تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 74.


روزنوشت های یک عدد لیلی

 

 



پنجره که باز شد بوی باران فضای اتاق را پر کرد...یاد تمام حرفهایش و تمام خاطرات کودکیمان می افتم...

حالم بدتر شد و او باز هم نگران تر...



حرف می زند...

یاد دعایی می افتم که همیشه آرامم می کرد...

با خودم زمزمه کردم و ...

 

 

و اکنون...

می دانم که روزی دلم برای آن استرسها...برای شب بیداری ها و خواب های یک ساعته اش...برای به پایان نرسیدن پروژه تمرین معماری...برای ناراحت شدن ها...برای خنده های سه نفره مان که تمامی نداشت...و برای دیدن آن فیلم ها...و حتی برای اشک های آن شبم تنگ خواهد شد...

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:52 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------