دیشب چشمام همش به آسمون بود...یه آسمون صاف و پر ستاره با یه دونه ماه...نمی دونم از آسمون چی می خواستم که اینطور بهش نگاه می کردم... با چی حرف می زدم...؟ با کی...؟با ماه و ستاره یا با خدا؟ دلم باز هوای کویر کرده بود...یه کویر با یه عالمه آسمون و ستاره که همشون به خاطر تو اونجان... جایی که خودتی و خدای خودت...خودتی و یه دل پر از...؟درد؟گناه؟غم؟و یا عشق؟ تنهای تنها...هر چی دلت بخواد می تونی بگی...حرف بزنی...از اعماق وجودت فریاد بزنی...اشک هایی رو که نمی خواستی کسی ببینه و تو وجودت مونده بود رو قطره قطره بریزی... دیشب تو جاده تو خودم غرق شده بودم...تو افکار خودم...تو وجود خودم... نمی دونم به چی فکر می کردم یا شاید هم به کی؟ چشمام باز هم به ماه افتاد...بعضی وقتا ماه گم می شد...می رفت پشت درختا...پشت کوه ها...گاهی نور خودش بود...گاهی سایه اش...و گاهی هم اصلا نبود... زندگی هم همینه...بعضی وقتا خدا خودش دستمون رو می گیره...گاهی فرشته ها...و گاهی هم هیچ کدوم...یا شیطان... خودمون جاده رو می سازیم...خودمون مسیر جاده رو مشخص می کنیم...می تونیم از جایی بریم که همیشه نور ماه باشه... و... خودمون زندگی رو می سازیم...خودمون کاری می کنیم که حضور خدا رو کمتر احساس کنیم... 
| Design By : Night Skin |

