تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 51.محمد میکاییل


روزنوشت های یک عدد لیلی

 

 

 

انگار همین دیروز بود :

کلاس ساخت و ارائه.ساعت 12:5۰.ساخت احجام با یونولیت!

وحید زنگ زد و گفت بدنیا اومد...چقدر خوشحال بود

وای که چه روزی بود

بالاخره عمه شدم!!

فرشته کوچولوی من بدنیا اومد

اون نی نی کوچولویی که از مدت ها پیش آرزوشو داشتم بالاخره اومد

اون نی نی کوچولویی که تو اون 9 ماه شیطنتش رو زیر دستم حس کرده بودم...

وقتی رفتم بیمارستان قبل از اینکه ببینمش همه می گفتن شبیه وحید داداشمه.

رفتم تو اتاق..یه تخت کوچولو کنار تخت سارا بود.

کنار تختش که رفتم از خوشحالی گریه م گرفته بود.

چقدر دوسش داشتم.سفید و تپلی وبدون مو و بی نمک!!!زل زده بود به چشام

دلم می خواست بغلش کنم و کلی بوسش کنم ولی می ترسیدم.

حالا همه به من می گفتن عمه.حتی بچه های کلاس!

 

و الان...

یک سال از اون روز می گذره...

اون نی نی کوچولوی ما حالا یک ساله شده.

یه کم حرف می زنه.یه کم می رقصه و می خنده و کلی شیطنت...

وقتی می یاد 4دست و پا می ره سراغ ماشینش بعد هم اتاق عمه لیلی...

کلی باهاش بازی می کنم.خـــیــــلـــــــــــــــــی دوسش دارم...

باورم نمیشه که اون فینگیل کوچولوی من 1 ساله شده.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:33 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------