تبليغاتX
روزنوشت های یک عدد لیلی - 79.


روزنوشت های یک عدد لیلی

 

روی تاب حیاط نشسته بودم...

ستاره ها رو می شمردم و به ابرا نگاه می کردم...

نمی دونم چی شد که یاد مرهم افتادم...

 و …Smsیک  

.

.

.

زنگ زد...با همون صدای پر از انرژی...دلم کلی براش تنگ شده بود.از همه چیز حرف زدیم...

از وبلاگم که چرا غم اندوهناک!؟ و یا به قول مرهم جالب انگیزناک!؟ شده...

از اینکه چرا نمی شه نظر داد و نگرانیش...

از سرفه هام...

از نیلو و ناصر باقرزاده...

از مکه و حرم امام رضا...

از قرارمون برای با هم رفتن مکه...!

از امتحانای من و نتیجه پروژه ها...

از انرژی مثبت و منفی...

از ذرت مکزیکی و آیس پک...!!!

از مرجان عزیز...

از احساساتم…

.

.

.

و یک دعای از ته دل...

 

و باز هم همون آرامش قبلی…

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:32 توسط لیــلی| |


Design By : Night Skin

--------------------------------------------------------------------------------