من,الهام و ساناز... باز هم با همون گروه قدیمی کلاس شیمی مشاورنیا... دلم براشون تنگ شده بود... این چند وقت الهام و به خاطر پروژه هاش زیاد دیدم ولی اون الهام همیشگی نبود...پر استرس...از تمام نشدن پروژه ها...از نرسیدن برای راندو کردن کارها... با ساناز زیاد صحبت کرده بودم ولی اون ساناز خندون همیشه نبود...حرفایی می گفت که... بماند... شنبه خوبی بود.به قول خودم به پروما گردی گذشت... ساعت 6:30 کمی دیر رسیدم. اهااان دیدمتون. باز با همون چهره های خندون همیشگیشون.... ساناز واقعا این همه دلت برام تنگ شده بود که اونقدر محکم بغلم کردی؟ الهام باز هم منتظر مشکی پوش بودنت بودم ... . . . لیلا بالاخره از اون کفشا گرفتی؟ علی کی میاد؟ من تشنمه!بریم بالا آبمیوه! من مانتو سورمه ای می خوام! من هر چی قشنگ باشه می خوام!! من میز تحریر هم می خوام!!! . . . شام چی بخوریم؟ میکس! کجا بشینیم؟ اینجا... نه نه بالای سرم می خوام آسمون باشه . . . شماره 991 . . .
من هیچی نمی خوام.همه چیز خریدم!!!!
| Design By : Night Skin |

