تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 215.شب آرزوها


روزنوشت های یک عدد لیلی

اولین شب جمعه رجب

شب آرزوها

لیله الرغایب

نمیدونم چرا انقدر دوسش دارم

امیر سام و میدم بغل مامان .هر چند که شروع میکنه به گریه کردن به خاطر تنها گذاشتنش ولی..

میام تو اتاقم.چراغا رو خاموش میکنم و به جاش چراغ تو تراس و روشن میکنم

قرآنم و میارم.همونی که کلی دوسش دارم..بازش میکنم..سوره انعام میاد و میخونمش

بعد از اون یاد حج دکتر شریعتی میافتم.همون معجزه ای که باعث شد به خودم بیام

میخونمش.همون قسمتهایی که دیگه حفظ شدم...همون قسمتهایی که چند ماه پیش رو دیوارای اتاقم نوشتم که همیشه جلوی چشمم باشه...همون قسمتهایی که الان تو گوشه گوشه جزوه ها و کتابام نوشتم(یادمه یه زمانی تمام کتابام پر بود از شعر احمد شاملو)

.

.

.

خدایا...تنهام نذار

خدایا...تنهامون نذار

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 2:39 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------