تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

بعد از چند روز سکوت...


تمام بغض این چند روزم شکسته شد...

بغضی که از دیدن شکنجه هم سن و سالهام دیده بودم...

بغضی که به خاطر فیلم هایی که این چند روز بی بی سی گذاشته...

بغضی که از شنیدن خبر شهادت مصطفی غنیان داشتم...

و بغضی که با دیدن فیلم دختری که تو تظاهرات دیروز با صورت غرق خون رو زمین افتاده بود...

و امروز با خوندن خبر شهادت ندا بغضم ترکید...

.

چقدر دلم میخواست تهران بودم تا هر روز تو خیابونها بودم...

الان بیشتر از هر وقت دیگه دلم میخواد از این شهر مرده برم...

شهری که انگار انسان با غیرتی نداره...

پس چی شدن اون موج سبز مشهد؟اون همه حامی موسوی؟اون همه سبزپوشی که برای دیدن خاتمی اومده بودن؟

پس چرا الان که باید تو خیابون باشین هیچ کس نیست؟

چرا همه آروم زیر کولر خونه تون نشستین؟

من دیگه نمی خوام اینجا بشینم از پشت کامپیوتر اخبار و دنبال کنم.

نمی خوام از صبح یه چشمم به بی بی سی باشه و یه چشمم به جزوه های امتحانی!

میخوام منم سهمی داشته باشم برای آزادی وطنم.

.

.

.

مشهدی ها تو رو خدا از خواب بیدار شین.الان وقت خرید و گردش و سینما رفتن نیست.وقت رزرو تور آنتالیا نیس!!!

.

.

.

نمیتونم درس بخونم وقتی صدای فریادهای پدر ندا یادم میاد........ندا نترس...ندا بمون...ندا نترس...ندا

نمیتونم به لیست دکترهایی که باید(باید و باید!!)برم فکر کنم.

نمیتونم آروم بشینم!

نمیتونم..


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:34 توسط لیــلی|

دیروز عالی بود. از استقبال فرودگاه,استقبال حرم و در نهایت مجموعه کارگران... عالیه عالی. فقط فهمیدم که انتظامات بودن کار فوق وحشتناکیه مخصوصا ردیف جلو. چون وقتی خاتمی اومد رسما داشتم خفه میشدم.یه دفعه همه هجوم آوردن جلو!! چون یه در بود که طرفدارای احمدی نژاد پشتش بودن و اون در و داشتن میشکوندن. چون یه طرفدار احمدی نژاد نزدیکم وایساده بود و تا خاتمی اومد شروع کرد به فحش دادن.هر چند که خودم دلم میخواست رسما خفه ش کنم ولی نمیدونم چجوری بردمش بیرون تا مردم له ش نکنن!! چون نشوندن مردم واقعا کار سختی بود چون طرفدارای احمدی نژاد لطف کرده بودن و قبل از مراسم تمام زمین چمن و پر از اب کرده بودن تا مثلا جمعیت کم باشه ولی نتونستن. . . ولی عالی بود.خیلی خوش گذشت. مرسی از بچه های فامیل که بودن!(حمید,صدف و سپیده-البته فقط همینارو خبر دارم) و مرسی از بچه های دانشگاه(مهسا,رعنا,هدیه ش!,هدیه ت و شقایق- از همینا خبر داشتم) . .
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:36 توسط لیــلی|

بالاخره امروز ماشین و بردم درست کردن!

تا آقای حسن آقا من و دید:چه عجب اومدین.عجب 4بعداز ظهری بود!!!

و بعد هم متن پروژه برای ترجمه.


سر کلاس:

از ستاد 88 تماس میگیرن برای جلسه امروز ساعت3.مهسا رو که میبینم میگه به اونم زنگ زدن.

.

اوکی.قرارمون ساعت 3.ستاد احمدآباد.

.

ساعت 5 زنجیره انسانی بود.خیلی دوست داشتم برم ولی پروژه 5شنبه نمیذاره چون فردا هم از ساعت 9 باید برم برای کارای سخنرانیه خاتمی.

از وقتی هم که اومدم فقط دارم میگردم تو فیس بوک و لینک میذارم!!!


تموم میشه بالاخره.


پ.ن1:به امید پیروزی موج سبز.


نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:55 توسط لیــلی|

امروز:

ساعت 9:30 با مهسا قرار داشتم.9:15 با زنگ تلفن بیدار شدم و عجله...!

10:15 دانشگاه بودیم ولی استاد رفته بود.

کافی نت و تحقیق...کلی مطلب و فیلم و عکس...

پیچوندن کلاس بیان!

دیدن یکی از بچه های ستاد و گرفتن کلی خبر

سلف و تموم شدن پولامون....!!!!!!!!چقدر خندیدیم!

تماس از ستاد و آوردن عکس.

کلاس نرم افزار و خبر خوش استاد مبنی بر دادن 10 نمره به همه!!!

رفتن پی خوش گذرونی با اسما و مهسا و ستاد کلاهدوز و بعثت.

بلوار رضا...کتابخونه رضا(پس بریم مریم و هدیه رو ببینیم!!!!تعطیل بود!)...بچه های قدیم دانشگاه...

چهار راه بهــــــــــــــــــــــــــــار و ترافیک و شلوغ و جیغ و سوت و موسوی و ........


این کل کارای امروز من بود!

میشه گفت 3تایی از 10 تا 9 شب که من رسیدم خونه بیکار بودیم.

ماجراهای امروز خیلی بیشتر از این بود.ولی بیشتر از این نمیشه توضیخ داد!


نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:25 توسط لیــلی|

این 2,3 روز تمام وقتم رفت برای پروژه انسان طبیعت.

چشمام خسته شد.یه چشمم به سایتهای معماری بود و پاورپوینتش یه چشمم به لینکهایی که بچه ها تو فیس بوک میذاشتن و بالاترین و ...

دیروز امیرسام پیشم بود.یه چیزی شده تو مایه های نخود فرنگی و آلوچه!!

آخ از وقتی که باهاش حرف میزنم و اون آواز میخونه...

کاش علی هم بود و میدیدش...

با اون چشمای بزرگ سیاهش!موووووووش!

.

امروز با میکی حرف زدم.گوش و گرفته و میگه:من اومدم مکه.توام بیا با هم بازی کنیم!!!

تا چند روز دیگه قراره دوچرخه دار بشه!

.

از شبی که مناظره موسوی و محمود جان!!!تموم شد هر شب سجاد شلوغه.همش سوت و بوق و شعار.

هر خبری میشه همیشه ختم میشه به سجاد و چهارراه بهار.

هر شب تا 2 ادامه داره!تو رو خدا بذارین بخوابیم!

.

چه همه خبر عروسی و دامادی از بچه های دانشگاه امروز بهم رسید!

چه خبره باباااا!چه عجله ایه؟؟؟؟

آخه 5 نفر تو این 2 ماه؟؟؟؟

.


پ.ن1:ادب مرد به از دولت اوست

پ.ن2:دولت انگلیس به زبون خودمونی:ما کی عذر خواهی کردیم؟؟؟



نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:9 توسط لیــلی|

تونی بلر نخست وزیر انگلستان دیروز سه شنبه (14 فروردین 86) با تعیین یک ضربالاجل 48 ساعته برای مذاکره با جمهوری اسلامی با لحنی تهدیدآمیز اشاره کرد چنانچه گفتگوهای دوکشور برای بازگرداندن فوری ملوانان و تفنگداران بریتانیایی شکست بخورد در آن صورت «موضع بریتانیا در قبال ایران به گونه ای فزاینده سختتر خواهد شد».

http://www.aftabnews.ir/vdcizpat15a3w.html

فردای آن روز یعنی ظرف 24 ساعت تمام گروگان ها بدستور احمدی نژاد آزاد شدند...

.

.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 10:49 توسط لیــلی|

جلسه امروز چسبید.و با خبرای بچه های ستاد عالی تر شد.

.

مناظره امشب حرف نداشت.

چه لذتی بردم وقتی احمدی نژاد فقط باید سکوت میکرد!!!!

چقدر زشت بود وقتی از پسرای هاشمی گفت و ناطق نوری و صفارهرندی...

چقدر چرت و پرت گفت!!!!

چه لذتی داشت وقتی تو بی بی سی پرشین پیروزی موسوی و تبریک میگفتن.

احساس کردم احمدی نژاد فهمیده قراره خونه نشین بشه گفته بذار ترکشای آخر و بزنم!

.

.

در کل عالی بود.


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:25 توسط لیــلی|

این چند روز نمیدونم چه جوری گذشت که نه به پروژه هام رسیدم(البته به جز 2 تاش) نه به ستاد و برنامه هاش.

دیروز 2 تا مانتو گرفتم!!من که همیشه یکی به زور پیدا میکردم!هیچ کدومشم مشکی نیس!!((((:

امروز کنفرانس داشتم با الناز در مورد حسین سلطان زاده ولی استاد کاملا یادش رفت و افتاد هفته دیگه.فک کنم قرار نیس قبل از امتحانا تعطیل بشیم!!!

اقای مرعشی معاون رییس جمهور اصلاحات(همون خاتمی خودمون!) دانشگاهمون بود.جیغ و سوت و سبز!

علاوه بر در و دیوار دانشگاه,لباسا و دست و کیف بچه ها هم سبز شده.جدا انجمن اسلامی فعالی داریم.

امروز ساعت 5  وزیر علوم دوره اصلاحات مجتمع فرهنگی دانشگاس.


پ.ن1: 15000 تومن جریمه شدم نه 1500 تومن!!!!پارک در پیاده رو!نمیدونستیم پارکینگ دانشگاه جز پیاده رو محسوب میشه!!!


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:56 توسط لیــلی|

کلا کلاس نرفتم!اونم یکشنبه!!!

از دیروز حوصله نداشتم.هیچ کدوم از کارای تحویلی و انجام نداده بودم.

این چند روزم فقط داره میگذره با افروز.

5شنبه,جمعه,شنبه شب و امروز عصر به بهانه خرید مانتو و فردا عصر به بهانه تولد مجدد افروز!!

امروز باز هم ادامه حرفها و بحثهای این چند وقت بود...

از کارای 4شنبه,از هماهنگ کردن برای رفتن ستاد,از دی سیستم و مدرسان و هاشمی و .......!

تمام راهنمایی و احمدآباد...با کمی بارون.

ایس پک,جگر,بستنی و در نهایت چیزبرگر!!!

تو راهنمایی برگه های تبلیغاتی موسوی و برنامه سخنرانی فردا رو بهمون میدون!

هی میگم اقا من خودم خبر دارم!بیخیال نمیخوام!

نـــــه!بدین به دوستاتون!

منم یه عالمه ازش میگیرم و تو راه به بقیه میدم!

.

شب با مریم و علی با خیال راحت صحبت میکنم.دلم به شدت براشون تنگ شده.

از همه چیز میگیم.

از درسا,از دانشگاه,از ستاد و کارای من و استرس علی حتی!,از موسوی یا کروبی,از تصمیم من برای 2سال دیگه م و خوشحال شدن علی...

حتی فکرشم نمیکرد که از حالا بخوام بهش فکر کنم و براش برنامه ریزی کنم!

(آخه الان وقت اس ام اس از ستاده آقای خـ....؟؟اونم برای جلسه اصناف؟؟)

.

آخیش!

بالاخره مدل لپ تاپ انتخاب شد.قطعا از اینجا نمیگیرم و علی با خودش میاره.حالا یا از انگلیس میگیره یا کانادا.

یه 2,3 ماه دیگه باید صبر کنم تا برسه دستم.

.

تابستون پارسال پروژه مشترک من و مهسا که شکست خورد!!!!((((:

حالا کم کم باید برم سراغ پروژه شماره 2!!!!


پ.ن1:حوصله هیچ پی نوشت و پس نوشت و ندارم!پس نداریم.


نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 0:46 توسط لیــلی|

پست 200 گذاشته بودم برای تو.

برای اینکه بگم...

برای اینکه بگم نمیدونم با خودت چه فکری میکنی که تو این 2 روز به هیچ اس ام اسی جواب ندادی.برای همین زنگ نزدم.

برای اینکه بگم 57 ساعته ازت بیخبرم در حالیکه من همش دارم بهت خبر میدم.

امشب تولد افروز بود.رفتم.ولی جات عجیب خالی بود.

میدونی کجا رفتیم؟همون جایی که اون شب پراسترس من و افروز انتخاب کردیم.

اول میخواستیم جایی بریم که تو گفته بودی دیگه نریم ولی خب نظرا عوض شد.

خدا رو شکر بچه جمعمون نبود!!برای همین رفتم.خدا کنه بفهمی که منظورم کیه!

همین.

تهران خوش بگذره و علاوه بر خوش گذرونی کارات هم درس شده باشه.

شاید از حالا باید بگم که...

.


پ.ن1:بیخبری و انتظار


نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:38 توسط لیــلی|

چند روزیه تو پروژه هام موندم!

یه عالمه اسکیس,کارای ماژیک و آبرنگ,پروژه انسان طبیعت,پروژه نرم افزار,کنفرانس عناصر و جزئیات...

خیلیه ظاهرا!!

25م هم امتحانا شروع میشه.یعنی چند روز دیگه؟؟18 روز!!!

همش داره رو هم دیگه جمع میشه.نمیدونم چرا دیگه مثله 4,5 هفته قبل حوصله شون و ندارم.

فقط حوصله دارم برم بیرون!!!! D:

میدونمم که اونقدرا وقت گیر نیس.اسکیس که تو 2 روز تمومه.ماژیک و آبرنگ حداکثر 2 روز.نرم افزار 2 ساعت!

اون 2 تا هم که رو به اتمامه!فقط powerpoint  مونده!


سعی میکنم همش و تو این هفته ببندم.


پ.ن1: 46 ساعت.


نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 13:30 توسط لیــلی|

شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. 


نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:28 توسط لیــلی|

بالاخره تلفن ستاد و جواب دادم.

-سلام خانوم ....!....هستم از 88.امروز حتما یه سر بهمون بزنین که کمکتون و لازم داریم.

ساعت 5 جلسه بود و بعد هم ادامه کارا.

سارا رو دیدم.تو فیس بوک ازش خبر داشتم.آخرین دفعه ای که همدیگرو دیدیم جلسه جبهه مشارکت و خاتمی بود.

با 4 نفر دیگه رفتیم سراغ کارا.تجربه خیلی خیلی جالبی بود.اصلا فکر نمیکردم انقد باحال باشه.

بماند که بعضی جاها تا میگفتیم از ستاد میرحسین موسوی اومدیم میخواستن بزننمون و میگفتن:نــــــــــــــــه!فقط احمدی نژاد ولی خب به هر حال جالب بود.

.

مامان اینا همچنان نگران و مخالف با این حرکت!

میدونم چه جوری راضیشون کنم!!!!!!


پ.ن1: 30 ساعت و 30 دقیقه.

پ.ن2:من الان برای از این حال در اومدن هر کاری و انجام میدم.

پ.ن3:چه بلاتکلیفیه جالبی!


نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 21:4 توسط لیــلی|

سه شنبه

خسته از اتوبوس پیاده میشم و تو دلم کلی به خودم چیزی میگم که بدون ماشین رفتم.

چند هفته ای بود از چلچراغ بیخبر بودم.کلاسور و بستنی به دست میرم سراغش.تا میگم :سلام.چلچراغ دارین؟مثله همیشه بهم میگه:چند تا چراغ میخوای؟منم میگم هر 40 تاشو!یادم میاد که شارژ گوشیم هم داره تموم میشه.چلچراغ میگیرم و کارت شارژ.

حالا دستم پر تر شده!چلچراغ و میزارم رو کلاسور و بازش میکنم.

به ابن سینا که میرسم یاد گوشیم میافتم که هر روز با رسیدن به این خیابون از ته کوله م در میاوردم و *  unlock , و بعد 2 دفعه call

ولی امروز نه!چون گوشیم و صبح زده بودم به شارژ و موقع رفتن یادم رفته بود بردارمش.

چلچراغ میبندم و تو راه تو خیالم با تو حرف میزنم.از امروز صبح و روزای قبل.از تصادف و دست من و .......!از امروز عصر...

از دیروز عصر که یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسید و انجام دادمش.از هدیه ای که برات گرفته بودم و میخواستم امروز بدم بهت.

کلی حرف بود که باید تو راه بهت میگفتم.از امید برای درست شدن کارات و برنامه هات.از برنامه ای که واسه 4شنبه عصرم ریخته بودم. ولی خب گوشی ای در کار نبود!!!

میرسم خونه و ...


.

.

.


عصر میکی پیشم بود.کلی با هم تاب بازی کردیم.برام شعر خوند.برام از پارک گفت.یه دفعه گف:عمه للا خییییی دوشت دایم.چقدر شیرین بود.

شب رفتم رسوندمشون.تو راه سارا گف:چه خبر؟از گفتنش کاملا فهمیدم که منظورش خبر از تو بود.  هیچی!

فردا میره تهران و بلیط رزرو کرده و تو مرداد میره.

امشب 3 تایی بریم بیرون؟

نه.عروسیه.

هر اس ام اسی که برام میومد مخصوصا آخریش که 12:40 شب بود میخندید و میگف:تابلو!منم هی مجبور میشدم نشون بدم افروزه!

. . .

4شنبه صبح

سلام اقای ... . مشکلی پیش اومده.

سلام.خوبی؟آره.ماشین شما هم باید برای کارای بیمه باشه.

میکی که هنوز خواب بود میبوسمش و میرم.دلم براش تنگ میشه این 12 روزی که نیس.

به الناز زنگ میزنم که من برای کنفرانس امروز نمیتونم بیام.

ساعت یه ربع به 12 کارم تموم میشه ولی حوصله کلاس ندارم.

به هیچ تلفنی جواب نمیدم.از ستاد داره زنگ میزنه ولی حوصله رفتن امروز و ندارم.فردا حتما میرم

نازنین اس ام اس میزنه برای خداحافظی مکه.دلم یه جوری میشه.یاد 14 فروردین 86 افتادم.

به نازنین هم همونایی رو میگم که به بقیه گفتم.

نمازای طولانی صبح ,مغرب و عشا مدینه و مکه,آمین گفتناشون و تکیه به دیوارای صحن مسجد النبی و دیدن گنبد سبز...


پ.ن1:قرار بود چند روز چیزی ننویسم.ولی انقدر چیزای خوب تو زندگیم پیش میاد که حیفم میاد ننویسم و یادم بره..

پ.ن2:کلا خوشم!!!


نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:47 توسط لیــلی|

i'm so happy

.

that's enough

.

پ.ن1:گوشیم خاموشه.تا کی معلوم نیس.شاید یه دقیقه دیگه شاید یه روز دیگه.

پ.ن2:خاموش میمونه و اصلا مهم نیس برام که از ستاد موسوی قرار شد بزنگن.مهم نیس که استادم میخواد بزنگه بهم.مهم نیس که الناز برای کنفرانس فردا ممکنه کارم داشته باشه.

پ.ن3:و فعلا مهم نیس که این 2 روز چه کردم!

پ.ن4:حتی اینم مهم نیس!


نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:32 توسط لیــلی|

یه روز آروم و خوب.

امتحان ریاضی و تحویل موقت عناصر عالی بود.

چقدر تقلبهای سر امتحان چسبید.چقدر خوشحال شد وقتی برگه رو دید که همه جوابا روشه!!!

یاد امتحان ریاضی ترم یک بخیر!

هنوز یادم نرفته اون همه فداکاری و نامردی بعضی دوستان!!!

ما ز یاران چشم یاری داشتیم     خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم! دقیقا همون قضیه بود!!!!

بیخیال!

بستنی قیفی توت فرنگی دایتی هم داره میشه همراه من و مهسا تو هر خاطره!!!


الهام!

این قسمت و برای تو میگم.

میشه یه کلمه بگی چی شده؟به جای جواب ندادن,گوشی خاموش کردن و گفتن حالا بعدا میگم؟؟!!!

یه هفته س میخوای بگی.

دانشگاه نیومدنت هم که ...

بدون که منتظرتم.


پ.ن1: 6 روز دیگه میکی میخواد بره مکه!!!فک کن!

پ.ن2: دلم تنگه برای خیلی ها.همین.

پ.ن3:امروز بالاخره با مهسا کمی فکر کردیم که .........!یه پروژه بزرگه!

پ.ن4:ظاهرا وبلاگم داره 2 ساله میشه.


نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:15 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin