی حرف بزنم.چون کمی هوس گریه دارم!!!!! ای ای ای لیلی! سکوت. خدا سومیش و به خیر بگذرونه. چه کیفورم من!!! . چقدر امروز دلم میخواس با کسی حرف بزنم. الهام گوشیش خاموش بود. ساناز جواب نداد. آوا در دسترس نبود. افروز کلاس داشت. جودی کلی دلم میخواس بهت بزنگم ولی نمی دونم چرا نزنگیدم.گفتم شاید نمایشگاهی. (ایمیلت و الان دیدم!!نگی چه بی وفاس این دختر.) مرهم عزیزم دلم برات تنگ شده.با کامنتهای تو وبلاگ کلی نگرانت شدم.نمیدونم در چه حالی هستی ولی خواهشا با ایمان خوبی که داری سعی کن قوی باشی. . تمام روزم به بطالت گذشت. نه فکر.نه حرف.نه اهنگ.نه کارای دانشگاه.نه زبان...فقط دعوا! به شدت نیاز به حرف زدن دارم ولی میدونم تا بخوام حرف بزنم سکوتم شروع میشه! پ.ن1:داغون وای!بازم زود بیدار شدم!من میخوام بخوابم!!! اشکال نداره.پاشو.کاراتو انجام بده که امروز یه روز خوب باشه واست. یه لیوان شیر با شیرینی به عنوان صبحونه. به کارام که دیشب لیست کرده بودم رو تخته یه نیم نگاهی انداختم و کامپوتر و روشن کردم برای یه اهنگ! 7:25 رو زمین نشسته بودم با خودم و کارام خوش بودم چون امروز یه روز خوب باید میشد. چون امروز روز ششم بود و نمیخواستم روز هفتم هم بیاد. وسط کارام یه چیزی به ذهنم رسید.کمی جست و جو برای معماری دانشگاههای خارج از کشور! چون تو بهم گفته بودی. چقد خوشم!یا خوش بودم.آره! خوش بودم.این بهتره. 8:18 صبح! . . . چقد دلم میخواست میتونستم انرژی امروزم و بهت بدم. ولی... ولی نذاشتی. تمام انرژی و روحیه امروزم رفت. شوکه بودم از این برخورد.و باز هم محکوم شدم... . کلاسم و نرفتم و فقط راه رفتم تو خیابون. حوصله حرف زدن ندارم. حوصله بیرون رفتن ندارم. حوصله انجام دادن کارام و ندارم. کمی شکستم. همین. پ.ن1:تا اطلاع ثانوی...سکوت. در بلاتکلیفی کامل. همین کافیه فعلا. فک نمیکردم با اهنگ cinema paradiso گریه م بگیره!!! چرا یه دفعه اینجوری شد؟؟ چشای افروز هم اشکی و قرمز شد. تمام هفته میگذره به کارای 1شنبه و 5شنبه.ولی عالیه.کلی از اونی که بودم بهتر شدم!!! اگر وقت کنم میخوام برم کتاب بگیرم!یه لیست جدید ! کم کم دارم برای تابستونم فکر میکنم.کلی برنامه ریزی! کارایی که مدتیه تو ذهنمه و نتونستم به سرانجام برسونمش. فقط! خدا جون ناراحت نشیاا!!ولی ماه رمضون که افتاده تو تابستون با این روزای گرم و طولانی کمی ضدحاله! فک کن!یه ماه از تابستون و باید خونه نشین شی.ولی این ماه رمضون با علی و مریم هم عالمیه. . همچنان بی دیدید! . پ.ن1:امشب بازم مهمون. پ.ن2:امیرسام همچنان اندازه نخود فرنگیه! پ.ن3:دلم به شدت گردش میخواد.فک کنم این جمعه جمیعا خادریم! نه کتاب,نه وبلاگ گردی و خوندن بالانرین و تلخ نوشته و غیره! نه درس!حتی یه کلمه هم برای امتحان فردا نخوندم! نه کارای یکشنبه. تنها کاری که امروز کردم شستن 54 تا ظرف,23 تا چنگال,23 تا کارد و 25 تا لیوان نتیجه مهمونی دیشب بود! نصف قوطی کنسرو ذرت خوردم با دیدن ادامه فیلم! گوش کردن شجریان و شهرام ناظری و یه اهنگ دیگه که نمیدونم چیه و کیه! به شدت دلم ماشینم و میخواد,بزنم بیرون با سرعتی که ماشین شروع میکنه به لرزیدن!!! . من هنوز فلسفه عکس گذاشتن تو فیس بوک نفهمیدم!!! به بقیه چه ربطی داره که تولد دختر خاله مامانم اینا چی شده!!یا جمعه هفته پیش باغ کی کی رفتیم؟؟! یا حداقل به من چه! نیاین هم به من گیر بدین که تو چرا عکس نمیذاری!!؟ من 2 تا عکس میذارم که اگر کسی اسم من و دید بفهمه منم!همین! . پ.ن1:بچه نق نقو ی لوس! پ.ن2:برو تو حیاط رو تاب بشین و به عوارض جانبی قرص دیشب فکر کن! پ.ن3:(اضافه شده در 20:48)هنوزم بی حوصله م عجیب.خدا mbc رو از من نگیره! پ.ن4:امروزمن چمه؟؟ پ.ن5:(اضافه شده در 23:38)افتضاح تر از قبل! روش تخته جواب نمیده!چون نمیدونم حرف حسابم چیه!! پ.ن6:مامان آخرین حرفشو زد.همون چیزی که من و واسه رفتن دودل میکنه. پ.ن7:چقد دیگه مونده تا پرونده امروز بسته بشه؟؟ اینم از نتایج application. باید بری.با توام!نیمه مرداد.خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم.دقیقا یه ماه زودتر.زمان کمی نیس. به قول اسما آدم نمیدونه خوشحال باشه یا ناراحت. اونم نامردی نکرد و شروع کرد به توضیح مراحل غصه خوردن!! 1.الان 2.یه ماه مونده به زمان رفتن 3.هفته آخر 4.تا یه ماه بعد از رفتن!! چاره ای نیس. ظاهرا بعدش شیرین تره. . دیشب دوس داشتم تو اون بارون عجیب کلی راه برم! . دیشب مهمون داشتیم...خوش گذشت...کلی خندیدیم...دلم نمیخواد این جمع و هیچوقت از دست بدم. در عجبم که میکی دیشب چه جوری سالم از اینجا رفت با این همه بلایی که سرش اومد!!! چرا انقد شری بچه؟چرا همه میگن به من رفته!!؟؟ . میگن فردا امتحان دارم! میدونم که دارن شوخی میکنن!!!! پ.ن1:مثله هر هفته دلم میخواد برم خادر! کامنت گذاشتم که یه سری اطلاعات به من بده. ولی همینطور به بسته بودن کامنت ها ادامه دادم!!!! خب آدم عاقل! چه جوری باید بهت خبر بده؟؟؟؟هوم؟؟؟ برای این پست کامنتدونی بازه. وای چقدر امروز به این حرفت خندیدیم!!!بازم ماهارو مورد لطف خودت قرار بده! . . . امروز به یاد روزای 2سال پیش با هم بودیم و خندیدیم.سعی کردیم از تک تک دقایق استفاده کنیم. ماجرای همایش امروز واقعا تبدیل به یک خاطره جالب شد.کم مونده بود وسط خیابون بیافتیم از خنده! شام...کادو...بستنی! . چقدر عالی بود امشب.کلی دوسش داشتم. پ.ن1:چرا این راپیدا هر کار میکنم جوهرشون خاکستریه!!؟؟ پ.ن2:به قول 2 نفر:طفلکی ضایـــــــــع شد!!! پ.ن3:thank you for my magnificent life mr خدا!این برای شما بود. حالا چی به بار علمیمون اضافه شد...!؟زهی خیال باطل* دیشب یه برنامه برای درسام ریختم برای جلوگیری از تکرار این خستگی! . امروز مراسم همایش و تولد بازی داریم.بازم ما 5 تا با همیم.از 4:30 تا...! *آوا! D: بازم مثله هر هفته.به خستگیه بعدش می ارزید. کمی از کارای تحویلیم اشکال داشت که وقت داد بهم. کارای ابراهیمی هم که نمره کامل گرفتم. امتحان نرم افزار هم که پرید.استاد اصن یادش نبود. امروز با خودم فک میکردم که چه بچه خوبی شدم!!! دیگه خبری از کلاس دودر کردن و تحویل ندادن کارا نیس!!!! همه چیز مرتبه مرتبه. تمام پروژه ها و کلاسا و امتحانا رو با جدیت دنبال میکنم!!!چه خوشم! یاد کلاسای فانی بخیر! همه کارا رو تو 2,3جلسه انجام میدادم. . . فردا امتحان اندیشه2 !107 صفحه. حس این یکی نیس! ولی ظاهرا چاره ای نیس. . . . چقدر دیشب اعصابم خرد بود. هم به خاطر این همه درس که بازم مجبور شدم مهمونی نرم. هم به خاطر 5شنبه ای که داره میاد و معلوم شدن نتیجه application! (دلم برات تنگ شده)....(منم دلم برات تنگ شده) هم به خاطر رفتن 3,4 ماه دیگ ت و یه عالمه فکری که به خاطرش از الان اومده تو سرم. (قول میدم دیگه در موردش فکر نکنم!!!) . . . بیخیال! چه نتیجه گیری خوبی. پ.ن1:فردا کجا بریم؟ پ.ن2:نداریم. پ.ن3:جوجو,گل,فرشته....49% 1.چقدر دلم میخواد خبر اعدام دل آرا دارابی اشتباه باشه. 2.دلم میخواست امروز برنامه مون با بچه ها درست میشد برای طرقبه و ناهار. 3.دلم میخواست یه کوله با مقادیری خوراکی و اهنگای مورد علاقه م بردارم و برم کوه.نمیدونم تنها یا با کسی! 4.دلم میخواست دوباره برم اورتکند با همون گروه قبلی.چون دلم
برای خیلی هاشون تنگ شده.مخصوصا رعنا!عحیب دلم برات تنگ شده دختر.بعد از
کنکورت حسابی دلی از عزا در میاریم. 5.دلم میخواست من,تو,افروز و 2نفر دیگه مثله قبل میشدیم تا میرفتیم میگشتیم با خیال بسی راحت! 6.دلم میخواد برم دوچرخه سواری!!!!بعدم برم استخر! 7.دلم میخواد هر چه زودتر 2شنبه ظهر برسه!ولی خوب باشه! . . . میدونم دلم یه عالمه چیز دیگه هم میخواد... پ.ن1:کاتالوگ تقریبا تموم شد.همینطور یکی از کروکی ها!حالا اندیشه. . . . امروز عالی بود... همه چیز آروم و شیرین...چقدر دوس داشتم... بماند. نمیخوام در موردش چیزی بگم.چون نمیتونم آرامشش و توصیف کنم. . . . باز شهرام ناظری...باز دور کردن مسیرها...ولی اینبار بدون بارون...چرا این چند روز انقدر با این آهنگ خوشم؟ نتیجه ش شد خرید شام! . . . یه عالمه کار دارم.تازه یاد امتحان 2شنبه هم افتادم... م ن ن م ی خ و ا م ا ن د ی ش ه 2 ب خ و ن م . واقعا دیگه از این درس ها و بحث ها خسته شدم.فک کنم از بینش دوم دبیرستان این چیزارو خوندیم. نبوت وحی و انواعش! پیامبران اولولعزم!!!فک کن! آخه اینا چه ربطی به من داره؟هوم؟ دونستن انواع وحی چه سودی برای زندگی من داره؟ . . . رسما تعطیل! پ.ن1:امشب هم نشد سوپ نخوریم!(((: هیچ انرژی تو وجود خودم نمیدیدم برای بیدار شدن و انجام کارها. یه نگاه به تخته وایت برد انداختم و با نگرانی کامل پوزخند زدم بهش. نه!من امروز میخوام بخوابم. خسته م. هنوزم نگاهم به تخته وایت برده.امروز کلی برنامه داشتم برای خودم ولی فقط یکی ش انجام شد...کروکی! صب گفتی تمام کاراتو انجام بده تا عصر خیالت راحت باشه,ولی نشد! خیالم راحته... 4شنبه و 5شنبه و جمعه و کمی از شنبه هنوز هس! 22 تا شد 16 تا. این هماهنگی با دانشگاه و استاد و 38 تا دانشجو برای بازدید 2شنبه 2,3 هفته دیگه شده قوز بالا قوز! پ.ن1: م ن ا م ر و ز ح و ص ل ه ن د ا ر م ! پ.ن2: ج ذ ب ش ک ن پ ی ل ی ز پ.ن3: م ن ا م ر و ز خ ی ل ی ه م ح و ص ل ه د ا ر م!!! امروز... بارون...بارون...بارون... چقدر رانندگی تو این هوا با اهنگای شهرام ناظری آرومم میکنه... این چند روز به هر بهونه ای میخوام از خونه بیرون باشم...(واسه همین تبدیل شدم به آژانس!!!) نمیدونم چرا بیرون...شاید به خاطر بارون...شاید اقاقیا...شاید آهنگها...شاید تنهایی...شاید... و الان...secret garden...sona... (چرا ساکتی؟) کلی با هم حرف زدیم...از همه چیزایی که اذیتت کرده بود این چند روز شایدم این یه هفته!!! خوب شد که حل شد... همین. یه خبر خوب با اینکه وحشتناک شوکه شدم!!! میکی بازی. پ.ن1:حسم فک کنم رفت.بازم دم در گذاشتمش و اومدم تو! پ.ن2:همین. پ.ن3:خوبم. پ.ن4:شب بخیر. خوردم به مشکل همیشگی! قاطی کردن! ولی پروژه عالی بود.با اینکه از خود شیرینی بیزارم ولی خوب من چی کار کنم!فقط 5,6نفر کار آورده بودن! و امروز... رسولی عزیز و کروکی... اینبار هم از کارام راضی بود.فک کنم باهام دوس شده این استاد! هفته دیگه میان ترم گذاشته.یعنی تحویل تمام کارها از اول ترم تا الان.هر چی هم که نداری خب!باید کامل کنی دیگه! طبق معمول برنامه م و رو تخته وایت برد نوشتم! اگر بخوام کمی بیشتر از کارایی که گفته انجام بدم میشه 22 تا کاره انجام نشده! چه عالی! و اما ابراهیمی عزیز که از هفته پیش کینه به دل گرفته بود! کلی کار برای هفته دیگه! مهم نیس. من همش و کامل و درست انجام میدم...کلی وقت هس!!! . دیگه حالم داره از پاساژ پویا و نیمرخ و کسری با اون کتابای هنر در گذر زمانش و اقایون محترم پرینتی و صحافی چی بهم میخوره! . کلاس نرم افزار تشکیل نشد!چه بهتر! نیتجه ش یه طرقبه عالی بود با افروز تو بارون.و طبق معمول جینگول بازی های من و افروز. صفا میکنم با این دختر عمه.جبران تمام ضد حالهای بچه های فامیل و میکنه!!! . "عمه للا اومیی پیشم بیام شتلات بیال!باشه؟پاشتیلم بیال.الان دالم عیی بابا میبینم.تموم شد ایگم بابا وحید شمالتو بیگیله" آخه بچه فک نمیکنی دل عمه ت ضعف میره و دلش میخواد بگیره تو بغلت یه عالمه فشارت بده؟؟هوم؟ پ.ن1(15:52):چشم!! من یه سابقه دارم!!!! D: تجربه جالبی بود برام. کلی چیزی یاد گرفتم از این ماجرا. 1.گوش حرف بزرگتر کن! 2.خیلی ها اون چیزی که تو میبینی نیستن. 3.صبور باش و محکم. 4.جوجو!کمی حرف بزنی بد نیست!(به قول مهندس ناصری که دلم برای کلاسای ترسیم فنی ش تنگ شده:ثواب داره!!) 5.احساساتت و کنترل کن! . . . چقدر خوشحالم که پروژه شنبه م حاضره.هیچی برای امتحان میان ترم نخوندم. و امان از یکشنبه ها... نه 4 تا کروکی م حاضره نه کاتالوگ! بعد از چند ماه این اولین دفعه ست که به این شدت بهم ریختم. که فقط دلم میخواد هندزفری بذارم تو گوشم و گوشم ببندم رو خیلی از حرفا و بزنم به بیابون... الان از اون وقتایی که هیچی آرومم نمیکنه... نه آهنگ...نه حرف...نه گریه...شاید شاید شاید پیاده روی...نمیدونم... نه میتونم رو پروژه ها کار کنم نه امتحان شنبه نه به موضوع پیش اومده فکر کنم. هیچی. تقریبا فقط دارم کاغذ خط خطی میکنم و secret garden گوش میکنم. . میدونم نخوابیدی و داری سیگار میکشی! کاش یه راهی هم پیدا میکردی واسه آرامش اعصاب من. میدونم داری فکرات و مرور میکنی.داری تلاش میکنی جمعشون کنی تا بهم بگی. . من محکومم...به شکستن سکوت... از سکوتی که خودمم نمیدونم از کجا نشات گرفته. سکوتی که داره دلخورت میکنه. سکوتی که فکر میکنی برنامه ریزی شده ست. و سکوتی برای مخفی کردن شاید. کاش میتونستم قانع ت کنم که اینطور نیست... . "ازت ناراحت نیستم...گله دارم" نمیدونم این گله از کجا شروع شد به اومدن... از 2شنبه (شایدم یه روز دیگه.الان انقدر پریشون هستم که یادم نمیاد چه روزی بود) که من یدفعه هوس شیطنت کردم...؟؟ میبینی؟ شیطنت...همین و بس. . الان دیگه من نمیخوام برگردم تو گروه. به قول تو این مدت داشتیم با آرامش زندگیمون و میکردیم... . . . اشتباه کردم. پ.ن1:دوس دارم فردا روز بهتری باشه برامون. پ.ن2:میدونم باز میگی:چرا حرفات و نمیگی؟مینویسی؟ چون رفتیم که استراحت کنیم!و من بیشتر از این طاقت حرف نزدن نداشتم. پ.ن3:دیشب زنگ زدی بیدار بودم.جواب ندادم و داشتم فکر میکردم. کاش جواب میدادی.چون واقعا اون موقع دلم میخواست اون چیزی که تو اس ام اس و وبلاگ خودمون گفتم و بهت بگم.(: خدایا plz همه چیز خوب پیش بره. ببین چقدر برامون مهمه که واسش نذر هم کردیم!!! میدونم میتونم قسمت خوب ماجرا رو جذب کنم مثله خیلی وقتای دیگه. . . . دستام یخه یخه!!دلهره دارم وصف نشدنی!! به قول یه نفر(بعدا میگم کی) امشب باید تو پارچ آب قند بخوابیم از بس استرس داریم!!!(پیدا کنید پرتقال فروش را!!) اضافه شده در 12:10 شب: همه چیز عالی بود.تقریبا میشه گف بهتر از اون چیزی که فکر میکردیم شد. به همه استرسش می ارزید...چرا امروز در عینی که عصر 5 شنبه است اینقدر عصر جمعه است؟؟؟
.
| Design By : Night Skin |



