تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی


روزنوشت های یک عدد لیلی

 مدتی بود انقدر حالم بد نبود.انقدر گریه نکرده بودم.انقدر قلبم درد نمیکرد.
ساعت پیش با حرفهای یک آدم که همیشه احترامش و نگه داشته بودم منفجر شدم.چنان تپش قلبی گرفتم که تا حالا تجربه ش نکرده بودم...هنوز قلبم میسوزه...هنوز تپش قلب و الان درد گردن...

برام عزیز بودی فقط به خاطر یه نفر ولی امشب همه چیزو خودت خراب کردی...
هیچوقت یادم نمیره حرفاتو...

خفه شو دیگه حق نداری با من حرف بزنی...دیگه حق نداری خونمون بیای...دیگه حق نداری .... ببینی...


یه دفعه دیگه هم اینکارو کرده بودی ولی نه انقدر واضح!!!
اشکال نداره.الان با این درد( که نمیدونم چرا انقدر طولانی شده )لبخند رو لبامه و برات آرزوی آرامش میکنم.همیشه خوش باشی.این واقعا آرزوی قلبیه منه.

دیگه از این به بعد خیلی باید احساساتم و کنترل کنم...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:40 توسط لیــلی|

اینجوریاست!
آهنگ morning in madrid رو گذاشتم.
 
با اینکه دارم سعی میکنم تمام حواسم به تحویل پروژه فردا باشه اما با تمام وجودم حس میکنم دور شدنت رو.
نمیدونم از کی و از کجا شروع شد...دور شدنت رو میگم..!
یاد حرف چند روز پیشت میافتم که گفتی من با تو از همه شیش تَرَم!
دلم میخواست همون موقع بهت بگم چند وقته یه جور دیگه نشون میدیا...ولی خب گذاشتم به حساب اشتباه حدس زدنم والبته باز هم سکوت!!! ولی این سکوت , سکوت احترام بود... (:

اهنگ hide away لاله هم خیلی میچسبه تو این اوضاع...
(حلال زاده بودی دختر!! همین الان زنگیدی ....میتونستی به یکی دیگه همه بزنگی ولی خب بازم من و انتخاب کردی....و از این بابت یه عالمه بیشتر از کلی خوشحالم! )

با تمام وجودم دوست دارم این حس چند هفته ایم اشتباه باشه...
تازه کلی بیشتر از یه عالمه هم ! دوسِت دارم.

پ.ن1:الهام برگشت از مالزی :)) ولی گلناز و بهناز دوباره فردا برمیگردن کانادا تا تابستون :(((

پ.ن2(10:58):پروژه فردا تموووم شد.


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:25 توسط لیــلی|

یکی گفت:این چه وضعه حرف زدنه؟بی ادب. آخه مگه من با خودم تعارف دارم؟وقتی میگم احمق جان,واقعا احمق جانم دیگه! یه چی میدونم که به خودم همچین حرفی میگم.تازه کلی چیزای دیگه م بود که تو دلم گفتم!!! پس اگر اونارو مینوشتم چی میگفتی؟؟ کلی از ساده بودن خودم دیشب حرص خوردم! بماند که خودم میدونم درست شدنی نیستم!! یه نصیحت به خود احمق جانم:همرنگ جماعت شو!! ضمنا در حواب دادن به چرت و پرت های افراد هم گاهی -دقت کردی؟ گــــــــاهـــــی - سکوت کن . کسی که میاد این حرفارو میگه از سکوت تو یه نتیجه میگیره.اونم اینه که فکر میکنه جوابی نداری برای گفتن یا کم آوردی! اون ادب و فهم نداره که بفهمه سکوت تو از احترامه... فهمیدی احمق جان؟؟
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:32 توسط لیــلی|

نه!
هر چقدر فکر میکنم, به این نتیجه میرسم که خوب نیستم!!


پ.ن1:احمق جان!یا بشو مثله بقیه یا دیگه از بی تفاوتیه آدما ناراحت نشو!
پ.2:بازم احمق جان! انقدر خر نباش که زود,تند و سریع جواب بقیه رو بدی.کمی منتظرشون بذاری بد نیست!!!
پ.ن3:دیگه عرضی نیست احمق جان!!میتونی بری بخوابی!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:27 توسط لیــلی|

نیم ساعتی هست این صفحه بازه و نمیدونم چی بنویسم.
از کی چی بنویسم!!؟

از ۱۷ آبان بنویسم؟
از حال و هوای خودم؟
بگم از حرفهای دیروز یه نفر؟
بگم از دلتنگیم برای ۲ تا فرشته کوچولو که تمام زندگیه من شدن؟
بگم از سکوتم؟
بگم از .....
از عمل سه شنبه بابا؟
از اینکه گفت ممکنه ۵۰ ٪ خوب بشه ۵۰٪ همینجوری بمونه؟

وای خدای من...کم آوردم...من همینجا میگم که این چند روز کم آوردم.شنیدی خدا؟
دیگه کاری نکن که کلا کم بیارم!خوب؟بگو چشم!!!!  آآ باریکلا !
 
من مبتونم جذبش کنم؟همون ۵۰ ٪ مثبت قصیه میتونه غلبه کنه؟
.
.
.

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:19 توسط لیــلی|

صبح رفتم آرشیو برای کارای روستا و البته پارک و شاید آموزشی!
کلاس روستا شد 6/8 .خیلی خوبه.
.
.
.
هوا عجیب سرد شده.رنگ آسمون و باد و بارون...من و فقط یاد یه چیز میندازه..........
مهسا رو که میرسونم نمیدونم چرا یدفعه انقدر دلم میگیره.
چند روزه همینم!
یاد کلی حرف و خاطره میافتم.حرفها و خاطره هایی که چند روزه تمام مدت تو ذهنمه.
میرم پارک نیلوفر میشینم.میدونم سرده و سردمه.مرور میکنم حرفهای دکتر و ولی دوس دارم بشینم و یاد خیلی چیزا باشم...یاد تمام خاطراتم...شاید به خاطر آبان بودنه که انقدر دلم گرفته...
کم میارم!میرم تو ماشین و بخاری و روشن میکنم...شهرام ناظری میذارم و ...
امشب دوست ندارم برم خونه.میدونم شب باید برم دکتر و البته کلی کار دارم برای طرح.
میرم تو وکیل آباد..آخرای هاشمیه...همون کوههایی که دوسشون دارم.جایی بین زمین و هوا که تمام شهر و میبینی...پارک میکنم ماشین و صدای شهرام ناظری و بلند میکنم...درهای ماشین و باز میزارم و میرم زیر بارون روی کاپوت ماشین میشینم...
.
.
.
من برای تو ...تو برای من...من اینجام...اما تو...!!

پ.ن1:حتی یه ذره هم فایده نداشت!
پ.ن2:بماند.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:45 توسط لیــلی|

1.ایول بچه های سبز مشهد...بالاخره حرفهایی که 5 ماه مونده بود تو دلم و داد زدم!

2.کار خیلی خیلی خیلی دارم.18 واحد تخصصی برداشتن همینه!

3.چند روزه اصلا حوصله نوشتن ندارم.....بماند....بماند...بماند........

4.کجایی تو؟3شنبه,4شنبه,5شنبه و اینم از جمعه...خوبی؟سالمی؟
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:38 توسط لیــلی|

الان از نامزدی علیرضا و نازنین برگشتم...همه چیز عالی بود...
چقدر دوس داشتنی بود همه چیز...چقدر چسبید این همه عکس فامیلی ای که گرفتیم..(خانواده شمعدانی تبدیل شد به فامیل شمعدانی!!! )
دوسشون دارم...
از بزرگترینشون که شوهر خاله س تا کوچکترینشون که الینا و پارسا و البته امیرسام!

هوارتا خوبم.

پ.ن1:خوب شو لطفا.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:40 توسط لیــلی|

----گفتن نداره ولی واقعا متاسفم برات!
    تفکراتت عوض شدنی نیست همینطور کارت و حرفهات و رفتارت...! اه !
    تو همه چیزو تو این جماعت میبینی!حتی خودتو!خوشحالم از نبودن و ندیدنت!
    دور شو لطفا از من که اصلا دوست ندارم ذره ایم مثله تو بشه...


----نه!!! یه روز ظهر میام تو حیاط میشینیم که هواش آزاده!!!! مامان خودم 2 متر فاصله داره!!!
    چی شد یه دفعه ای انقدر هوس احوالپرسی کردی؟هان؟فهمیدی همه ازت ناراحت شدن به خاطر حرفت؟
    فعلا فایده ای نداره...
   

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:57 توسط لیــلی|

بر خلاف اینکه فک میکردم اصلا حوصله انجام دادن کارای طرح و ندارم ولی دیشب وقتی برگشتم تمام کارا رو انجام دادم حتی راندو و تبدیل شد به یکی از بهترین تحویل های کلاسی.

بیدار شدن ساعت 7 تبدیل شد به 7:15,7:15 به 7:30 و اخرم شد 7:40!

فک کنم برنامه کیش با بچه ها داره جدی میشه.
من,مهسا,اسما و احمد,فرانک,نگار و شاید بهروز,احتمالا شیرین و حمید,دختر خاله مهسا و شاید افروز.
یا تو آذر یا تعطیلات بین 2 ترم...


نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:49 توسط لیــلی|

بین خودمون بمونه ولی کم کم داره گریه م میگیره از این همه کار!

پروژه روستا هر روز داره سخت تر میشه.یه پام آرشیو دانشگاس یه پام بنیاد مسکن یه پای دیگه م! جهاد کشاورزی برای مورفولوژی تازه اگر بازم پا داشتم باید برم گراخک!!

بعد از اون طرح! پروژه آخر ترم کم بود که حالا باید لابی طراحی کنیم و بعد هم پارک!

عناصر و جزییات هم که پروژه خودش و داره! در به در دنبال پلان و مقطع و اطلاعات کامل پله چوبی م.

قوز بالا قوز پروژه تحلیل فضای شهری...گودال باغچه بین 2 ساختمون معماری و تحلیل کنیم و بعد هم طراحی یه گودال باغچه جدید و بی عیب و نقص با اطلاعات کامل...

زبان تخصصی و سازه و معماری معاصر و مبانی هم که واسه خودشون پروژه ای شدن!!!!

فردا باید لابی و تحویل بدم.پلانش حاضره ولی حوصله با مقیاس کشیدن و مقطع و پرسپکتیو ندارمو بعدش هم راندو... s-:
الان از دانشگاه اومدم,خسته و کوفته,الانم باید برم بیرون...!فردا 8 صبح هم کلاس دارم!

اووم


نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:38 توسط لیــلی|

امروز صبح ساعت 5 رفتم حرم به خاطر نذری که مامان برای من کرده بود با 2 جعبه شیرینی!
والبته 5 کیلو شکلات وحید.هنوز بعد از این همه سال نفهمیدم این نذر چند ساله وحید,روز تولد امام رضا فلسفه ش چیه.خب البته احتمالا هم نباید بفهمم وگرنه تا الان فهمیده بودم!!!
از صحنی رفتیم که ا.ن دیروز اونجا سخنرانی داشت.یاده عکساش افتادم و استقبال گرم مردم مشهد!!!که صحنی که 80000 نفر میتونن توش باشن حتی 1/4 هم پر نشده بود!!!بعد اخبار میگه سیل چمعیت!

خنده م گرفت از حرفهایی کسی که صداش تو صحن داشت پخش میشد,روضه میخوند و گریه میکرد!!! حتی روز عید هم دست بردار نیستن!!
تو صحن جمهوری بودم که یاد مرهم و جودی افتادم و 2 تا اس ام اس...

برگشتن از جاهایی رفتیم که تا حالا نرفته بودم...بازار سرشور!باحال بود.یه روز باید برم بافت قدیم مشهد و ببینم تا به لطف شهرداری و میراث فرهنگی و پروژه میدون شهدا نابود نشده!

امروز صبح  عقد نازنین و علیرضا بود...برای هزارمین دفعه خوشحالم...و البته برای هزارمین دفعه آرزوی خوشبختی شون و میکنم...


پ.ن1:تو آشپزخونه نشستم.با آهنگ مرا ببوس ویگن و البته همخوانیه من و مامان, پروژه روستا رو تایپ میکنم!

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:54 توسط لیــلی|

خیلی وقته سعی کردم از موضوعی یا کسی ناراحت نشم یا اگر هم ناراحت شدم زودی تمومش کنم و یادم بره...چه حرفها و چه کارها!هیچی...اینجوری راحت ترم...حالا نمیدونم چقدر موفق بودم...


با بابا دکتر بودم.دکتر چشم...
2 هفته دیگه عمل...این شد نتیجه ش..خیلی راحت گفت 50% ممکنه خوب بشه و 50% همینطوری بمونه...همینطوری یعنی چشم چپ تقریبا بی چشم چپ.


مثلا خوبم!(به قول خودم مواظب باش به مانیتور نخوره!!)

والسلام.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:49 توسط لیــلی|

امروز قبل از کلاس با مهسا و اسما رفتیم سینما...بی پولی...قشنگ بود رابطه ایرج و گیتا...
تا رسیدیم دانشگاه رفتیم تا ببینیم تلاش چند روز پیشمون به کجا رسیده بود که وقتی دیدیم شدیم این! :-oooo!
واقعا تحسین برانگیز بود.هیچ اثری باقی نمونده بود.هیچی...!
ولی خوشحالیم که انقدر ترسیدین!
ایول به هر سه تامون...
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:19 توسط لیــلی|

یه حس نوستالوژی.چقدر خوب بود این چند روز.
از مزایای اسباب کشی و اسباب جمع کردن همینه.
رفتم تو اتاقی که تمامش خاطرات بچگیم بود.تمام کارتن ها رو باز میکردم و میخندیدم...دفترهای اول دبستان من و علی و وحید و امیر...دفترهای نقاشی مون...تمام برگه های امتحانی من و علی ...دفتر خاطرات دبستان و راهنمایی با حرفهای خنده دار و احمقانه!!!چقدر کوچولو بودم!چقدر خوش بودم! مخصوصا قضیه کیش و گروه آریان که مربوطه به سال 79!!سوم راهنمایی...
دست خط دفترای دبستان و که نگاه میکردم خنده م گرفته بود...کج و کوله...رنگ و وارنگ!!با یه عالمه عکس برگردون کلاه قرمزی و زیزیگولو!!!
دفتر دیکته و امضاهای مامان و بابا...
چه حس خوبی بود امروز و دیروز...


نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:15 توسط لیــلی|

اوووووم حالا که این کارو کردی منم دقیقا همین کارو میکنم!!!!
.
.
.

باریکلا!چقدر بزرگ شدی!!!!

کودکه درونت هنوز خیلی کودکه!!!!

(یه گفتمان کوچیک بود مربوط به امروز صبح)

پ.ن1:برنامه 2شنبه افتاد به هفته آینده.
پ.ن2:هوس حرم کردم.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:52 توسط لیــلی|

خیلی بیشتر از گاهی خوشحالم از نبودن پسری در زندگیم...

گاهی تنهایی و ترجیح میدم...گاهی حوصله معرفی کردن خودم و برای غریبه ها ندارم...گاهی ترجیح میدم غریبه بمونم...حرفهام برای خودم بمونه...گاهی دوس دارم خودم باشم و خودم...گاهی دوست دارم خودم باشم و خدا...
بعضی وقتا دلم میخواد خودم باشم و کتابام و دست نوشته هام...
بی هیچ کسی...بی هیچ همراهی...
گاهی دوست دارم افکارم برای خودم بمونه...گاهی دلم میخواد افکار آزار دهنده م برای خودم بمونه تا خودم پاکشون کنم...مثله یک آدم منطقی و سبز...!

ولی بعضی وقتا دلم میخواد کسی کنارم باشه...کسی به حرفهام گوش کنه و کمکم کنه...همراهیم کنه...گاهی دلم میخواد تو تنهایی خودم و خدای خودم یکی دیگه هم باشه...

ولی...الان باز هم تنها بودن خودم و ترجیح میدم!!!همون تنهایی 2 نفره!


پ.ن1:کمی آرامشم بهم ریخت....کاملا همینطوری!!

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:36 توسط لیــلی|

اول از همه...سعی میکنم خوب باشم.

امروز کلی لباس پرو کردم برای مراسم لوس دوشنبه.آخرم شد کت سفید با شلوار خاکستری.
عصر با مهسا,مرجان,اسما و احمد رفتیم نمایشگاه کتاب.چه نمایشگاهی!!!تنها چیزی که پیدا میشد کتاب کنکور بود و درسی...دریغ از یک ناشر خوب...تنها کتابی که تونستم بگیرم دریاچه شیشه ای بود!! و البته کتاب اسکیس و راندو دکتر صدیق.
روز به روز دارم ناامیدتر میشم از این شهر.
بعد از نمایشگاه رفتیم کلبه اسپاگتی ولی لازانیا خوردیم!!!
چقدر خندیدیم از مسخره بازی های احمد و البته حرص خوردن اسما!و چه کیفی داد وقتی من و احمد هم گروه شدیم و مهسا و اسما با هم!فقط به خاطر ظرف زیتون!!!

حس و حال دانشگاه رفتن ندارم.بهتر بگم...نداریم!

پ.ن1:چاپ شد (;
پ.ن2:در بستنِ پيمان ما
        تنها گواه ما شد خدا
        تا اين جهان، بر پا بود
        اين عشق ما بماند بجا
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:18 توسط لیــلی|

میکی من 3 ساله شد.
بگردمش با اون موهای طلاییه فرفریش...
چه عشقی کرد با هلی کوپتری که براش گرفتم...یا همون هلی توپتل تنتللی!(هلی کوپتر کنترلی!!! )
مگه گذاشت شارژ بشه؟!؟!

و چه عشقی کردم من,وقتی از بین اون همه آدم اومد دست من و گرفت که با هم شمع کیک و فوت کنیم...


پ.ن1:سبز شد. (;
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:52 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin