تولد نیلوفر,بارون و هوای سرد و البته اومدن یک دوست قدیمی. داشتم میرفتم خادر به یاد نیلوفر.تلفن زنگ زد.صدات و شناختم ولی چنان شوکه بودم و سکوت کردم که فکر کردی نشناختمت.با اینکه از چند روز یه چیزی یا یه کسی بهم گفته بود که میای اینجا ولی خب بازم شوکه شدم. در و که باز کردم بوش بهم رسید.میدونستم پشتت چی قایم کردی.مثله همیشه.چند شاخه گل ولی نه یکی نه دوتا...12 تا شاخه گل رز ابی... دوسشون داشتم.چند روزی هست که قبول کردم از قلبم و فکرم شکست خوردم.چند روزی هست که اعتراف کردم به دلتنگی. بازم چشمهات اشکی بود.البته با خنده و لرزش دست و... نمیدونم.به خودتم گفتم نمیدونم. آره.منم دلم برات تنگ شده بود.برای صدات.برای خنده هات.برای گریه هات حتی.برای بغلت.برای دستای تپلیت!منم دستاتو یادم رفته بود و حتی کم کم داشت صدات هم یادم میرفت... با اینکه کارت داشتم ولی گفتم:نه!کاری ندارم و رفتی. با دسته گلت میرم تو خونه و مامان بهت زده از حدس من و بابا شوکه تر از تعداد زیاد گلا! دلم میخواد حالا حالاها پیشم باشن. . تمام راه دارم فکر میکنم .به همه چیز.به همه کس.به همه حرفها و رفتارها. و مثله این چند روز بی نتیجه س. میرسیم .میرم سمت درختای توت و بهش تکیه میدم.صفحه 124.یه نگاه به استخر میندازم.پر از ماهی های قرمز ولی بدون صدای آب.شیر منبع رو یه کسی باز میکنه و صدای آب میپیچه تو فضا.همونی که میخواستم. وای خدا. امروز چرا همه چیز عجیب و غریبه؟چرا همه چیز انقدر خوب و عالی؟چرا انقدر مهریونی خدا؟ چرا انقدر دوست دارم خدا؟چرا دوسم داری خدا؟ مرسی خدا.بازم مرسی.برای همه چیز امروز. پ.ن1:چقدر دلم برای خدا تنگ شد.دلم هوای مکه رو کرد با اون آرامش عجیبش. برای اون نمازهاش و آمین گفتناش,برای تکیه دادن به دیوارای بقیع و نگاه کردن به گنبد سبز... پ.ن2:...
چسب دورشون و باز میکنم و میزارمشون تو آب.بهشون کمی آب میزنم و یه حبه قند میندازم تو گلدون.
| Design By : Night Skin |

