تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 89.


روزنوشت های یک عدد لیلی

 

با اینکه 3 یا 4 دفعه بیشتر ندیدمش ولی مثله مامان بزرگه خودم خیلی دوسش داشتم.

مریم و علی هنوز خبر ندارن...و ما هم بعد از 8 روز امروز فهمیدیم...

مونا و مرجان...

میدونم چی میگذره بهشون چون تک تک این دقایق برام آشناس...

به مونا چی بگم؟

...

و من باز هم ناتوان در حرف زدن...

.

.

.

روحش شاد

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:11 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------