چندروز پیش یه سری اتفاق ها تو دانشگاه افتاده بود که سر این مسائل یکی از دوستام حسابی ازم ناراحت شد و ... باورم نمی شد که بتونیم به این راحتی از کنار هم بگذریم...چشامون تو چشم هم بیوفته و بی توجه از کنار هم رد بشیم... چند روز گذشت... تا امروز که برام off گذاشته بود که بیا همه چیزو فراموش کنیم...گفته بود که بازم می خوام باهات راه برم و حرف بزنم...چون دیشب بهش گفته بودم که دلم برات تنگ شده...برای حرفامون.خنده هامون.بستنی خوردنامون.کلاس دودر کردنا... بله...امروز روز خوبیه...چون با هم آشتی کردیم...!!
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت
10:49 توسط لیــلی| |
| Design By : Night Skin |

