تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 38.سفر در شب


روزنوشت های یک عدد لیلی

 

        

همچون شهاب میگذرم در زلال شب
از دشت های خالی و خاموش
از پیچ و تاب گردنه ها قعر دره ها
نور چراغها چون خوشه های آتش
در بوته های دود
راهی میان ظلمت شب باز میکند
همراه من ستاره غمگین و خسته ای
در دور دست ها
پرواز میکند
نور غریب ماه
نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها
تن میکند رها
بازوی لخت گردنه پیچیده کامجو
 بر دور سینه هوس انگیزه تپه ها
باد از شکاف دامنه فریاد میزند
من همچون باد می گذرم روی بال شب
در هر سوی راه
غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست
با برگ های سوخته با شاخه های خشک
سر مکشند در پی هم خارهای گیج
گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها
مبهوت می درخشد و محسور می شود
گاهی صدای وای کسی از فراز کوه
در های و هوی همهمه ها دور می شود
ای روشنایی سحر ای ‌آفتاب پک
ای مرز جاودانه نیکی
من بامید وصل تو شب را شکسته ام
من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه
سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب

فریدون مشیری

                                  
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 20:5 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------