تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

اي ساربان، اي کاروان
ليلاي من کجا مي بري
با بردن ليلاي من
جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
در بستنِ پيمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا اين جهان، بر پا بود
اين عشق ما بماند بجا
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
تمامي دينم، به دنياي فاني
شراره عشقي، که شد زندگاني
به ياد ياري، خوشا قطره اشکي
به سوز عشقي، خوشا زندگاني
هميشه خدايا، محبت دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که ليلي و مجنون فسانه شود
حکايت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گريزاني
غمم را ز چشمم نمي خواني
ازاين غم چو حالم نمي داني
پس از تو نمونم براي خدا
تو مرگ دلم را ببين و برو
چو طوفان سختي ز شاخه غم
گل هستي ام را بچين و برو
که هستم من آن تک درختي
که در پاي طوفان نشسته
همه شاخه هاي وجودش
زخشم طبيعت شکسته
اي ساربان، اي کاروان
ليلاي من کجا مي بري
با بردن ليلاي من
جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 2:4 توسط لیــلی|

امروز رفتم مانتو خریدم.هوس مانتو مشکی کرده بودم!!هر جا میرفتم فقط میگفتم مشکی!
بازم کاموا خریدم.یه کاموا صورتی و سفید!بازم شال گردن!!

کارای طرح فردا رو انجام ندادم.عین خیالمم نیست!

امروز 2 تا از دوستای چهارم دبستانم و دیدم.مریم و ملیکا...



پ.ن1:خلاصه و مفید!
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:18 توسط لیــلی|

چقدر شاد بودم تا 1 ساعت پیش.چقدر حالم خوب بود تا 1 ساعت پیش.تا قبل از اینکه مستند بهنود و احسان و ببینم...
ولی الان...حالم بد شد با دیدن این مستند...با اشکهای عزت الله انتظامی اشک میریختم...
با تصور صدای نی سینا و اون حال و هواش اشک میریختم...


پ.ن1:بنیاد مسکن و نقشه.کنسل شدن کلاس زبان.سینما هویزه و بی پولی.آلتون و میلک شیک و بلک فارست مجانی!همش با مهسا و اسما !

پ.ن2:به قول حمیدرضا:خِررررررااااااااب !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:36 توسط لیــلی|

آهای خدا...امشب باهات قهرم.
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:22 توسط لیــلی|

امروز فقط به خدا یه چیزی گفتم:

هیچ بابای بالای 40 سال و هیچ مامان بالای 35 سالی بچه دار نشن دیگه لطفا!
چون اوج انرژی اون بچه تو 20 سالگیشه و اونوقت دیگه مامان و باباش حوصله ندارن!!!!

هه!

(این هه! بیانگر یه عالمه فحش بود!)

پ.ن1:به قول میکی:من خواهییی (خواهری) میخوام!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:52 توسط لیــلی|

امروز 1شنبه.بازم کلاس طرح.بدم میاد از این کلاس شلوغ 50 نفره با 2 یا 3 استاد!
وقتی خوب میشه که کلاسا جدا از هم تشکیل میشه.وقتی که 17 نفر میشیم با یک استاد خوب...مهندس بلوریان...این میشه یک کلاس طرح واقعی و خوب.
برعکس هفته پیش که خیلی ناراحت شده بودیم به خاطر اینکه تو کد جبروتی نیستیم ولی الان واقعا خدا رو شکر میکنیم به خاطر نبودن تو اون کد و اون کلاس و اون استاد صد البته!اعصاب نداره این جوون !

امروز بالاخره یک حرکت سبز دیدم تو دانشگاه!!!!یه برچسب سبز که روش نوشته بود:زنده باد جنبش مردمی سبز ایران...امیدی هست به این دانشگاه و بچه هاش...
پولای سبزم همینطور داره خرج میشه و عوض میشه!کارم شده شعارنویسی روی 5 هزار تومنی و 2هزار تومنی و بعد برم تو مغازه خردش کنم.بعد اون پولای خرد و سبز کنم و فردا تبدیلش کنم به 5 هزار تومنی و 2 تومنی!!!
پولای مامان و بابا هم همش سبز شده!!

راستی دیشب یه خبر خیلی خیلی خوب رسید.عروسی!
نمیدونم چرا انقدر خوشحال شدم.خیلی خیلی زیاد.شاید به خاطر اینکه عروس دوستمه و داماد پسر داییم!
ایشالا که خوشبخت بشن...

فعلا بدون پ.ن!


نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:10 توسط لیــلی|

امروز یدفعه هوس آهنگای قدیمی کردم.میدونستم مامان و بابا هم کلی اینارو دوست دارن و تقریبا همه رو حفظن.سی دی 50 سال موسیقی ایران و برداشتم و با لپ تاپ رفتم پایین.مامان و بابا تو حیاط بودن.بابا دارن باغچه هارو آب میدن و مامان هم تو تراس نشسته ن و شال گردن سفارشی من و میبافن!یه شال گردن با چند تا رنگ!
اهنگ مود علاقه مامان میذارم.غروب کوهستان که صداش خیلی شبیه سیما بیناس...
یادمه دایی علی میگفت :این اهنگ و وقتی بچه بودیم رادیو میذاشت و همه دوسش داشتیم...میدونم وقتی مامان اینو گوش میکنه میره تو خودش و خاطراتش ولی خب دوسش داره...منم همینطور...
بعد هم آهنگ مورد علاقه بابا...و البته باز هم من و مامان!عاشقم من...
و بعد هم بردی از یادم ...دلکش و ویگن

نمیدونم چرا با این اهنگا بیشتر خوشم...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:24 توسط لیــلی|

امروز باید میرفتیم بنیاد مسکن برای نقشه های گراخک.بعد از کلی بالا و پایین رفتن برای پیدا کردن جای پارک تا رفتیم اقاهه محترم نگهبانی میگه کتابخونه برای خانوما 1شنبه و 3 شنبه س.تازه چند وقت هم هست که تعطیله!کلا مملکت گل و بلبل که میگن همینه.آخه این کتابخونه هم مگه آقایون و خانوما داره؟؟؟؟؟

بعد از پروژه موفقیت آمیز بنیاد خبر میرسه که مریم داره میاد دانشگاه برای تازه کردن دیدارها!طفلکی مهسا و اسما چه تلاشی کردن برای بیخیال کردن من برای بحث با مریم!!!
و جالبیش اینه که وقتی مریم ما 3 تا رو میبینه فقط من و محکم بغل میکنه!!!!اتو دلم با خودم میگفتم:
آره!اصلا خبر ندارم که چه حرفایی در موردم گفتی!!!؟؟؟اصلا!خیالت راحت!
اگر بگم دلم براش تنگ نشده بود یه دروغ بزرگه.خیلی خیلی دلم هواش و کرده بودم ولی شاکی بودم ازش به خاطر حرفاش....

کلاس مبانی با دکتر علیرضا باوندیان هم مثله همیشه عالی...
برعکس کلاس طرح...رسما همه از ساعت 4 خوابن!!از کلاس 6 ساعته فقط 3 ساعت همه تو کرکسیون ها شرکت میکنن اون 3 ساعت باقی مانده همه فقط نیگا میکنن از همون نگاهای تیز که باوندیان میگفت!! (((:

سایتش و پیدا کردم!

پ.ن1:وقتی میگن با پسر مجرد نرو بیرون واسه همینه!!!!((((((((((: چقدر امروز خندیدیما!



نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 23:55 توسط لیــلی|

جدیدا میکی هر چی میبینه میگه:اینو چند خییدی(خریدی)؟؟
حتی اگر بگی یه قرون! سریع با چشمای گرد شده و کلی تعجب میگه:اووووووووه!چه گیون(گرون) !!! من شد (صد) تومن خییدم(خریدم)!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 23:14 توسط لیــلی|

ولش کن بابا !
ارزش هر کس بالاخره یک روز مشخص میشه دیگه.هر چه زودتر بهتر.
این دفعه آخر بود دیگه,نه؟؟

باشد که پندگیری عمه نخود!

پ.ن1:ظاهر امر با باطن امر زمین تا آسمون فرق داشت!!!!! ((((:

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:38 توسط لیــلی|

امروز بازم رفتم دکتر.دکتر توحیدی.متخصص ریه.
چند تا سوال و بعد هم عکس از ریه و البته سینوس ها.
بدتر شدن سرفه م به خاطر چرکی شدن سینوس هاست و البته انحراف بینی هم بدترش کرده.
خلاصه اوضاع ریه رو به بهبوده...دیگه کم کم نیازی به اسپری هم ندارم(چقدرم که من ازش استفاده کردم!خفه میشدم از سرفه ولی یه پوووف نمیزدم چه برسه به 2 تا!!!! )
تازه امشب فهمیدم چقدر استنشاق سرم سخته ولی بالاخره موفق شدم.
در کل خوبم!

نمیخوام به خیلی چیزا فک کنم ولی یه چیزی حسابی ذهنم و درگیر کرده.چه اتفاقی این وسط افتاده که من کاملا بیخبرم!؟؟؟؟چی شده که میخورم به در بی جوابی؟؟

فردا سامی و میکی اینجان.کمی سخت شده اوضاع وقتی این 2 تا با همدیگه اینجان.میکی حالا بزرگ شده و کمی حساس شده وقتی من زیادی سامی و بغل میکنم.میگه هر دوتامون و با هم بغل کن.منم چاره ای ندارم!!!یا با هم یا نوبتی!!!یه کمی سامی یه عالمه میکی.برای میکی سی دی مومو کوچولو 2 رو گرفتم.کلی دوسش داره...
فک کن...میکی 8 روز دیگه 3 سالش تموم میشه...3 سال گذشت از اون 1شنبه...

پ.ن1:میشه به جای جواب ندادن و invisible کردن حرفت و بزنی؟؟؟ظاهر امر که میگه بزرگ شدی!!


نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:47 توسط لیــلی|

امروز داشتم به این فکر میکردم که اگه یه وقتی خواستم خودم و بکشم چه راهی و انتخاب کنم!!!

اول گفتم سقوط از بلندی!یعنی برم بالای پشت بوم رو سقف اتاق مامان و بابا که از همه بلندتره بعد دقیقا بیافتم جلوی در پارکینگ!!فک کنم بمیرم اینجوری!!
ولی اگه نمردم چی؟؟؟کلی باید درد بکشم که استخون دست و پا و سر و لگن و... جوش بخوره!تازه اگر فلج نشم!!!
راهه بعدی اینه که با اون چاقو سبزه رگ دستم و بزنم!ولی یاد حرف یه نفر که یادم نیس کی بود افتادم که میگفت مردن خونی رو دوس ندارم!
اینم نه!
راهه دیگه اینه که چند تا قرص و با هم بخورم.چیزی که زیاده قرص!رنگ و وارنگ!!
3,4 تا ترامادول و 3,4 تا دیازپام فک کنم بس باشه!فک کنما!رفتی امتحان کردی نمردی به من چه!؟فقط حواست باشه نری بیزاکودیل بخوریا!!! (((:

دیگه راهی بلد نیستم!
البته کلا به این نتیجه رسیدم که زندگی و دوس دارم!!حتی با این همه سرفه و تنگی نفس!

پ.ن1:من پپرونی 1*2 میخوام!یا لازانیا ایران ایتالیا!ذرت رسگت هم همینطور! )):

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:34 توسط لیــلی|

سرفه سرفه سرفه
پرهیز هم بی فایده بود یا هست!!
جدی جدی 10 روزه تو پرهیزم.
نفس پوووووووووف!!!

شاکیم ازت داداش دومیه.به خاطر ز ذ بودنت!
به خاطر طرفداریه الکیت از پسر جاریه دختر خاله همسر گرام!!!!!!!!! (کی بره این همه راهو! )
به خاطر حرف عجیبت.خوبه تو خانواده ما بودی و همچین حرفی زدی...
خوبه من و هم میشناسی!!!!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:15 توسط لیــلی|

مهین؟؟
دختر آبانی قوی؟
نمیخوای خوب شی که دوباره رادیو رو به امید شنیدن صدای تو روشن کنم؟

زود باش دختر.منتظرتیم.
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:33 توسط لیــلی|

مدتی بود صداش و نشنیده بودم ولی امروز همش کنارم بود...

گرومب گرومب گرومب!

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:17 توسط لیــلی|

امروز جمعه بود و گراخک با مهسا,اسما,احمد و حسام(دوست احمد)
ساعت 9 رفتیم خونه اسما و راه افتادیم به سمت شاندیز.
ساعت 10 رسیدیم و عکس و حرف و سوال از سکینه خانوم!
رفتیم تو خونه ها و فضولی.احمد و حسام که فقط به ما ها می خندیدن!!
ساعت 12 رفتیم تازه صبحونه بخوریم.چای,آب پرتقال,پنیر,خامه,مربا,خیار و گوجه فرنگی...کنار رودخونه زیر سایه درخت.خیلی چسبید.کلی مسخره بازی و عکس و خنده.
از گراخک رفتیم یکی از رستورانهای زشک و قلیون.همه حرفه ای!!!!
تا 2 اونجا بودیم و بعد هم ارم به صرف شیشلیک.
خلاصه 6 برگشتیم و 7 هم خونه بودیم.
خیلی خوش گذشت.همه ش گفتیم و خندیدیم.
قرار شد این گردشا ادامه دار باشه.البته امیدوارم!

پ.ن1:خندیدیم.خندیدیم.خندیدیم.
پ.ن2:حسام اولیه اسما دومی!این 2 تا هوو همدیگه ن! ((((((:
پ.ن3:و من و مهسا باز هم اندر کف!
پ.ن4:حالا باید بشینم مطالب و جمع و جور کنم.


نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:16 توسط لیــلی|

دیشب مغزم داشت سوراخ میشد از افکار احمقانه م.دلم می خواست همشونو اینجا بالا بیارم که نشد.بلگفا باز نشد که نشد.

حالم گرفته شده بود به خاطر بابا...ولی اینبار علاوه بر قلبش برای چشمش هم.
چشمش خونریزی کرده و با چشم چپ هیچی نمیبینه جز نور...میدونم نگران کننده نیست ولی خب نگرانم.


پ.ن1:آقای خدا با شمام!صدام و شنیدی تک بزن یا اس ام اس.شمارم و که داری؟کارت دارم!چرا جواب نمیدی,هوم؟؟

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:42 توسط لیــلی|

اومدم باز!
خوبم.حالا دیگه کاملا مطمئنم.
چه همه روز ننوشتم.روزای جالبناکی نبود.
فقط انجام دادن پروژه اسکیس تو خونه خیلی چسبید.
6و7و8 آبان مبخوام برم کویر گردی بالاخره.
آوا میخواد بیاد مشهد.بیا که دلم تنگته دختر.

امروز عکسای پروژم چسبید رو تخته و تحلیل!کیفورم!!
برنامه سینما با مهسا,اسما و جان جان! بازم عقب افتاد.
فردا 5 شنبه ست و دکتر باوندیان...به به!
و جمعه شاید با اسما و مهسا و البته بازم شاید احمد رفتیم گراخک!

کلا زندگیم روال عادیشو طی میکنه...با اینکه همیشه دلیل برای غر زدن و ناله کردن و شاکی بودن از نظر خیلیا وجود داره ولی من الان و دوس دارم...یه آرامشه نسبی با کلی خنده های از ته دل! با اسما و مهسا...


پ.ن1:همچنان بدنبال یه مسافرت مجردی!

پ.ن2:رسگت آتیش گرفته!!!!حالا من کجا برم ذرت مکزیکی!!!!؟؟


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:38 توسط لیــلی|

تا اطلاع ثانوی تبدیل میشویم به لیلی ماستی!

هر وقت تونستم به جز ماست غذای دیگه ای بخورم!!


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:9 توسط لیــلی|

5شنبه

مبانی نظری معماری با دکتر باوندیان.

شاهکار بود این استاد.هر چند که هیچ شباهتی به تیریپ استادا نداشت ولی چه اطلاعاتی داشت این آدم.
هر حرفی میزد بعدش به انگلیسی و آلمانی و فرانسه و عربی و چند تا زبون دیگه هم میگفت...برای هر حرفی یه شعر هم داشت...چقدر شوخ بود.تمام مدت دلمون و گرفته بودیم و میخندیدیم...!!!
عالی بود.

کلاس طرح هم افتضاح بود.

جمعه

مثله اکثر جمعه ها خادر...سکوت مطلق بود...و گاهی زوزه باد و صدای سگ و شغال!

شنبه که امروزه

از صب چپه شدم.سردرد و سرگیجه و دل درد و دل پیچه و پا درد و چشم درد و...کلا شدم کلکسیون بیماری.
همش خواب بودم.از صب 2 لیوان شربت اب قند خوردم و 2 تا سیب! و البته مقادیری او آر اس و چای!
یخه یخم.دو تا لباس بافتنی رو هم رو هم پوشیدم ولی دارم میلرزم...
خیلی بد بود امروز.
فردا امتحان اسکیس دارم.اگر نرم بیچارم ولی بعید میدونم بتونم برم.

خدا بخیر بگذرونه.


نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:34 توسط لیــلی|

دو خبرنگار رادیو فردا در اثر سانحه رانندگی جان خود را از دست داده و یکی دیگر از خبرنگاران این رسانه مجروح و در حال کماست.

امیر زمانی‌فر و رزا حسن‌زاده آژیری، در یک تصادف جاده ای در نزدیکی پراگ، پایتخت جمهوری چک، جان خود را از دست دادند.

مهین گرجی از دیگر خبرنگاران این رسانه خبری در اثر این حادثه بشدت مجروح و در حال کما بسر می برد.

امیر زمانی‌فر، متولد ۱۳۵۸، همکاری با رادیو فردا را از بهمن‌ماه ۸۶ آغاز کرد و در دوره همکاری خود با رادیو فردا علاوه بر گزارشگری در حوزه‌های سیاسی و اجتماعی به‌ویژه حقوق بشر، در تولید برنامه‌هایی از جمله «نگاه تازه» مشارکت داشت.

رزا حسن‌زاده آژیری، متولد ۱۳۶۰، نیز در شهریورماه ۸۷ به رادیوفردا پیوست و در این مدت به گزارشگری در حوزه‌های اجتماعی به‌ویژه حقوق بشر پرداخت. خانم حسن زاده نیز در دوره‌ای از همکاری خود با رادیوفردا در تولید برنامه جوانان رادیو فردا «نگاه تازه» مشارکت داشت.

خانم گرجی نیز از بهمن‌ماه ۸۵ در رادیو فردا آغاز به کار کرد.

 

لینک وبلاگ مهین همین کناره.......تنهایی عادت من است.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:19 توسط لیــلی|

چند تا آهنگ و انتخاب میکنم و Enter.

طاقت بیار رفیق...

کمی به امروز و دیروز فک میکنم و به ماجراهاش.

-ماجرای محیا جان! که ختم به خیر شد!بالاخره مامان حرفش و زد.
-دیروز صب طراحی روستا داشتم با اسما و مهسا.گراخک تو شاندیز و برداشتیم تا هم نزدیک باشه و هم جایی داشته باشه برای ادامه خوش گذرونی های سه تایی!از 2 شنبه میخوایم شروع کنیم.
-ساعت 4 با الهام و مهسا رفتیم سنجش و دانش تا ببینیم چه خبره و برنامه هاش چه جوریه.به قول مهسا برنامه ارشد شروع شد با Mango.
اینم رفت پیشه بقیه خاطراتمون... (:
-ساعت 6 هم زبان تخصصی.چه استاد بداخلاقی...شما 35 دقیقه تاخیر داشتین!!!

با یه جعبه شیرینی برگشتم.
تا مامان من و میبینه میخنده میگه خانوم فلانی تماس گرفت!!!!یعنی من تبدیل شدم به اون emotion که موهاشو میکشه و کچل میشه!!!این یکی و دیگه چی کار کنم؟؟؟من نمیدونم چرا همه با هم یادشون اومده پسراشونو داماد کنن؟!؟!؟! این طفلکا هم,سراغ کی اومدن!!! ((((:


و اما امروز..

نمیدونم امروز دانشگاه چه خبر بود که تمام خیابونا و پارکینگ اولی و دومی داشت منفجر میشد از ماشین.که به لطف عارف خان!یه جا تو پارکینگ برای ماشین طفلکم دادن!
-کلاس تحلیل فضای شهری از اون کلاساییه که با سر میرم!استادش شاهکار بود.حرف زدن باهاش سخت نبود.اصن به استاد جماعت نمیومد.بدون هیچ تعارف و ترسی حرف میزد.بحث سر کلاسش آزاده.از هر چیزی هم میشه حرف زد.به قول خودش از چای خواستگاری بگیر تا موسوی!
چه بحث سیاسیی راه انداخت.از خودمون بود.از اونایی نبود که میگن طرفدار موسوی ایم و میشینن کنار.بی هیچ ترسی داد میزد موسوی رییس جمهوره.موسوی نابغه س که تونسته زمان جنگ کشور و با نفت بشکه ای 2 دلار بدون هیچ قرضی از کشورای دیگه اداره کنه.......
-تو سلف که بودیم باز با مهسا حسرت خوردیم که چرا تهران و نزدیم...اگر میدونستیم ترازمون میشه 7600 الان تهران بودیم و فرار از ین شهر............!
-و بعد دیدن عارف خان! و البته فرشاد خان! و آشنا در اومدن رضا و فرشاد.حرف و حرف و حرف...(این بحث سیاسی تموم شدنی نیس)

خلاصه!ااینم از دیروز و امروز...

پ.ن1:مهسا زنگ زد و نالون از تماس مجدد!!!!!!! (((((:


نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:51 توسط لیــلی|

از صب ۵ دفعه زنگ زده و هر ۵ دفعه هم بی جواب مونده!خدایی تحسین برانگیزه این پشتکار!!
گند زده به اعصابم این ۲ روز.
از مامان حرص میخورم که چرا انقدر کم حرف و آرومه.چرا نمیتونه از نظر من,بابا و خودش دفاع کنه.

دلم مسافرت میخواد.خسته شدم از چک کردن هر 15 دقیقه یه دفعه بالاترین!!
دلم اردو میخواد با یک گروه باحال...یا یک مسافرت مجردی!

کلا مغزم هنگ کرده.میدونم چی آزارم میده ولی هیچکار نمیتونم برای تموم شدنش انجام بدم.فقط میتونم نگاه کنم و حرص بخورم.

رفتم دوش گرفتم.موهام هنوز خیسه خیسه.چیلیک چیلیک داره اب میچکه ازش(دلم بهو برای علیرضا و مریم تنگ شد.شاید به خاطر چیلیک چیلیک!)
میخوام همینجوری بمونه تا ببینم چی میشه که دکتر گفته موهاتو حتما خشک کن!!
کلی زیر دوش بودم که مغزم خالی بشه ولی نشده ظاهرا.

بوی پیاز داغ میاد.مامان فعلا گفته بالا تو اتاقت باش که دکتر فلان حرفی گفته!!

9:15 شد.احتمالا الان داره شمس العماره میزاره.تنها برنامه ای که از تی وی ایران میبینم.
8 باید آنتی بیوتیک میخوردم.خب یادم رفت!


فعلا.

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:21 توسط لیــلی|

- بی حوصله شدم به شدت.
نمیدونم چرا نمیرم کالج برای ثبت نام کلاس زبان!و بعید هم میدونم که برم(هیشکی نرفته از بچه ها.نه اسما,نه مهسا و نه مهسا ش!)
این ترم و هم خودم میخونم.چاره ای نیست.
نمیدونم چرا نمیشینم کارای کلاس اسکیس و انجام بدم!!

- همچنان تلفن زنگ میزنه.شماره رو نگاه که میکنم باز حرص میخورم از گند بودن این جور آدما.بسه بسه بسه!من حالم بهم میخوره از اینکه انقدر کسی نفهم باشه که معنی نــــــــــــه رو هم نفهمه.بیکارا!
آدم به این سمجی ندیده بودم تا حالا.یاد این مگس گنده ها افتادم!از همون مگس سبزا که بالشون براقه!از همونایی که انقد بزرگن که آدم فک میکنه با رادار کنترل میشن!!! مامان این پسره هم همینطوره!جمع کنین خودتونو با این پسرتون.محیا جانتون هنوز باید بره ماشین بازی کنه.هنوز باید تاتی تاتی کنه!

- فردا با الهام و مهسا باید برم سنجشه نمیدونم چی چی!

- دیگه همین.

 
پ.ن1(19:18) :یه چیزی تو مایه های انفجار!

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 14:0 توسط لیــلی|

- اینم از کلاس سازه امروز عصر.اصلا دوسش ندارم.دقیقا همون چرت و پرت های ایستایی ۲. اییی!
نیروی خمشی و کشش و فشار....

-خدایا من و از دست این پسره با خانواده محترمه مسخرش نجات بده.همینطور مهسا رو..!بماند که اسما چقدر به ما ۲ نفر خندید...

-آدم بعد از این همه روزای تعطیل و خوابیدن تا ۱۰,۱۱ مجبور بشه به خاطر کلاس ۷ صب بیدار بشه بعد روزی ۶ قاشق شربتی بخوره که خواب آوره....بعد چی میشه؟

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:12 توسط لیــلی|

آهنگ وبلاگم و دوست دارم.

کلاس طرح امروز هم فقط خندیدیم با مهسا,اسما,نگار و پریسا...باز امتحان!
فک کن باز بگن حذف کنین (((((((:

الان باز یه چیزایی خوندم که شدم همون آیکون سبزه یاهو!
کاملا به حرف مامان رسیدم که آدما عوض شدنی نیستن.تو 10 سال دیگه هم صبر کنی باز هم همین وضعه...!یا تحمل کن یا تموم کن...

و من نمیدونم چرا تموم شده رو دوباره شروع کردم...

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:8 توسط لیــلی|

امروز صب کلاس تفسیر بد نبود.بماند که من و اسما و مهسا یا داشتیم با استاد دعوا میکردیم به خاطر حرفاش یا حرص میخوردیم از بی منطق بودن این جماعت.

بحث این بود که تو غرب با اینکه از نظر صنعت پیشرفت کردن ولی از نظر دین و معنویات عقب ن.
آخه ..... الان تو کشور ما کدوم یکیش پیشرفت کرده که شروع میکنی به بد گفتن کشورای غربی؟؟

باز خوبه اونا ادعای دینداری ندارن,شماها که انقدر داد از دین و اسلام و معنویات میزنین چه کردین؟؟

تو که به تیکه روزنامه میاری که دخترای ما رو به بهونه کار,قاچاقی میبرن امارات و بعد چه بلاهایی سرشون میاد,خب بووووق جان! ببینین چه شرایطی درست کردین تو این مملکت که مردم حاضر میشن دختراشون و برای کار به یک کشور دیگه بفرستن!!! این خودش یه مشکله بزرگه آفای معنویات...

آآآآخ!


خب...!اینم از این دکتر.چه آدم ماهی بود این دکتر آزادگان.

ادویه و فلفل اصلا نخور.........خبر نداره من تو غذاهام پر از فلفل قرمزه!!

لواشک و آلوچه اصلا........برای همین الان دارم لواشک آلبالو میخورم!

ابلیمو اصلا.........آخه مگه میشه سوپ امشب و فردا شب و شبای دیگه رو بدون آبلیمو خورد؟؟؟ معلومه که نه!

بستنی..... همین امروز رفتم بستنی سنگ خوردم.روزای دیگه هم میخوام طعمای دیگه ش و بخورم!!! چه چیزا!

سوسیس و کالباس ابدا.......اووووووه!تازه دانشگاه باز شده و ناهار هر روز منه!!

طالبی و خربزه........همین امروز ظهر کلی دل از عزا دراوردم!

گوجه فرنگی و خیارشور!!!!........نمیدونه من یه کیلو خیارشور و تو 4,5 روز تموم میکنم وگرنه این حرف و نمیزد!

اسپری و عطر نه خودت میزنی نه اطرافیانت!!!.......عزیزان لطفا از این به بعد مراعات کنین و بوی عرق بدین!آخه مگه میشه بدون عطر؟؟؟؟

هوای سرد.میشینی تو ماشین شیشه ماشین و میبندیا,باد سرد نره تو ریه ت........این یکی که فعلا اصلا نمیشه با این وضعیت ماشین.روی صندلی میکی شیر ریخته یک بوی دل انگیزی راه افتاده!به همه توصیه میکنم این کارو امتحان کنین بعد هم ماشین و بذارین چند ساعت تو آفتاب!!!به به!امروز بساطی داشتیم با مهسا و اسما برای ریشه یابی این بو!!! کلا اگر کسی و خواستین خفه کنین بهترین راهه.فقط یادتون باشه شیشه های ماشین کاملا بالا باشه!

فقط یه موردش و میتونم انجام بدم....نخوردن بادمجون!!!راحت شدم از بادمجون.

خلاصه خوش گذشت!


نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:4 توسط لیــلی|

آدم روز اول بخواد بره دانشگاه...
بعد کلاسش ۸ صب باشه!
تازه چه درسی؟؟؟؟تفسیر قرآن!

واقعا خدا صبر بده!!!

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:18 توسط لیــلی|

من تو استراحت 3 هفته ای ام واسه همین فردا میخوام برم کوه!


نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 3:39 توسط لیــلی|

یه سری آهنگ هست که نمیدونم چرا بعد از این همه وقت بازم دوسشون دارم.مثله تمام آهنگای cris de burg یا آهنگ ring my bells از enrique یا real love  و  gone away از massari و از همه مهمتر i'm calling you  از outlandish.اهنگای شهیار قنبری هم!
نمیدونم تو این آهنگا چی داره که تو هر شرایطی بهم میچسبه و کلی آرومم میکنه.خوشحالی,ناراحتی,عصبانیت,درد!تو هر مودی که باشم...
تو جاده...هر جاده ای ولی بهترینش جاده آستارا - سرعین تو گردنه حیران...

(لالالالا دیگه بسه گل لاله...بهار سرخ امسال مثله هر ساله...)


آآآآآخ چقدر هوس مسافرت کردم!


پ.ن1: cris de burg رو کم دوست داشتم که حالا عکسش و

هم دیدم...با مچ بند سبز در کنسرت آمستردام


نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 20:43 توسط لیــلی|

باز هوس تار علیزاده رو کردم...

سه تار ذوالفنون...

شجریان و شهرام ناظری...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:20 توسط لیــلی|

این چند روز فقط گذشت با خوندن بالاترین و فیس بوک...

کمی به آرامش احتیاج دارم.یه آرامش طولانی به دور از هیاهو و استرس این مملکت!

وضعیت جالبیه!!انقدر این مدت فامیل و دوست و آشنا از ایران رفتن که دیگه وقتی با کسی حرف میزتم خودم میپرسم برنامه رفتن نداری!!؟؟و جالبتر اینکه همشون یه فکرایی دارن برای کوچ!!حتی کلوچه فندقی اینا!

تو این هفته خبر از ایران رفتن ۴ تا از دوستام و شنیدم!نگار و مریم و شهرزاد و سارا !واقعا روحیه بخشه این وضعیت!

 

دیشب یک بحث مفصل با یکی از بچه های دانشگاه داشتم در مورد ازدواج !همینطور مسافرت و اروپا

گردی با بچه های دانشگاه!فک کن!عمرا!!! اخلمد میخواستیم بریم نشد حالا بریم اروپا !!!! ((((:

کلا این بحث های عجیب و غریب جالبه!واسه آخر شب و وقتایی که بی خوابی میزنه به کله ت خوبه.

 

امروز اول مهر بود.چه اول مهر خوبی!!!بی درس و دانشگاه!

هنوزم حس و حال دانشگاه ندارم هر چند که خوش میگذره ولی نمیاد این حس لعنتی!

 

دلم میخواد برم ایتالیا.همین الان.حالا اگر ایتالیا نشد برم مسکو.اینم اگر نشد برم هند و مصر و چین.اصن دلم مسافرت میخواد.بریم شمال!

نه!اول برم روستای مصر .کویر گردی با امیر.

 

پ.ن۱:همین.خیلی پست شلوغ و پلوغی شد.فکرم فعلا در همین جواب میده!

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:25 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin