تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

آن طرف عشق تنفر نیست بی تفاوتی ست...

 

پ.ن۱:کاملا بی ربط به ماجرای امروز!

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:14 توسط لیــلی|

dege esrari be tarmishesh nadram

Life is going on, just let it go...

 

for ever or not?

 

hamishe maharat khassi dashti toon in lahzeha kari koni ke man azab vojdan begiram

 

I really want to cry, but there are lots of people around me, so I can't

سعی میکنم خوب باشم البته بدون قرص!

سعی میکنم فکر کنم به قسمت!!

حتی الان ترجیح میدم با یکی بحث سیاسی کنم!!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:6 توسط لیــلی|

هیچی.

فقط نگرانم.مثله صب جمعه.

همین.

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 3:18 توسط لیــلی| |

یک روز بازداشت، بازرسی، بازجویی، تعهد؛ هدیه ی روز قدس و میرحسین به من...
و من با تمام وجودم پذیرفتم...این بهای اندک رو...
این بهترین توصیفه...
ولی تجربه جالبی بود...
 
و امروز شادم.
از ایمان نداشتن به مراجع این مملکت...
از تصمیمی که خودم گرفتم برای روزه امروزم...
این بهترین روزه من بود...
 
و باز هم بارون و رعد و برق...
 
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:23 توسط لیــلی|

 

 

همراه شو عزیز...همراه شو عزیز

که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود....

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:22 توسط لیــلی| |

گوشیه بچه های ستاد خاموشه.حتی امیدی به بچه های ستاد نیست.

خدایا کمک کن به این جو گند و مزخرف مشهد.

 

 

نرو چون فـ....  رو دوباره گرفتن.چون گفتن.....!!

نرو چون مردم مشهد اینجورین!چون جو امنیتیه مشهد خیلی وحشتناکه.

.

.

.

اینارو نمیخواستم بهت بگم........چرا؟؟؟...... چون تو دختری و من پسر!

 

 

ببخشید آقای میم.نون ولی این احمقانه ترین دلیلی بود که برای این سکوتت میتونستی بیاری!!

شب بخیر.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:32 توسط لیــلی|

        
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:30 توسط لیــلی|

تو این شب آروم که انقدر دوسش داشتم و میکی پیشم بود باز شوکه شدم.

علی و مریم.

علی فقط میخواست حرف بزنه.فقط میخواست کسی جز خودشو مریم از این ماجرا خبر داشته باشه.

 

.

.

 

این نگرانیها تموم شدنی نیست.

این فکرها تموم شدنی نیست.

این بغض ها و اشک ها تموم شدنی نیست.

جز صبر و دعا چاره ای نیست.

خوب نیستم.خوب نیستیم.

 به خدا نفسم دیگه بالا نمیاد.

 

+ساعت ۴:۳۲ صب شد و هنوز بیدارم.فکر...فکر...فکر...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:19 توسط لیــلی|

چقدر بارونای بی موقع میچسبه!

بارون ۱۲ تیر بعدش بارون ۳۰ مرداد.

امروز تولد کیه داره بارون مباد؟؟؟  (:

آخه ۱۲ ام تولد نیلو و ۳۰ ام تولد من بود.

 

پ.ن۱(ساعت ۲۲:۳۰):امشب تو حیاط رو تاب زیر بارون...کلی چسبید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:11 توسط لیــلی|

خوابم میاد ولی فکرم کمی درگیره.الان از اون وقتایی شده که حوصله خیلی هارو ندارم.خیلی ها.

 

افطار کردم با ۲ لیوان آب!

برای فرار از سوال پیچ شدن بلافاصله بعد از افطار از خونه زدم بیرون.رفتم پیشه امیر سام.تب داشت موش کوچولوی من.واسه همین بهش میگفتم کلوچه فندقیه داغ!! با اینکه پاش درد میکرد و تا دست میزدی جیغ میزد ولی بازم شیطنت!با اون صورتش که دیگه داره مربع میشه!!!باید یه اسم دیگه براش پیدا کنم!!

اومدم خونه ولی هنوزم نمیشد موند.

(مامان اینا کلی شک کردن به این اوضاع.به این تلفن ها.به اینکه چرا من باید تو حرم با مرهم قرار بذارم؟؟!!)

دوباره زدم بیرون و رفتم خونه کتک خورده عزیز.

با توام!میدونی منظورم کیه؟عمرا!چون کارت اینه.هر روز یه تعدادو میگیرینو میزنینو بعد هم نصفه شب تو خیابون ولشون میکنین!!!چه شغل شریغی!!

۱۰ رفتم و یه رب به ۱۲ برگشتم خونه!البته اعتراف میکنم که با اینکار شک مامان اینا بیشتر شد!!!

 

پ.ن۱:کلا حوصله حرف زدن ندارم.به جز چت و اس ام اس.

 پ.ن۲:دلم میخواد الان صدای شهرام ناظری و بلند کنم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:27 توسط لیــلی|

امروز سخت ترین روزی بود که روزه گرفتم!!اون از خواب دیشب اینم از استراحت امروز.

دیشب تا حرفا تموم شد و لیلی و ساعت ۴بیدار کردم برای قطره سامی وقتی خوابیدم شد ۵!

تا یه کوچولو چشام گرم شد لیلی زنگید که عمه یه یا!منو ۸ بیدار کن برای قطره بعدیش!! ای بابا مگه من ساعتم که کوکم میکنین آخه!!؟؟؟

خلاصه ۸ شد و بیدار کردن لیلی.ساعت ۹ هم که کلاس داشتم!!!

من خوابم میاد!با کلی فحش و نفرین ا.ن !!! بیدار شدم.

تو کلاس هم که استاد جون با اون اعصابش میخواس منو خفه کنه!چون یا عطسه کردم یا سرفه یا فین فین!!! به قول رعنا مثه این پیرزنا!!

خط ثابتمم که قطعه.چون قبض آخرو ندادم!به خاطر ۱۲ تومن قطع کردن.

بعدم دفتر خدمات ارتباطیو بانک...

بعد برو نون بخر.بعدم زولبیا!

رسما خفه شدم از تشنگی.

خب همین فعلا.

 

پ.ن۱:دلم برای خاطره نویسی تنگ شده بود.

پ.ن۲:روز قدس برم؟به هر کی میگم میخوام برم یه تعداد حرفای مودبانه ردیف میکنه و میگه با این شرایطی که داری میخوای بری؟؟؟آوا که دیشب میخواس منو خفه کنه!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:13 توسط لیــلی|

خوبم؟؟؟

سعی میکنم خوب باشم.یه چیزی هم هس به اسم تلقین و قانون جذب!این چند وقت خیلی به کارم اومده!

میدونم این وبلاگ لو رفته س!دقت کردی؟میدونم!با توام.با خود خود کثیفت!اینو هم میدونم که بازم ممکنه بیاین سراغم.بازم ممکنه بگین شما باعلیرضا ب!چه نسبتی داری و فعلا اجازه خروج از مشهد ندارین!اشکال نداره.بگین!با این اتفاقایی که داره میفته کاملا پذیرفته م.

بذار بگم که بدونی.امروز اعلامیه های تظاهرات روز قدس پخش شد!!

 

خوبم مرهم عزیزم.اوضاع قـ.... هم خوبه.خیالت راحت.مرسی برای مشهد اومدنت.

روز قدس مواظب خودت باش.

 

پ.ن۱:برگشتم بعد از کمی دوری.نبودم به خاطر نبود سیستم و ای دی اس ال.

پ.ن۲:فعلا دلیلی برای رمزدار کردن مطلبام نمیبینم دوست عزیز!

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:45 توسط لیــلی|

امسال و دوست داشتم تا قبل از انتخابات.امسال و دوست داشتم تا قبل از این همه درگیری و دروغ.تابستون امسال و دوست داشتم تا قبل از اینکه بفهمم چه به سر یکی از بچه های فامیل اومده.تابستون امسال و دوس داشتم تا قبل از اینکه بفهمم علی نمیاد.تابستون امسال دوس داشتم تا قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی برای مریم تو فرودگاه امام افتاده.

حالا مطمئنم که از اول اشتباه فک میکردم.اصلا از اول دوسش نداشتم.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:13 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin