تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 287.


روزنوشت های یک عدد لیلی

یه حس نوستالوژی.چقدر خوب بود این چند روز.
از مزایای اسباب کشی و اسباب جمع کردن همینه.
رفتم تو اتاقی که تمامش خاطرات بچگیم بود.تمام کارتن ها رو باز میکردم و میخندیدم...دفترهای اول دبستان من و علی و وحید و امیر...دفترهای نقاشی مون...تمام برگه های امتحانی من و علی ...دفتر خاطرات دبستان و راهنمایی با حرفهای خنده دار و احمقانه!!!چقدر کوچولو بودم!چقدر خوش بودم! مخصوصا قضیه کیش و گروه آریان که مربوطه به سال 79!!سوم راهنمایی...
دست خط دفترای دبستان و که نگاه میکردم خنده م گرفته بود...کج و کوله...رنگ و وارنگ!!با یه عالمه عکس برگردون کلاه قرمزی و زیزیگولو!!!
دفتر دیکته و امضاهای مامان و بابا...
چه حس خوبی بود امروز و دیروز...


نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:15 توسط لیــلی|


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------