تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 210.


روزنوشت های یک عدد لیلی

"سر اومد زمستون" میزارم.میرم تو سایت دانشگاه.رمز عبور و کلمه کاربری.با سرعت هر چه تمام تر ارزشیابی اساتید و پر میکنم.فقط دو تا استاد هستن که با دقت پر میکنم.یکی تماما عالی و اون یکی گاهی متوسط و هر از چند گاهی ضعیف....باشد که پند گیری از بداخلاقی!

فقط نمره ریاضی و زدن 18.5

.

گشتی میزنم تو بالاترین.اکثر لینکها از ندا گفته.ندای ایران.ندا صالحی آقا سلطان.ندای 27 ساله دانشجوی فلسفه...

باز یاد التماس های پدرش میافتم که شده کابوس این 2 شب...گریه م میگیره...

یاد حرفهای دیشب میافتم و مصطفی غنیان...یاد مجلس شلوغش...

یاد ندادن جنازه ها به خانواده هاشون...

یاد حرفای روزنامه میافتم در مورد شهید دونستن بسیجی ها و اشوبگر و اغتشاشگر بودن ندا و مصطفی و...

یاد بی غیرت بودن مردم مشهد...

یاد صورت ندا...

 

بی بی سی رو نایل ست هم قطع شد...لعنت...لعنت بر همتون

 

وای از این درسا و امتحانا.من نمیدونم بقیه چه جوری درس میخونن تو این شرایط؟چه جوری میتونن از فکر اوضاع الان در بیان و برن تو مود درس؟

آقای مهرداد نون! مثله تمام این چند دفعه ای که تو این مدت(چه قبل از انتخابات و چه بعدش)گفتم,بازم میگم نمیشه درس خوند!

نمیخونم.شاید برای هر امتحان کلا 3 ساعت خونده باشم.مخصوصا برای معماری اسلامی که فقط جزوه خط خطی کردم و صبح امتحان خوندم.ولی تا الان همه شو خوب دادم!جالبه برام.

.

.

.

نمیدونم چی شد که یاد تو افتادم.بعد از 4,5 ماه شایدبیشتر و شاید کمتر رفتم تو وبلاگت!کلا از همه چیز یادم رفته بود.تایپ میکنمcom. !

اووووه!چه خبره!

هنوز همون آدم غمگینی.همون آدم دنبال گریه و غصه.همون آدم همیشه نالون.

از این چند تا پستی که اینجا هس 3,4تاش از گریه و آه و ناله س!

کمی خند ه م میگیره از ماجراهای جدید پیش اومده!نمیدونم چرا؟

از چند تا پست آخر.از یه چیز اشتباهی که نوشتی خنده م میگیره رسما!!که بعد از 1 سال یا 2 سال شایدم یه تاریخی تو همین مایه ها هنوز نفهمیدی که......بماند.

همیشه اهل های و هوی کردن بودی و هستی.

ووووواااااااایییی!عجب ماجرای بزرگی!!

(فیلم شماره چنده این؟قسمت چندم؟فکر کنم جدیده!بازم نقش اولش خودتی!! و به اطرافیانت هدیه میکنی این فیلم و! طفلک اطرافیان که...!!!! )

هیچ وقت حرف اون دکتر و یادم نمیره.هنوز به اسما میگم دیدی کی راست میگفت؟دیدی من نامرد نبودم؟خودت شنیدی دکتر چی گفت...حتی اون هم با یه دفعه دیدنت فهمیده بود چقدر دوس داری های و هوی کنی.

راستی این چندمین دفعه س که میگن اینجوری فک نکن؟فکر کنم یه 100 دفعه ای خودم بهت گفت!بقیه بماند.
(یه دفعه یاد الناز میافتم که چند روز پیش میگفت:

آخ چقدر سرم درد میکنه.

2 دقیقه بعد:چقدر پهلوم درد میکنه.

3 دقیقه و 30 ثانیه بعد:چقدر گرمه.

20 ثانیه بعد:چقدر خوابم میاد.

5 ثانیه بعد:چه آفتابی

.

.

.

و همچنان گفت و گفت...)

فقط خندیدم...هم مهسا طعم خنده م و فهمید هم اسما...

 

 

بماند.

تلاش کردن من خیلی وقته تموم شده.

 

پ.ن1:بی بی سی میخوام.

 

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:5 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------