http://mowjcamp.com/article/id/659 http://2webwalker.blogspot.com/2009/07/blog-post_14.html همه چیز با یه اس ام اس شروع و با یه اس
ام اس تموم شد! بحث خوبی نبود.حرف زدن در این مورد دوس
نداشتم.بحث در مورد اینکه ما مثله 3 ماه قبلیم؟؟؟! میدونستم حالم خوب نیست و میدونستم دلیلش
چیه.به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم.گفتی.گاهی گفتم. ولی چیزایی گفتی که نباید میگفتی. 2 ساعتی فک کنم حرف زدیم. حالم بدتر شد.اومدم پایین که حداقل جلوی
دید مامان اینا باشم. . دیگه نمیتونستم تحمل کنم.نه حرفات و نه
حال خودم و. قطع کردم و به دکترم زنگ زدم.باور نمیکرد
که من همون لیلای چند هفته پیشم. چون بهش گفته بودم خوبم و قول داده بودم
که خوب میمونم. شاید 4,5
ماهی بود که خوب بودم. همون حرفای همیشگی.آروم.نفس و یه قرص
کوچولوی سبز و ایندفعه یه دونه از اون صورتی ها. میخوابم.آرومم و فکر میکنم.آره.فکر با یه
تصمیم. . قرار شد برم پیشش.ساعت 8. باز همون حرفا.باز میگه قرص.باز میگه
تست.باز میگه.... نمیذارم حرفش و تموم کنه و خودم بقیه شو
میگم. چون تمام حرفاشو میدونم.تمام پیشنهاداش
حتی! . . خوبم.شایدم تلقین دارم میکنم. کمی تارم و دستم میگیرم.دوسش دارم.تو رو
هم دوس داشتم ولی... فکر...فکر..فکر. و دوباره... همه چیز بماند. مامانش میگه:عینکت اینجا نیست.نکنه تو ماشین مهردااااااااااده؟؟؟ حالا مهرداد کیه؟ استاد نرم افزار من !!! این دختر همسایه کیه؟؟؟ یکی از استادای دانشگاه قبلی که با آقای همسر خود(همون مهرداده!!!) اونجا هم تدریس دارند!!دوباره این دختر همسایه کیه؟؟از دوستای سارا!! چرا همه مشهد بالاخره یه جوری با هم آشنا در میان؟؟؟ نمیدونم چرا هوس کردم بازم بنویسم.یا اصن چرا این و بنویسم!!؟؟؟ خدا رو شکر فردا شد!پس همچنان این میل نوشتن ادامه داره. چند روزه میکی فلش و خراب کرده و باید برم عوضش کنم.واسه همین ماشینم بدون ضبطه.امروز همین جوری از بین کاست ها یکی و برداشتم و گذاشتم...نمیدونم چرا باید این آهنگ بیاد. بعد از یک سال شاید دوباره این آهنگ و شنیدم.آهنگی که کلی خاطره دارم باهاش.آهنگ مسیر دانشگاه.آهنگی که باهاش داد میزدم و میخوندم...نفس بریده محسن چاوشی! مسیر و کمی دورتر میکنم تا تموم بشه....به یاد تمام خاطرات... تار و نگرفتم.حوصله نداشتم.گوشیم خاموشه.نمیخوام کلافه باشم.میرم سایت دانشگاه.بالاخره یه نمره دیگه هم اومد.درک و بیان...16.5 بعد از اون بالاترین... {دل پیچه رجانیوز از برنامه نماز جمعه,مقایسه آماری تعداد دفعات پخش قتل ندا و زن محجبه مصری از صدا و سیما,میزان پرس نیوز:جنازه ها را سیمان شده تحویل میدهند تا آثار شکنجه معلوم نباشد,مشهدی عزیز 21 تیر سالروز شهادت همشهری های تو در مسجد گوهرشاد در اعتراض به استبداد بود;حق است به نام پدرانت برخیزی,پارچه نوشته در اتوبان صدر:مرگ بر دیکتاتور,یعقوب بروایه که به دست بسیج زخمی شده بود از دنیا رفت,فیلم مراسم خاکسپاری سهراب اعرابی....} چه خبرایی داره بالاترین.فقط برای روحیه گرفتن و البته تمدد اعصاب خوبه! نه پس داره نه پیش! من هنوزم دوس دارم با منطق و عقل پیش برم تا احساس.نمیخوام احساساتم و سرکوب کنم ولی دوس دارم تصمیم گیریهام بر پایه عقل باشه. فک میکنم با منطق به اون چیزایی که میخوام میتونم برسم یا حداقل اگر نرسیدم احساساتی نمیشم!!! این و من ترجیح میدم...ترجیح میدم به جای گریه کردن!!و کلافه شدن مشکلاتم و خودم(خودم نه قلبم!) حل کنم. حالم خوب نیست.سردرد و حالت تهوع و اندکی...(خیلی وقته تصمیم گرفتم از دردهام ننویسم و بسپارمشون به خدا شاید)همه اینا نتیجه یه خواب یک ربعه بود که با اعصاب خط خطی خوابیدم و با صدای زنگ در حیاط پریدم.و بعد دعوا!!!به!چه آرامشی!!! امروز ظهر و شاید عصر شوکه شدم از حرفا.نمیتونم انکارش کنم.آره.منم به این چیزا فکر کرده بودم. رفتن و شدن...رفتن و نشدن...نرفتن و شدن...نرفتن و نشدن... باید به همه ش فکر کرد.خیلی سخته.خیلی سخت تر از اون چیزی که فکرشو میکردم و میکردی. نمیگم تصمیمون اشتباست و نمیگمم که کاملا درسته.ولی تصمیمی بود که تو 3 هفته گرفتیم. این واقعا اشتباس و البته مسخره (از نظر من و شاید خیلی های دیگه) چون میشه یه تصمیم احساسی نه منطقی. احساساتی نشو و درست فکر کن.همه جوانب و بسنج.لطفا. اگر نشد دنیا به آخر نمیرسه.این و مطمئن باش.خب؟ یه چیزی افتاده تو کله م و به این راحتی ها هم نمیره بیرون. از موهای صاف و لخت و بلند کمی حوصله م سر رفته. امروز مهدیه کارت هارو آورد.میزنم تو سرش میگم آخه خجالت نمیکشی وقتی بزرگترت عروس نشده تو میری عروس میشی!!!؟؟؟ (چقدرم که من علاقه دارم به این حرکت مضحکانه...البته از نظر من!) کلی خوشحالم و البته خیلی بیشتر متعجب از عروس شدنش.بهش نمیخورد اصلا!! صب کلاس مهندس ... خوب بود.از کارام تعریف کرد و خوشش اومد. درسته استادی استاد جون ولی اگر یه دفعه دیگه من و مدلت کنی و بکشی,میکشمت!!! چرا کارای خونه تموم نمیشه؟؟؟؟ پروژه دوم تابستون هم شروع شد.تارم حاضر شد و امروز یحتمل میرم میگیرمش. حالا کی برم کلاس و دیگه نمیدونم. پروژه سوم هم که هنوز معلوم نیس.میذارمش برای مرداد.شاید. خلاصه خوبم. (: مرسی خدا بازم. شنبه خودمم میدونم که خوب حرف گوش میکنم ولی نمیتونم خوب در مورد خودم و مشکلات خودم حرف بزنم. همش و نگه میدارم برای خودم و دل خودم. ماشین و طالقانی میزاریم و راه میریم و حرف میزنیم...دلم برای
شوگر تنگ شده ولی خب ترجیح میدم فعلا به حرفای افروز گوش کنم البته موقع
پیاده روی... میرسیم به میدون تقی آباد.نمیدونم چرا این چند روز همه چی ختم میشه به تقی آباد!!! دوباره مسیر و برمیگردیم. از خودمون میگیم.از برنامه ها.از درس خوندن باز هم!,از موندن یا رفتن,میدونیم که هر دو رفتن و ترجیح میدیم ولی خب...! میدونم که رفتن من ختم میشه یا به انگلیس یا ایتالیا.ولی افروز همچنان مردده. هوس بستنی میکنیم و میرسیم به سفیدبرفی...نه.جیگر یه چیزه دیگه س.خیلی وقت بود هوس جیگر کرده بودیم ولی نشده بود بریم... . امروز وقتی داشتم تمرین کلاس اسکیس و انجام میدادم به بابا
گفتم.موافقه.میدونم.هیچوقت با رفتن و درس خوندن مخالف نبوده ولی دلش
میگیره... امروز صب باز هم با افروز بودم.ادامه تحقیقات و ادامه حرفها...بازم موقع رفتن میگه:لیلی من چی کار کنم!؟ . امروز 18 تیر بود. ساعت 4:30 میرم بیرون تا ببینم خبری شده یا نه!؟ نه.هیچی. تمام شهر و میرم.هیچ خبری نیست.واقعا جالبه. چه شهر دوست داشتنیه این مشهد.جدی جدی به همه هموطنام توصیه میکنم زندگی تو این شهر و از دست ندن!!! 18 تیر هم ساکت بود. . رفتم استخر.هیچی آروم کننده تر از این نیست.2 ساعت.عالی بود. . امشب میکی اینجا بود.میکیه 2 سال و 8 ماه و 18 روزه من!! با یه رکابی قرمز و شلوار بگی!! که حالا داره قشنگ حرف میزنه و داستان تعریف میکنه. حالا به قول خودش شده اسپایدرمن و من شدم براش بتمن و میخواد از طبقه بالا پرواز کنه پایین!!(خدا بحیر بگذرونه) "بتمن فلال کن .با تالام الان میگیلمت.!!! " "من شیلینی میخولم تا قوی بشم تا اسپایدلمن بشم " حالا دیگه کلی شعر میخونه,یه عالمه فیلم و کارتون دیده و برات تعریف میکنه.از دزد عروسکها و شرک بگیر تا برسی به فیلم زنها فرشته اند!!تا ده میشماره,کمی از حروف انگلیسی بلده و به آقای پلیس مکه میگفته:hello !! همه چیزش به من رفته!تمام بچه گی هام و دارم تو میکی میبینم.تمام شیطنت هاش و جواب همه دادن!حتی غذا تو دهن نگه داشتنش!!!!!! دلم میخواد زودی بره کلاس شنا و ژیمناستیک. (: خدایا واسه همه چیز ممنون این 2 روز و پیش امیرسام بودم.واقعا به این نتیجه رسیدم هیچ حسی شیرین تر از این نیست که بچه ها جلوی چشم آدم بزرگ بشن... اون نخودفرنگی که زمانی فقط نیگاه میکرد و گریه میکرد حالا برای خودش آواز میخونه و مثلا به حرفامون جواب میده,حالا دستات و میگیره,به حرفای و شکلک هات میخنده,دوس داره شیشه شیرش و خودش دستش بگیره و ... بگردمت کلوچه فندقی. این 2 روز شاید از بهترین روزای عمرم بود. انقدر باهاش بازی میکردم که تو بغلم خوابش میبرد. امروز صبح خواب بود وقتی از پیشش رفتم.آروم آروم مثله فرشته کوچولوها.سنجاقکشم پیشش بود. . صبح رفتم دانشگاه قبلی برای کمک به یکی از بچه ها برای ماکتش. خوش گذشت.کلی از بچه ها رو دیدم.چند تا از استادا.فانی,بختیاری و ناصری حتی یک درصد هم فک نمیکردم فانی من و یادش باشه ولی تا من و دید گفت: اااا...!شما کجا اینجا کجا؟تموم کردی و رفتی؟چی کار میکنی الان؟ خلاصه یه ربعی نشستیم و حرف زدیم.از قبولی ها,از استادای اینجا و اونجا و ....قرار شد بازم برم! بعد هم بختیاری که میگه تو اینجا چی کار میکنی!!؟؟؟ . ماکت تقریبا تا آخراش پیش رفت.فقط سقفش موند و البته سایتش. در کل خوب بود.مقایسه اینجا و اونجا غیر ممکنه!!! و باز هم قرار برای سی دی ها و البته جزوه ریاضی هاشمی. پ.ن1:چه همه عروسی هست این تابستون.28 تیر,29 تیر,15 مرداد,21مرداد !! پ.ن2:باز برم ددر!عجب تابستونیه امسال.حتی یه روز هم خونه نبودم از وقتی امتحانام تموم شده. پ.ن3:نمره نرم افزار هم اومد.اول داده بود 13!!! اعتراض دادم شد 17!! جل الخالق ! پ.ن4:من کی میتونم تمرینای کلاس و انجام بدم؟؟؟ یاد فیس بوک میفتم که نوشته بودم "من هنوز سبزم" آره.هنوزم سبزه سبزم.هنوز پارچه های سبز و عکس مردان محبوبم...خاتمی و موسوی...تو اتاقم هست. یاد اس ام اس م به جودی میفتم درباره موسوی...چه قوت قلبی بود اس ام اس ت... چقدر خندون همه رفتیم رای دادیم. چقدر اون شب آروم خوابیدم و چه خوب!چون نمیدونستم که اون آخرین شب آروم خوابیدن منه. آخرین شب... 23 خرداد.7 صبح...گریه و بغض... شنبه 10 صبح که رفتم دانشگاه گرد مرگ پاشیده بودن رو شهر...مردم ساکت بودن و متعجب... این 24 روز با بغض و آه و گریه گذشت. و دیشب وقتی به یه دوست گفتم از ورشکستگیه نه چندان دور کارخونه های قند...و اون در کمال ناباوری گفت:یک آدم نمیتونه انقدر گند بزنه به اقتصاد!!!!!! و وقتی گفتم براش از وارد کردن 2000 تن شکر برای کسریه 500 تن,از اخراج کارگرها و .... گفت:همه مردم اقتصاد دان شدن! من اقتصاددان نشدم.من ادعای اقتصاددان بودن هم ندارم. من اینارو میدونم چون به چشم خودم دارم میبینم.چون دارم میبینم تمام زحمتهای 40 ساله(شاید کمتر و شاید بیشتر) این کارخونه(...) داره به پوچی میخوره...چون میدونم این کارخونه ها چی بود و چی شد...چون دلم برای تمام زحمتهای پدر بزرگ و پدر و فامیل خودم برای این کارخونه ها میسوزه... . . . از 18 تیر مشهد میترسم. از اینکه حتی 18 تیر هم تعدادمون به 200 نفر نرسه. از بی غیرتیه مردم مشهد میترسم. من از خیلی چیزا میترسم...و... فقط اگر کمتر خمیازه بکشه که خیلی بهتر میشه!ما 4 تا هم کمتر خوابمون میگیره. مبحث رنگ و هم شروع کرد.گیر داده بود به رنگ مانتو من! "رنگ مانتو ایشون با رنگ در این خودکار مکمله!" "رنگ مانتو ایشون با رنگ موبایل من ست میشه!!!!" تا آخر هفته صبح و عصر بیرونم. امروز عصر استخر,امشب خرید دوچرخه میکی. فردا کلا با لیلی و امیر سام. 4شنبه صبح باید به یکی از بچه ها برای ماکتش کمک کنم. عصر یا خرید یا مهمونی! 5شنبه ددر! جمعه و خادر هم که جای خودشون. پ.ن1: سی دی کلاسای دکتر صدیق....ایول جدا پ.ن2:کی میرسم برم کلاس تنیس ثبت نام کنم؟؟؟ یه عالمه لباس امروز شستم.دلم لک زده بود برای تمیز شدن یه دفعه ای!! با علی صحبت میکنم.مریم همچنان نالون برای اینکه ماه رمضون که میاد مشهد,پسران کریم تعطیله!! کلی میخندم بهش.در جواب سوالش که ازم میپرسه چی بیاریم برات میگم لپ تاپ! میگه :پررررررروووو.تا من نگیرم برای هیچکس نمیگیریم!مدلش و که میگم علی خوشش میاد و میگه عالیه.پس تموووم.این از اولین پروژه امسال. کلی دلم براشون تنگ شده.خیلی خیلی خیلی. عصر مقادیری اس ام اس میزنم.همش از یه کامنت تو فیس بوک شروع شد! (یه دفعه یادم افتاد.خدایا عناصر و نیفتما!!) باید میرفتم خونه خاله.نیم ساعتی بیشتر دووم نمیارم.میزنم بیرون.میرم میرم و میرم... هاشمیه تا فلسطین.فلسطین سوار اتوبوس میشم.اصلا نمیدونم مقصدم کجاست؟! تا سوار میشم یکی از پسرای ترم پایینیه اون دانشگاه و میبینم که چند دفعه ای گفته امتحانات تموم شد خبر بده که کارت دارم برای درسا و راهنمایی و منابع کنکور و ... کلی حرف زدیم.از همه چیز.تا من و میبینه میگه:هنوز نگرفتنت!!؟؟ یکی نیس بگه آخه من و چرا باید دستگیر کنن!!؟؟؟ از درسا میگیم,از سربازی که معاف شده,از دانشگاه آزاد,از برنامه ش برای کانادا رفتن,از کلاسای دکتر صدیق,از سایتش با دکتر صدیق,از کتابی که تا چند وقت دیگه چاپ میکنه در مورد فنگ شویی البته با کمک مهندس قناد و .... عجب بچه فعالی!غبطه میخورم بهش. یاد 3,4 سال پیش خودم میفتم! خدافظی میکنیم و میریم... برمیگردم خونه.هیچکس نیست.به باغچه ها آب میدم و باز میام بیرون از خونه. میرم پارک نیلوفر و .... . بماند. تولد نیلوفر,بارون و هوای سرد و البته اومدن یک دوست قدیمی. داشتم میرفتم خادر به یاد نیلوفر.تلفن زنگ زد.صدات و شناختم ولی چنان شوکه بودم و سکوت کردم که فکر کردی نشناختمت.با اینکه از چند روز یه چیزی یا یه کسی بهم گفته بود که میای اینجا ولی خب بازم شوکه شدم. در و که باز کردم بوش بهم رسید.میدونستم پشتت چی قایم کردی.مثله همیشه.چند شاخه گل ولی نه یکی نه دوتا...12 تا شاخه گل رز ابی... دوسشون داشتم.چند روزی هست که قبول کردم از قلبم و فکرم شکست خوردم.چند روزی هست که اعتراف کردم به دلتنگی. بازم چشمهات اشکی بود.البته با خنده و لرزش دست و... نمیدونم.به خودتم گفتم نمیدونم. آره.منم دلم برات تنگ شده بود.برای صدات.برای خنده هات.برای گریه هات حتی.برای بغلت.برای دستای تپلیت!منم دستاتو یادم رفته بود و حتی کم کم داشت صدات هم یادم میرفت... با اینکه کارت داشتم ولی گفتم:نه!کاری ندارم و رفتی. با دسته گلت میرم تو خونه و مامان بهت زده از حدس من و بابا شوکه تر از تعداد زیاد گلا! دلم میخواد حالا حالاها پیشم باشن. . تمام راه دارم فکر میکنم .به همه چیز.به همه کس.به همه حرفها و رفتارها. و مثله این چند روز بی نتیجه س. میرسیم .میرم سمت درختای توت و بهش تکیه میدم.صفحه 124.یه نگاه به استخر میندازم.پر از ماهی های قرمز ولی بدون صدای آب.شیر منبع رو یه کسی باز میکنه و صدای آب میپیچه تو فضا.همونی که میخواستم. وای خدا. امروز چرا همه چیز عجیب و غریبه؟چرا همه چیز انقدر خوب و عالی؟چرا انقدر مهریونی خدا؟ چرا انقدر دوست دارم خدا؟چرا دوسم داری خدا؟ مرسی خدا.بازم مرسی.برای همه چیز امروز. پ.ن1:چقدر دلم برای خدا تنگ شد.دلم هوای مکه رو کرد با اون آرامش عجیبش. برای اون نمازهاش و آمین گفتناش,برای تکیه دادن به دیوارای بقیع و نگاه کردن به گنبد سبز... پ.ن2:... یادته میگفتی دلم میخواس تولدم تو اریبهشت بود که همه ش بارون میومد؟ دیدی تو تیر اونم دقیقا روز تولد خودت بارون اومد؟ چه کادوی تولد خوبی خدا بهت داد. چند تا شمع و باید فوت میکردی؟21 یا 22؟66 تا 88 میشه 22 تا!یعنی 22 تا رو باید فوت میکردی. چقدر خوب بود که پیشمون می بودی یا حداقل اگر نیستی یه جایی بود که امروز یا هر روز دیگه ای که دلم برات تنگ میشد میتونستم برم و ... دلم
میخواد برم زیر درختای توت و گیلاس بشینم.همون جای همیشه.به بزرگترین و
پیرترین درخت توت باغ تکیه بدم و سهراب بخونم.کاش امروز جوی های باغ هم آب
داشته باشه. یادته اون بارونی که بعد رفتیم رو زمینا رو علفا خوابیدیم؟ یادته آویزون شدن ازنرده ها و خوردن گوجه سبز؟ یادته
از درخت توت بالا میرفتیم؟همون درخت کوچیکه رو میگم.دیگه الان یه عالمه
بزرگ شده و کمی سخت تر میشه ازش بالا رفت.امتحان نکردم دیگه.شاید هم نشه
بالا رفت! یادته اون تولدت و تو باغ گرفتیم؟ امروزم دارم میرم.بازم جمعه س.12 تیر. ولی تنهام و به یادت از همون پشمک های یزد میخورم و برات سهراب میخونم...صفحه 124. صدات تو گوشمه که میگفتی:لیلا سهراب برام میخونی؟صفحه 124.یادته آخرین بار کی بهم گفتی؟ 2 شب قبل از عملت بود.رو تخت بیمارستان خوابیده بودی.یعنی 19 فروردین 85. چقدر بدم میاد از اون روزا. ازفروردین.21از ام.از روزایی که تو رو ازم گرفتن. چقد دلم میخواست بازم این جمله ت رو میشنیدم. چقد دلم میخواست بازم از این خاطرات میداشتیم. همین. تولدت مبارک.
عصر میرم بیرون برای خرید شلوار خاکستری!
چرا امروز من یه عالمه دوست و دیدم؟؟امشب
الهه و فرانک و لیلی و دیدم و البته با مونا و مریداو الینا! و همینطور غزل با
مامان و باباش!!!
بستنی عسل یار فراموش نشدنی تابستونا!
با افروز میام خونه.هوا عجیب مستت
میکنه.خنک شده و باد و ابر و نور ماه و کمی بارون. شلنگ آب و از پای درخت خرمالو برمی دارم
موزاییکای حیاط و خیس خیس میکنم و بعد از اون مثله همیشه 2 تا درخت کاج سوزنی.چه
نسیم خوش بویی...
تشکهای تاب و میارم و میشینیم.حرف حرف و
حرف...ناراحت میشیم و پشیمون.میخندیدیم.همه چیز با هم... حرفهای همیشه...
از آینده که چقدر ازش میترسیم.آینده گنگ.
از فرار از مشهد و شاید از ایران.
از فوق لیسانس و خونه مشترک من و افروز.
از دنبال راه حل برای ماجراهای پیش اومده...و
ختم شدن به برنامه یکشنبه.
از حس عذاب وجدان لعنتی.
و یه عالمه حرف دیگه. چقدر دلم میخواد هر چه زودتر یه راه حل س ب ز پیدا کنم. پ.ن1:بازم میگم:آره یا نه؟ پ.ن2:باز بالاترین.دیگه اعصاب خوندن اخبار سیاسی ندارم.دیگه حتی برام مهم نیست که 4 تا صندوق رای تو کتابخونه شیراز پیدا کردن!!!یا مهم نیست که رای ها تا نخورده بوده!!! نسبت به صدای احمدی نژاد که آلرژی گرفتم.حتی صدای سیاوش اردلان و پونه قدوسی و نادر و هر کی که تو بی بی سی هست هم میره رو اعصابم.نسبت به مردم مشهد هم که...!دیگه خبری از الله اکبر هم نیست.بعد میان مسیرهای راهپیمایی 18 تیر برای مشهد مشخص میکنن!!!! امروز صبح پروژه پرداخت قبض ها تموم شد.من نمیدونم چرا با تلفن پرداخت نمیکنم و دوس دارم نیم ساعت تو صف باشم!!! و بعد از اون هم قیمت کیف لپ تاپ مهسا و البته رفتن سوپر کامپیوتر گرفتن لیست قیمت ها. بازم به این نتیجه رسیدم که علی بیاره بهتره.البته اگر علی بتونه بیاد با این وضعیت ایران و انگلیس! دیشب بعد از تموم شدن امتحان با مهسا و افروز رفتیم پروما و بعد هم قرار گذاشتیم برای شنبه و همایش! کلاس زبان فشرده پر شده بود و من هم حوصله اینکه 3 ماه وقت بذارم برای کلاسای معمولیش و ندارم.کتاب اسما رو گرفتم تا بخونم ترم مهر دوباره مصاحبه و افتادن 2 ترم بالاتر!البته امیدوارم! کلاس تنیس هم برنامه هاش و گرفتم.یا مهسا میاد یا افروز! اون یکی کلاس هم!!!! هنوز جایی براش پیدا نکردیم که 3 تایی با هم بریم. احتمالا یه کلاس دیگه هم میریم 3 تایی!!! یه وقتی هم باید بذارم برای کلاس اسکیس و راندو که من,مهسا,نگار و فرانک میخوایم بریم! و البته یه وقتی هم برای استخر!که دلم به شدت برای استخر و شنا و مربی هام تنگ شده. امروز تو راه آقای معتمدیان و دیدم.معلم دیفرانسیل پیش دانشگاهی.چقدر دلم براش تنگ شده بود.و بعد از اون هم طناز.اونم به شدت مشغول درس خوندن بود و منتظر کنکور. پ.ن1:تا اینجا که خوب بوده. نتیجه یه هفته سر نزدن شده 68 تا ایمیل نخونده.اکثرا شده در مورد انتخابات و ماجراهای پیش اومده و فیس بوک... یادم میاد 6 ماهی هست به مسنجر وصل نشدم چون skype خیلی بهتره! تا ایمیلام و میخونم میبینم کنارش نوشته 3 نفر انلاین و مقادیری آف! میخونم...میخونم...میخونم تا به یه آفلاین میرسم 4 رقم آخر موبایلتو بزن و بخون!داشتم فک میکردم کدوم 4 رقم؟اون قبلیه؟ایرانسل؟یا این یکی؟!!؟!؟ میزنم و درست در میاد.میخونم. آره...یادمه.همش و یادمه.خندم گرفت.از قسمت برف پاروووو میکنیم.یادش بخیر.نمیدونم با فیلماش چی کار کردم.اصلا داشتمش یا نه! دوران خوبی بود.خوش گذشت.خندیدیم.گریه کردیم.قهر کردیم.عصبانی شدیم.ناراحت شدیم!بشقاب داغ خوردیم تا رسیدیم به اینجا و الان و این شرایط. نمیدونم.نمیدونم.ن م ی د و ن م کمی نرم افزار برای امتحان فردا خوندم.فردا ساعت 6 آخرین امتحان و شروع خوشی های من. وحید میره تهران.باید برم دنبالش ساعت 6:30. شب امیر سام میاد اینجا.همون نخودفرنگیه سابق و کلوچه فندقیه فعلی!!البته امیدوارم.باید باهاش بازی کنم و شیر خشک درست کنم و بخوابونمش تا خان داداشی و عیال مربوطه!!! از مهمونی برگردن. هفته دیگه شاید یه سر زدم به تهران تا ببینم چه خبره! مقدار زیادی بی حوصله م.برم سراغ نرم افزار. فعلا. پوستر روز سخنرانی خاتمی (ما بی شماریم ) چسبوندم کنار اون یکی پوستر که حدودا برمیگرده به سخنرانی 2 سال پیشش (افتخار ملی) .پارچه های سبزمم به چراغ اتاقم آویزونه.من هنوزم آهنگی که امیر تتلو برای موسوی خونده رو گوش میکنم. سبزه سبزه ایران ما چون ایرونیه پشتش ... با همبستگی ما میشه هر دشمنی رو کشتش مثله همیشه یک صدا بیا با هم بخونیم ... ایرونی هستیم و ایران گرمه به من و تو پشتش ایران سبز ایران ما میدونم که برای امتحان 4شنبه تا فردا حتی نیم نگاهی به جزوه نمیندازم!! بهترین کار برای فرار از بیکاری مرتب کردن اتاقه و البته کمک به مامان!!!میزم پر شده بود از کاغذا و مقوای استفاده شده و نشده این ترم!!حتی به زیر تخت هم سرایت کرده بود!!! کمی به برنامه های تابستون امسال فکر کردم و برنامه ریزی.دوسشون دارم کلی. بهتر از حرص خوردن برای وضعیت شرم آور مشهده! مریم بالاخره عمق فاجعه مشهد و درک کرد! دکتر شریعتی نو پرابلم!حالا به جای 18 معدله میشه 17! خوابم میاد.کاش 5 صب بیدار نمیشدم بخونم. -امروز باز برنامه همایش داریم!!البته سه تایی!هدیه و مریم درس دارن و بهشون نمیگیم که درس و تعطیل نکنن. -مامان کلی از لباسا خوشش اومد. کلی کیمیا بازی کردم امروز.چقدر بامزه شده بود.یه سال بود ندیده بودمش. ---اوضاع قاطی! اولین شب جمعه رجب شب آرزوها لیله الرغایب نمیدونم چرا انقدر دوسش دارم امیر سام و میدم بغل مامان .هر چند که
شروع میکنه به گریه کردن به خاطر تنها گذاشتنش ولی.. میام تو اتاقم.چراغا رو خاموش میکنم و به
جاش چراغ تو تراس و روشن میکنم قرآنم و میارم.همونی که کلی دوسش
دارم..بازش میکنم..سوره انعام میاد و میخونمش بعد از اون یاد حج دکتر شریعتی
میافتم.همون معجزه ای که باعث شد به خودم بیام میخونمش.همون قسمتهایی که دیگه حفظ
شدم...همون قسمتهایی که چند ماه پیش رو دیوارای اتاقم نوشتم که همیشه جلوی چشمم
باشه...همون قسمتهایی که الان تو گوشه گوشه جزوه ها و کتابام نوشتم(یادمه یه زمانی
تمام کتابام پر بود از شعر احمد شاملو) . . . خدایا...تنهام نذار خدایا...تنهامون نذار مامان فرنی درست کرده.از همون کاکائویی
ها.از همونایی که یه عالمه پودر کاکائو داره.مثله همیشه. بوش تموم خونه رو برداشته.یاد روزای یک
سال و نیم پیش افتادم که به خاطرت چقدر میگفتم مامان فرنی درس کنه و البته سفارشی
و پر کاکائو.چون خودت گفته بودی اینجوری دوس داری.و اینو هیچوقت نه من یادم رفت و
نه مامان. از اتاقم که میخوام بیام به در کمدم تکیه
میدم.همون کمدی که همیشه پر بود از دفتر و وسایل معماری و مقواهای ساخت 1 و 2
کرباسچی!یه نگاه به درخت سرو میندازم و یه نگاه به گوشه تخت.یه نگاه به فرش و جورابهای
قرمز راه راهمون!و یه نگاه به بک گراند کامپیوتر. از پله ها که میام پایین یه عالمه خاطره
دیگه برام زنده میشه. به پله های آشپزخونه که میرسم یاد روزای پروژه وحشتناک اون
ترم که نمیدونم ترم چند بود میافتم.همون ترمی که پروژه هاش تمومی نداشت و چند شب
تا صبح بیدار خوابی کشیدیم!همون ترمی که سه تایی رفتیم رو تخت اتاق کناری خوابیدیم
و ساعت و کوک میکردیم برای نیم ساعت بعدش!خوابیدیم از 2:45 تا 3:15 . چرا به پله ها که میرسم یاد این خاطره
میافتم؟شاید به خاطر پرش های شیطنت آمیز تو بود از اون پله ها!شاید به خاطر ... کاش همیشه همون جور باشیطنت بودی.کاش
همیشه برق شیطنتت و تو چشات میتونستم ببینم.کاش همیشه خندون بودی و البته ...آروم
. چقدر این موقع هات و دوس داشتم. مامان فرنی هارو ظرف کرده و گذاشته تو
یخچال.یکی بر میدارم.از همون ظرفای همیشگی.یادته چه جوری بود؟ سفید
با گلهای رنگی. منتظر جمله همیشگی مامان میمونم.جمله ای
که هر دفعه موقع فرنی خوردن من تو دلم میگم و مامان بلند... "جای مهدیه خالی" آره. همه جوره هم دارم خودم و دلم و تخلیه میکنم! با تلفن و سر رسید نوشتن و وبلاگ... یا با بارباباپا! یا مهسا یا اسما یا افروز. بعضی روزا هم همشون با هم!! این وسط یه عالمه اس ام اس هم رد و بدل میشه. سر رسید بانک کارافرین هم فقط به درد نوشتن میخوره.بزرگ با یه عالمه خط! وبلاگ هم که... نمیدونم چی شد یاد درس خوندن 8,9 ماه پیش با مهسا و اسما افتادم.شاید به خاطر کنکوره که این روزاس!! خدایی درس خوندن گروهی هم عالمی بود.خوش گذشت.8 صب تا 7 شب!نتیجه ش هم که حرف نداشت 8, 18 و 56. (مریم و هدیه,رعنا و هدیه,من و مهسا و اسما,فرانک و الهه,فرانک و نگار...همه واسه خودشون گروه شدن و مشغول درس...) 100 صفحه اندیشه تموم شد.کلا 176 تاس. شب امیر سام اینجاس.همون کلوچه فندقی خودم. نمره معماری اسلامی هم اومد.18! ظاهرا با دانشگاه قرارداد بستم که همه چی 18 باشه! اول رتبه بعد هم نمره هاو شاید هم معدل! (البته واقعا خوشحال میشم اگر نمره عناصرم 18 باشه!!!که نمیشه ) تا بعد. پ.ن1:یه چیزی به ذهنم رسیده که دوس دارم عملیش کنم.حالا یا تو این اتاق و این خونه,شایدم تو اتاق و خونه جدید! از حالا با همه طی کردم من همون لباس آبی رو میخوام بپوشم.همونی که به جز من خیلی های دیگه هم دوسش دارن!!!! ولی چند روزه به این نتیجه رسیدم که یه لباس دیگه هم برای سیانس دوم عروسی (12 تا ...! ) بدوزم بد نیست. دیروز عصر بعد از رفتن خونه آقای غنیان به خاطر مراسم عید اول مصطفی غنیان با یه اعصاب به هم ریخته رفتم برای خرید پارچه. اصلا نمیخوام از مراسم عید اول حرف بزنم. هیچی. پارچه انتخاب کردم ولی نخریدم.و بعد از یک پیاده روی طولانی خودم و مهمون انتشارات امام کردم! چند ماهی بود نرفته بودم.تا رفتم تو آقای ... گفت: سلام خانوم بهـ....ی! پارسال دوست امسال آشنا!کجا بودین تا الان؟یه عالمه کتاب اومد و رفت و شما نیومدین!!! بعد از کلی حرف از همه چیز به خصوص انتخابات و مردم مشهد!نگاهی به کتابا انداختم و یه سری آمار گرفتم از کتابای جدید وقول دادم زودی برگردم!بعد از 10 تیر. (کتابای قبلی و از خرد گرفته بودم.همونی که کلی باهاش بحث سیاسی کرده بودم.) تا رسیدم خونه ساعت 10 بود و باز صدای الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور از همه جا میومد. بابا هنوز هر شب الله اکبر میگه..... دلم بادکنک سبز میخواد! . . میرم تو بالاترین و باز هم خبر...از اونجا میرم فیس بوک,روز آنلاین,موج سوم و ... بعد از همه اونا میرم vaio ,united kingdom....علی میخواد من و بکشه! پ.ن1:دلم بادکنک سبز میخواد باز هم! پ.ن2:این سبزا رو که سبز میکنم!! یاد چند ماه پیش میافتم که کلماتم رنگ داشت! پ.ن3:شنبه امتحان اندیشه 2!!یعنی فاجعه ترین امتحان! خدایا شکرت دلیل یا دلایلش بمونه برای خودم. ساعت 11 امتحان دارم و من الان اینجام با وبلاگ خودم و جودی و مرهم و آوا و البته باز هم بالاترین! امروز همه ش از مجتبی خان خامنه ای گفته شده.از فاطمه رجب پور و دخترش.از بسته شدن حساب 1 میلیارد و ششصد میلیون دلاری بیت رهبری!!از روزی 200 هزار تومان... از امروز عصر کمی از کارهام شروع میشه. یه لیست بزرگ برای 2 ماه تابستون.باید همشون قبل از اومدن علی و مارمالاد تموم بشه. فعلا در همین حد کافیه. اضافه شده بعد از امتحان: این هم تموم شد.بد نبود ولی خوب هم نبود.10 از پروژه رو که گرفتم.فک کنم 7 هم از این بگیرم. خاله آوایی مرسی از خدافظیت.چراغ سبز یادت نره! مرسی از دستبند سبز.نه سبز موسوی.اون سبزی که موضوعش حدودا برمیگرده به 2 سال و 3 ماه پیش! پ.ن1:من بازم خوشحالم.اگر بگم عذاب وجدان ندارم و دلم برات تنگ نشده دروغ گفتم.دلم برات تنگ شده ولی این شرایط و ترجیح میدم تا....!!!!وای نه!اصن دوس ندارم دوباره تکرار بشه. "سر اومد
زمستون" میزارم.میرم تو سایت دانشگاه.رمز عبور و کلمه کاربری.با سرعت هر چه
تمام تر ارزشیابی اساتید و پر میکنم.فقط دو تا استاد هستن که با دقت پر میکنم.یکی
تماما عالی و اون یکی گاهی متوسط و هر از چند گاهی ضعیف....باشد که پند گیری از
بداخلاقی! فقط
نمره ریاضی و زدن 18.5 . گشتی
میزنم تو بالاترین.اکثر لینکها از ندا گفته.ندای ایران.ندا صالحی آقا سلطان.ندای
27 ساله دانشجوی فلسفه... باز
یاد التماس های پدرش میافتم که شده کابوس این 2 شب...گریه م میگیره... یاد
حرفهای دیشب میافتم و مصطفی غنیان...یاد مجلس شلوغش... یاد
ندادن جنازه ها به خانواده هاشون... یاد
حرفای روزنامه میافتم در مورد شهید دونستن بسیجی ها و اشوبگر و اغتشاشگر بودن ندا
و مصطفی و... یاد
بی غیرت بودن مردم مشهد... یاد
صورت ندا... بی
بی سی رو نایل ست هم قطع شد...لعنت...لعنت بر همتون وای
از این درسا و امتحانا.من نمیدونم بقیه چه جوری درس میخونن تو این شرایط؟چه جوری
میتونن از فکر اوضاع الان در بیان و برن تو مود درس؟ آقای
مهرداد نون! مثله تمام این چند دفعه ای که تو این مدت(چه قبل از انتخابات و چه
بعدش)گفتم,بازم
میگم نمیشه درس خوند! نمیخونم.شاید
برای هر امتحان کلا 3 ساعت خونده باشم.مخصوصا برای معماری اسلامی که فقط جزوه خط
خطی کردم و صبح امتحان خوندم.ولی تا الان همه شو خوب دادم!جالبه برام. . . . نمیدونم
چی شد که یاد تو افتادم.بعد از 4,5
ماه شایدبیشتر و شاید کمتر رفتم تو وبلاگت!کلا از همه چیز یادم رفته بود.تایپ
میکنمcom. ! اووووه!چه
خبره! هنوز
همون آدم غمگینی.همون آدم دنبال گریه و غصه.همون آدم همیشه نالون. از
این چند تا پستی که اینجا هس 3,4تاش
از گریه و آه و ناله س! کمی
خند ه م میگیره از ماجراهای جدید پیش اومده!نمیدونم چرا؟ از
چند تا پست آخر.از یه چیز اشتباهی که نوشتی خنده م میگیره رسما!!که بعد از 1 سال
یا 2 سال شایدم یه تاریخی تو همین مایه ها هنوز نفهمیدی که......بماند. همیشه
اهل های و هوی کردن بودی و هستی. ووووواااااااایییی!عجب
ماجرای بزرگی!! (فیلم
شماره چنده این؟قسمت چندم؟فکر کنم جدیده!بازم نقش اولش خودتی!! و به اطرافیانت
هدیه میکنی این فیلم و! طفلک اطرافیان که...!!!! ) هیچ
وقت حرف اون دکتر و یادم نمیره.هنوز به اسما میگم دیدی کی راست میگفت؟دیدی من
نامرد نبودم؟خودت شنیدی دکتر چی گفت...حتی اون هم با یه دفعه دیدنت فهمیده بود
چقدر دوس داری های و هوی کنی. راستی
این چندمین دفعه س که میگن اینجوری فک نکن؟فکر کنم یه 100 دفعه ای خودم بهت
گفت!بقیه بماند. آخ
چقدر سرم درد میکنه. 2
دقیقه بعد:چقدر پهلوم درد میکنه. 3
دقیقه و 30 ثانیه بعد:چقدر گرمه. 20
ثانیه بعد:چقدر خوابم میاد. 5
ثانیه بعد:چه آفتابی . . . و
همچنان گفت و گفت...) فقط
خندیدم...هم مهسا طعم خنده م و فهمید هم اسما... بماند. تلاش
کردن من خیلی وقته تموم شده.
پ.ن1:بی
بی سی میخوام. مشهدیها داغ سفر احمدی *نژاد به شهرشان را به دلش خواهند گذاشت؟؟؟؟
چرا باید این آهنگ بیاد؟
امروز صبح بالاخره شروع کردم به انجام کارای رنگیه کلاس.دوباره آبرنگ و ...
چه همه رنگ میشد ساخت و بیخبر بودم.
نمیدونم چی شد که همچین پیشنهادی دادم که شب ما میریم گراناز تو هم بیا!!!!
اومدی با دوست جونت.
دقیقا میز جلویی نشسته بودی.چه نگاهای تابلویی!
چقدر با افروز خندیدیم.به جای اینکه من استرس داشته باشم شما 2 تا استرس داشتین!!!
.
.
.
خوش گذشت.
امروز صبح بازم خرید.خسته شدم از بس این چند روز خیابون رفتم.
بازم دست خالی برگشتیم خونه.
خدا کنه هر چه زودتر 3شنبه هفته دیگه بیاد که این 2 تا عروسی و مهمونیا تموم بشه!
امشب بالاخره دورخه میکی خریده شد.اول که میگف شبژ میخوام.بعد گفت قمژ میخوام.آخرم همون زرد,مشکی,قرمز رو گرفت که از چند روز پیش براش انتخاب کرده بودیم.
یه بار که بهش گفتم یه پات بالا باشه و یه پات پایین تا بتونی رکاب بزنی کامل فهمید و همون جا کلی دوچرخه سواری کرد.آقای دوچرخه فروش کلی با میکی کیف کرد و میگفت:آفرین عمو,چقدر خوب یاد گرفتی.میگفت بچه های همسن میکی که میان اولش اصلا نمیتونن سوار بشن چند روز طول میکشه تا یاد بگیرن.
چقدر خوشحال بود موش کوچولوی من...
قرار شد بیاد پارک نیلوفر تا با هم بازی کنیم." عمه للا,فدا میام بلیم پاک نیلوفل با هم باژی کنیم.توام دوچخه تو بیال!!!! "
چسب دورشون و باز میکنم و میزارمشون تو آب.بهشون کمی آب میزنم و یه حبه قند میندازم تو گلدون.
(یه دفعه یاد الناز میافتم که چند روز پیش میگفت:
| Design By : Night Skin |


