روی تاب حیاط نشسته بودم... ستاره ها رو می شمردم و به ابرا نگاه می کردم... نمی دونم چی شد که یاد مرهم افتادم... و …Smsیک . . . زنگ زد...با همون صدای پر از انرژی...دلم کلی براش تنگ شده بود.از همه چیز حرف زدیم... از وبلاگم که چرا غم اندوهناک!؟ و یا به قول مرهم جالب انگیزناک!؟ شده... از اینکه چرا نمی شه نظر داد و نگرانیش... از سرفه هام... از نیلو و ناصر باقرزاده... از مکه و حرم امام رضا... از قرارمون برای با هم رفتن مکه...! از امتحانای من و نتیجه پروژه ها... از انرژی مثبت و منفی... از ذرت مکزیکی و آیس پک...!!! از مرجان عزیز... از احساساتم… . . . و یک دعای از ته دل... و باز هم همون آرامش قبلی…
| Design By : Night Skin |

