تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 63. 1دی


روزنوشت های یک عدد لیلی

 


روزای خوبیه...

همه چیز داره مرتب می شه که علیرضا بیاد.

به چشم های مامان و بابا که نگاه کنی فقط و فقط خوشحالی می بینی.خوشحالی که به من آرامش می ده.

مثله زندانیا خط می کشم تا ببینم این چند روز کی قراره تموم بشه تا من بعد از یک سال و یک ماه و 2۶ روز! ببینمش.کلی دلم براش تنگ شده.روزی که داشت می رفت می گفتم : نمی تونم یک سال نبینمت ولی الان می بینم که تونستم!!!

جالبه!تحمل این چند روز سخت تر از اون یک ساله!!!

 

پ.ن : خانوما و آقایون <علیرضا داداشمه !!!!!! >

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:19 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------