روزای خوبیه... همه چیز داره مرتب می شه که علیرضا بیاد. به چشم های مامان و بابا که نگاه کنی فقط و فقط خوشحالی می بینی.خوشحالی که به من آرامش می ده. مثله زندانیا خط می کشم تا ببینم این چند روز کی قراره تموم بشه تا من بعد از یک سال و یک ماه و 2۶ روز! ببینمش.کلی دلم براش تنگ شده.روزی که داشت می رفت می گفتم : نمی تونم یک سال نبینمت ولی الان می بینم که تونستم!!! جالبه!تحمل این چند روز سخت تر از اون یک ساله!!! پ.ن : خانوما و آقایون <علیرضا داداشمه !!!!!! >
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت
20:19 توسط لیــلی| |
| Design By : Night Skin |

