چراغ تلفن داشت چشمک می زد. رفتم سراغش تا ببینم کی پیغام گذاشته. من فردا 8 صبح برای صبحونه میام با نون سنگک.پنیر,گوجه فرنگی و خیار حاضر باشه!!! امیر بود! ساعت یه ربع به 8 مثله همیشه پر انرژی اومد ولی دیگه خواهری نمی گفت و منم می دونستم موضوع چیه... آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود برای حرف زدنش برای پرسیدنش از درس و زندگیم از اینکه چی کار می کنم و چی کار می خوام بکنم؟ از اینکه همه چی رو به راه هست یا نه؟ از اینکه می خوام اینجا باشم یا انگلیس؟ ولی ایندفعه... با هیجان از مسافرت ۲ هفته پیشش به آلمان حرف می زد و منم چرت و پرت می گفتم که بفهمه من همون خواهریم! ولی نه!فایده نداشت! نفهمید فکر کنم!!! . . . بریم؟ نریم؟؟ . پس بریـم!!! اصلا هم من امروز ساعت 4 کلاس نداشتم!!! پس رفتیم خادر برای درست کردنه لوله آب! ولی بدون امیر چون می خواست بره عید اول... اس ام اسی بود که زدم به امیر. که چقدر دلم برای اون خان داداشیه 3 ماه پیشم تنگ شده...اون خان داداشی که قرار بود با هم بریم کویر و کاروانسرا و اونم جوابهای عجیبی داد که همش درست بود. پس قرار گذاشتیم برای فردا و حرف زدن. خدا بخیر بگذرونه!!؟؟ . . توت! گیلاس! گوجه سبز! . . . پدیده و قلیون دوسیب!!(بعد از چند ماه قلیون بسی چسبید!اصلا هم به عاقبتش فکر نکردم!!) بارون و تگرگ جاده سیاوش قمیشی و خاطراتی عجیب . . . کاش دیروز تموم نمی شد...
| Design By : Night Skin |

