چقدر شاد شدم از دیدنش بعد از این همه
روز...چند روز؟نمی دونم. بعد از 2 سال و نیم! و چقدر تو خودم شکستم از رفتن بی موقع ش.باز
همون جنگ همیشگی که از دوران کودکی با منه...به خاطره مسائلی که هیچ نقشی من توش
ندارم...نسل قبل... ولی مثله همیشه سکوت! فقط تونستم در آخر
بگم:خیلی خری!دلم برات کلی تنگ شده.یه شب دیگه برو.........ولی رفت! از هیاهوی اون مهمونی پناه بردم به اتاق
سامان... آخ که چقدر دلم می خواست هنوز مثله سامان کوچولو
بودیم و تو اون حیاط بزرگ بدون هیچ مزاحمی با هم بازی می کردیم.مزاحمایی از یک نسل
بعدتر!شاید! کسایی که هم نسل های منو دارن ازم میگیرن!! . . . حرفاشون برای بار هزارم منو رنجوند...عادت
کردم به این جمله که هر دفعه بعد از سلام کردن ازشون می شنوم! چقدر دلم می خواس تو اون جمع جوابی که مدت
هاست تو دلم مونده رو بدم ولی.... بازم سکوت و بازم احترام به نسل قبل! . . . چرا من هنوزم همشون و دوس دارم؟!
مثله همیشه خندون بود.همون مهرناز همیشگی...با این همه مشکل که اگر من جای اون
بودم تا الان له شده بودم ولی هنوز پر انرژی بود...
پ.ن1:اسمها همه عوض شده.به علت داشتن مزاحم!!!!
| Design By : Night Skin |

