تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - ناتانائیل


روزنوشت های یک عدد لیلی

                   

 

آسمان را دیده ام که چگونه در انتظار سپیده دم میلرزد.ستارگان یکایک می پژمرند.چمن زارها به شبنم آغشته است و هوا جز نوازشی سرد ندارد.مدتی به نظر می رسید که حیات گنگ مانده از فرط سستی می خواست دیر بپاید.تا کناره جنگل رفتم.انجا نشستم هر چارپایی کار خود و شادی خود را با یقین با اینکه صبح در شرف آمدن است از سر گرفته است و راز حیات با هر بریدگی برگی در شرف فاش شدن بود.آنوقت روز در می رسید.

سپیده دمهای دیگری را نیز دیده ام...و نیز انتظار شب را...

ناتانائیل کاش در تو هیچ انتظاری حتی میل هم نباشد و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد.آنچه را که به سویت می آید منتطر باش اما جز آنچه را که بسویت می آید خواستار مباش...جز آنچه داری آرزو مکن...بفهم که در هر لحظه ای از روز می توانی مالک خدا با همه ملکوتش باشی...آؤزوی تو از عشق باشد و مالک شدنت عاشقانه...زیرا آرزوئی که موثر نباشد به چه کار آید؟

آخر چه! ناتانائیل تو خدا را داری و او را نمی بینی!

خدا را داشتن دیدن اوست اما مردم به او نمی نگرند.

اما ناتانائیل تنها خداست که نمی توان به انتظارش ماند.در انتظار خدا به سر بردن یعنی در نیافتن این که خدا در توست.خدا را به خوشبختی مسنج و همه خوشبختیت را در لحظه گذرابنه.

 

نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 9:46 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------