تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 54.تو را می خواهم...ولی


روزنوشت های یک عدد لیلی

 

     به یاد نیلوفر عزیز در اولین سالگرد رفتنش...

         

صبورانه با سرنوشت کنار آمده ام ! به سختی !! فکر تو برایم درد آور است ! میخواهمت ولی نمیخواهمت ! فاصله ام با تو کم است خیلی کم ولی

ولی نمیخواهم ٬ دستم پیش نمیرود تا کاری بکنم ! خسته میشوم از بیشتر دوست داشتنت ! نمیخواهم باز با سر در آن گرداب پر استرس و پر ترس بیفتم .یاد گرفته ام در اوج خوشی با یاد تو غم دار شوم ! یاد گرفته ام نفسم را در سینه حبس کنم و اشکم را پس بزنم.تو را نمیخواهم ولی...

ولی هر جا را که نگاه میکنم تو را میبینم

چقدر دلم برایت تنگ است...

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:53 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------