تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - آشتی...


روزنوشت های یک عدد لیلی

 

      

چندروز پیش یه سری اتفاق ها تو دانشگاه افتاده بود که سر این مسائل یکی از دوستام حسابی ازم ناراحت شد و ...

باورم نمی شد که بتونیم به این راحتی از کنار هم بگذریم...چشامون تو چشم هم بیوفته و بی توجه از کنار هم رد بشیم...

چند روز گذشت...

تا امروز که برام off گذاشته بود که بیا همه چیزو فراموش کنیم...گفته بود که بازم می خوام باهات راه برم و حرف بزنم...چون دیشب بهش گفته بودم که دلم برات تنگ شده...برای حرفامون.خنده هامون.بستنی خوردنامون.کلاس دودر کردنا...

بله...امروز روز خوبیه...چون با هم آشتی کردیم...!!

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:49 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------