تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 196.


روزنوشت های یک عدد لیلی

سه شنبه

خسته از اتوبوس پیاده میشم و تو دلم کلی به خودم چیزی میگم که بدون ماشین رفتم.

چند هفته ای بود از چلچراغ بیخبر بودم.کلاسور و بستنی به دست میرم سراغش.تا میگم :سلام.چلچراغ دارین؟مثله همیشه بهم میگه:چند تا چراغ میخوای؟منم میگم هر 40 تاشو!یادم میاد که شارژ گوشیم هم داره تموم میشه.چلچراغ میگیرم و کارت شارژ.

حالا دستم پر تر شده!چلچراغ و میزارم رو کلاسور و بازش میکنم.

به ابن سینا که میرسم یاد گوشیم میافتم که هر روز با رسیدن به این خیابون از ته کوله م در میاوردم و *  unlock , و بعد 2 دفعه call

ولی امروز نه!چون گوشیم و صبح زده بودم به شارژ و موقع رفتن یادم رفته بود بردارمش.

چلچراغ میبندم و تو راه تو خیالم با تو حرف میزنم.از امروز صبح و روزای قبل.از تصادف و دست من و .......!از امروز عصر...

از دیروز عصر که یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسید و انجام دادمش.از هدیه ای که برات گرفته بودم و میخواستم امروز بدم بهت.

کلی حرف بود که باید تو راه بهت میگفتم.از امید برای درست شدن کارات و برنامه هات.از برنامه ای که واسه 4شنبه عصرم ریخته بودم. ولی خب گوشی ای در کار نبود!!!

میرسم خونه و ...


.

.

.


عصر میکی پیشم بود.کلی با هم تاب بازی کردیم.برام شعر خوند.برام از پارک گفت.یه دفعه گف:عمه للا خییییی دوشت دایم.چقدر شیرین بود.

شب رفتم رسوندمشون.تو راه سارا گف:چه خبر؟از گفتنش کاملا فهمیدم که منظورش خبر از تو بود.  هیچی!

فردا میره تهران و بلیط رزرو کرده و تو مرداد میره.

امشب 3 تایی بریم بیرون؟

نه.عروسیه.

هر اس ام اسی که برام میومد مخصوصا آخریش که 12:40 شب بود میخندید و میگف:تابلو!منم هی مجبور میشدم نشون بدم افروزه!

. . .

4شنبه صبح

سلام اقای ... . مشکلی پیش اومده.

سلام.خوبی؟آره.ماشین شما هم باید برای کارای بیمه باشه.

میکی که هنوز خواب بود میبوسمش و میرم.دلم براش تنگ میشه این 12 روزی که نیس.

به الناز زنگ میزنم که من برای کنفرانس امروز نمیتونم بیام.

ساعت یه ربع به 12 کارم تموم میشه ولی حوصله کلاس ندارم.

به هیچ تلفنی جواب نمیدم.از ستاد داره زنگ میزنه ولی حوصله رفتن امروز و ندارم.فردا حتما میرم

نازنین اس ام اس میزنه برای خداحافظی مکه.دلم یه جوری میشه.یاد 14 فروردین 86 افتادم.

به نازنین هم همونایی رو میگم که به بقیه گفتم.

نمازای طولانی صبح ,مغرب و عشا مدینه و مکه,آمین گفتناشون و تکیه به دیوارای صحن مسجد النبی و دیدن گنبد سبز...


پ.ن1:قرار بود چند روز چیزی ننویسم.ولی انقدر چیزای خوب تو زندگیم پیش میاد که حیفم میاد ننویسم و یادم بره..

پ.ن2:کلا خوشم!!!


نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:47 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------