تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 107.


روزنوشت های یک عدد لیلی

مثله همیشه چند روز قبل از اومدنشون* هیچی نمی فهمیدم.فقط می خواستم این روزها هم زودتر بگذره تا بیان.

ولی نمی دونستم که روزهای بودنشون هم به این سرعت می گذره...

شبها تا صبح بیدار موندن...شبهامون گذشت با خنده ها و شوخی های مخصوص خودمون...با تخته بازی کردنها...با لواشک آلوده خوردن!...با کتاب خوندن های 3 نفری...کافه پیانو...مردی که گورش را گم کرد...

و چقدر مزه داشت اذیت کردنشون...خنده های من برای نگاه های مریم ...و خواب های 5 دقیقه ای

.

.

.

15 شعبان

سالگرد ازدواجشون بود

و باز هم عطر...

و 30 مرداد

بهترین تولدی بود که داشتم...

بعد از مدت ها همه با هم بودیم

امیر و لیلی و ...!

وحید و سارا و میکی

علی و مریم

چقدر خندیدن وقتی قیافه من و دیدن!

از نگرانی خودم خنده م گرفت که مریم به بهانه دکتر رفته بود برام کادو گرفته بود!

حتی میکی هم همدست اونا شده بود!

چقدر اون شب و دوست داشتم...

.

.

.

حرف...حرف..حرف.

کمی دلم برای خودم سوخت که چرا اینجام و تو همچین موقعیتی

"لیسانس...زبان...بعد میای پیش خودمون"

کتاب...کتاب..کتاب.

.

موج آبی!

.

" لیلا وقت گرفتی از دکتر؟

جواب آزمایشت چی شد؟

عکسات حاضره؟"

.

.

.

 

بالاخره رفت دکتر...رگش بسته شده...دریچه خوب کار نمی کنه...باید عمل بشه...

.

.

.

و شب آخر دیگه نتونستم

تو بغل مریم اشکهام می ریخت

باز هم طعم تلخ دلتنگی و دوری

باز هم تنهایی

و باز هم گذروندن شبها و روزهام با خاطرات

.

.

.


*علی و مریم!
پ.ن1:چرا بلاگفا اینجوری شده؟؟اصلا نمیشه نظر داد!!

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:42 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------